هردو بر اين باورند
كه حسي ناگهاني آنان را به هم پيوند داده است
چنين اطميناني زيباست؛
اما ترديد زيباتر است...

-ويسواوا شيمبورسكا(ترانه‌ی فيلم قرمز)

... صفر - نهصد و سيز ...
- مشترك مورد نظر در دست رس نمي باشد ؛
لطفن از عشق خود صرف نظر كنيد !

-غزل کريمی>>>

در آسمان به هم رسيديم
نه در قفس
اكنون مرا به بند كشيدن
زيباست

-...

پ.ن.۱
زندگاني -واقعا- سيبي است/ كه گاز بايد زد با پوست. مزه‌ي همچين سيبي را درحال حاضر هيچ‌كس بهتر از من نمي‌فهمد. يادتان باشد كه «با پوست» بودنش خيلي مهم است؛ اين يعني نمي‌تواني فكر كني كه بايد چيزي از موهبتي كه ارزاني‌ت شده كم كني، چون هرآنچه به تو داده شده هماني است كه بهترين است؛ چيزي زيادي ندارد، گيرم كه تو فكر كني فلان وضعيت و فلان موقعيت و فلان فلان و فلان بهمانش زيادي است.
پ.ن.2
از سيب قرمز دیشب هرچي بگم كم گفته‌م.
پ.ن.3
مي‌دونم كه تا حالا اينجوري نمي‌نوشتم؛ ولي خب كه چي؟ نمي‌خواستم دير بشه مثل خيلي وقت‌هاي ديگه. راستي از طرف او شروع شد.

لينک نوشته
       

نوشتن. وقتی می‌خواهی بنويسی، فرصت نيست. وقتی فرصت هست نمی‌خواهی بنويسی.(*)

۱. «از طرف او»ی آلبادسس پدس را که آنيما داده بخوانم گذاشته‌ام روی دکور اتاق، جلوی چشمم و هربار که از جلويش رد می‌شوم نگاه می‌کنم بهش- با ترس و لرز، انگار که يک موجود جادويی توی مايه‌های دابی هری پاتر توی خانه‌مان زندگی می‌کند - جلدش را با سر انگشت شست و سبابه بلند می‌کنم و بدون  اين که سرم را خيلی نزديک اين جانور خطرناک کنم کلمات مدادی آنيما را روی صفحه‌ی اولش می‌خوانم: به دخترکی فکر می‌کنم که شبی باد او را با خود برد، برد، برد و برد آخری آمده کنار امضای صاحب کتاب که کنارش نوشته تير ۸۰ و زيرش يک خط کشيده، شايد برای اطمينان از اين که کار آن دخترک تمام شده است.

رمان‌های مرحومه‌ی مغفوره‌ی ايتاليايي، دسس پدس(من عذاب وجدان و دفترچه‌ی ممنوع‌ش را خوانده‌ام) از آن‌هايی هستند كه آدم قبل از خواندنش می‌داند آخر كتاب حالش می‌رود توی قوطي، و اين از همان اول می‌ترساندت و می‌گذاردت توی ترديد كه بخوانی يا نخواني. داستان آدم‌هايی - به ويژه زنانی - كه چهل سالگی‌شان را رد كرده‌اند و تمام اخلاقيات و ارزش‌هايی كه به خاطرشان يك عمر به خواسته‌های واقعی خودشان پشت پا زده‌اند و همرنگ جماعت زندگی كرده‌اند به يكباره رنگ باخته و بی‌معنی شده است. اين تلخ‌ترين و نگران‌كننده‌ترين تصويری است كه من در ذهنم از چهل-پنجاه سالگی دارم و دسس پدس با كمال ميل اين نگرانی را در آدم تاييد و تشديد می‌كند. خلاصه من اين كتاب را بايد بخوانم و وضعيتم مثل همشهری‌مان است كه هروقت توی خيابان پوست موز می‌ديد با خودش می‌گفت: ای بابا! بازم بايد بخورم زمين!

۲.اگر مريم نزده بود و دخل وبلاگش را نياورده بود(هنوز جوهرش خشك نشده حذفش كرده) الان روی اسمش كه كليك می‌كرديد در پنجره‌ی جديد نوشته‌هايش را می‌خوانديد. خلاصه پنج‌شنبه‌اي، همان‌طور كه من چيپس و پنيری را كه بيش از پيش مطمئن شدم مزه‌اش به كسی كه در برابرت نشسته هم ربط دارد می‌چپاندم توی دهنم، مريم داشت پنبه‌ی كل تاريخ بشر و فرهنگ و اجتماع و انسان مدرن معاصر و هزار و يك چيز بدمزه و بی‌مزه‌ی ديگر را می‌زد. تا اينكه بالاخره كاشف به عمل آمد اصولا انسان امروزی جايی كه الان به‌ش رسيده اشتباه است؛ بايد برگشت به دامن طبيعت و در هوای آزاد و آغوش جنگل و صحرا زندگی كرد. متاسفانه حق با مريم است، متاسفانه می‌گويم چون آدم وقتی به حقيقتی می‌رسد بيش از پيش رنج می‌برد، انگار كه راه زندگی كردن امروزی فقط اين است كه بتوانی سرت را مثل كبك بكنی زير برف. ولی من می‌گويم(و گفتم به‌ش) كه همان باور و همان حقيقت كه توي جنگل و صحرا و در تنهايی محض خالی از آدم‌های ديگر پيدا كرده‌ای و باهاش حال می‌كني، لابه‌لای همين شلوغی و ازدحام و هياهو هم می‌شود پيدا كرد؛ گرچه خيلی سخت. و من پيدا كرده‌ام و چه مزه‌ای هم دارد!

ضمنا در درآمدی بر نقد فمنيستی كه نوشته و در مجله‌ی دانشجويی‌شان چاپانده نكته‌ی جالبی به كله‌اش زده و آورده كه برايم خيلی جالب بود؛ اين كه از همان فارسی اول دبستان توی كله‌ی بنده و شما فرو می‌كنند كه «بابا آب داد» و «بابا نان داد» و «آن مرد آمد» و «آن مرد در باران آمد» و «آن مرد با اسب آمد» و آن طرف ماجرا مادر و آن زن دارند آش می‌پزند و سوزن نخ می‌کنند و منتظر مردی هستند که با اسب در باران می‌آيد و آب و نان می‌آورد! حالا صدای ضدفمنيست‌ها درنيايد، قضيه اصلا بوی فمنيسم و اين جور مزخرفات نمی‌داد، خودم بو کردم.

۳. احتمالا شما هم مثل يكی دو ماه پيش من فكر می‌كنيد كه جمهوری دومينيكن يك جايی است توی آمريكای لاتين يا آفريقا يا خلاصه نقشه‌ی جهان كه هويت جغرافيايی دارد. نه‌خير باباجان! و ما ادريك ماالجمهوريه الدومينيكنيه! حالا خدمتتان عرض می‌كنم كه جمهوری دومينيكن يك قضيه‌ی كاملا فيزيولوژيك (و خيلی هم جدی و حساس)است؛ يك چيزی توی مايه‌های جزاير لانگرهاوس كه اسمش غلط‌انداز است. لطفا بيشتر از اين نپرسيد كه از توضيح اضافی شرمنده‌ام. البته اين را بگويم كه اين موضوع ظاهرا ژئولوژيك ولی در واقع فيزيولوژيك، برای من -به شخصه - وجه ايدئولوژيك هم پيدا كرده كه دين و ايمانم را در معرض تهاجم قرار داده است! ای سارا خدا بگم چه‌كارت نكند! من كه معقول فكر می‌كردم جمهوری دومينيكن يك جايی توی دنياست كه يك سری آدم تويش زندگی می‌كنند، نمی‌دانستم كه ... !

۴. خيلی چيزها قرار بود بنويسم ولی جدی جدی دارم احساس می‌کنم که عن‌قريب Overdose می‌كنم! پس بماند تا بعد.

پ.ن
دردم از يار است و درمان نيز هم ... اگر اين پ.ن ديروز و پريروز و پس پريروز نوشته می‌شد شايد جور ديگری بود، ولی گذشت زمان آدم را بزرگ می‌كند شايد و صبور. و من نمی‌دانم كه درد می‌خواهم يا درمان؛ و مگر فرقی هم می‌كند؟

پ.ن.2
اي قربان نثر متكلف خودم بروم! يك دقيق دست از سرم بردار، دو كلمه با زبان ساده بگم بابا خيلي دلم تنگش شده...تنگ باباجان، تنگ...

(*)هرکسی سيزده بار اين جمله را در وبلاگش بنويسد و لينکش را به سيزده سايت بدهد خوشبخت می‌شود و کسی که آن را جدی نگيرد و اين کار را نکند به سيزده بلا و مصيبت سخت دچار خواهد شد. دختری که اين کار را کرده بود، شب سيزدهم حضرت جالينوس را به خواب ديد که به او می‌گويد تمام آرزوهايت را برآورده کردم فقط به همه‌ی دخترها و زن‌ها بگو که جوراب نازک نپوشند و طلا و جواهرهايشان را جلوی چشم مردان نامحرم نشان ندهند و پسری که به اين کار اهميت نداده و آن را مسخره کرده بود بعد از مدتی توی جاده‌ی شمال تصادف کرد و مادرش در خواب ديده بود که تبديل به سوسک شده است. حالا اگر هم جدی نگرفتيد لااقل يک روزی يک جايی اين جمله را به عنوان يک سخن حکيمانه با اسم و مشخصات من نقل کنيد.

لينک نوشته