کاشکی دنيا واسه يک شب...
بيست و شش سالم شده. برای اولين بار برای سالگرد تولدم حسی دارم که اون هم غمه! حس می‌کنم جوونی‌م رو -بيست و پنج سالگی‌ام رو- دارم از دست می‌دم. از اين حرف‌ها نزن که جوونی به چيه و به چی نيست و تو که فقط بيست و شش سالته و ... من از کليت گذشته‌م پشيمون نيستم، خيلی چيزها هم به دست آوردم که هم سن و سال‌هام ندارند و به راحتی هم به دست نمی‌آد. اما ديگه بيست و پنج سالم نيست.
گرفتي چی شد؟ من احساس «فقدان بيست و پنج سالگي» می‌کنم. دنبالش احساس «فقدان ۱۸ و ۲۰ و ۲۲ سالگي» هم ممکنه بياد. خلاصه حالم يه جور خاصی بده؛ گرچه يه دليلش هم اينه که غافلگيرم کرد. حواسم به اين‌که ۱۲ فروردين تولدمه بود، ولی اين‌که ۲۶ سالم می‌شه يادم نبود. هنوز تو عوالم بيست و پنج سالگي (که برای من معادل جوونی بود) بودم که ديدم يهو داره می‌پره. چندساعتی بيشتر بهش نمونده بود و من نمی‌تونستم جلوی چيزی رو بگيرم.
می‌دوني، حسه بديش اينه که بدجوری متناقضه. اين بيست و پنج سالگيه رو، هم به دست آوردم، چون پشت سر گذاشتمش، هم از دستش دادم، چون ديگه پيش روم نيست. اه! گندش بزنند! حالا بی‌خيال، تولدم مبارک* ديگه!

آچمز
يه زمانی اگه ازم می‌پرسيدی کی به دنيا اومدی، با افتخار می‌گفتم روز جمهوری اسلامی. يا می‌گفتم ۱۲ فروردين ۵۸ و منتظر می‌موندم که خودت اين تاريخ رو يادت بياد و بگی «اِ...! روز جمهو...؟!» اما حالا...
نه، ناراحت نمی‌شم که بگم من و جمهوری اسلامی با هم به دنيا اومديم. ناراحت نمی‌شم که بگم يه زمانی مدافع سرسخت و تعصبی اين نظام بودم. ناراحت نمی‌شم که بگم هنوز هم فکر می‌کنم جمهوری اسلامی چيز بدی نبود، حتی می‌تونست خيلی هم خوب باشه، که نشد. نگذاشتند. نکردند. نتونستند. نفهميدند. هرچی. خب، اين همه چيز خوب توی دنيا بوده و هست که قدرش رو نمی‌دونند و خرابش می‌کنند و بعد که به درد نخور شد توی رودربايستی مجبور می‌شن همين‌طوری دنبال خودشون بکشنش، عين يه لاشه، يه جنازه، يه زخمی که اميدی به زنده موندنش نيست. ولی خب، زورم می‌گيره که من هم يکی از هزاران هزاری بودم که توی همچين وضعيتی گير افتادم. هزاران هزار آدمی که لياقتشون خيلی - خيلی - بيشتر از اين‌هاست. چه‌جوری بنويسم «خيلی» که با حسرت حروفش رو بکشي و بخونی‌ش؛ به اندازه حسرت ۲۵ ساله، يا شايد ۲۵۰۰ ساله.

زورم می‌گيره که من و ملتم، حقمونه خيلی بيشتر از اين‌ها شادی داشته باشيم و آزادی، هنر، پيشرفت، منطق، زندگی و سلامت. اصلا اين بعدی‌ها رو ول کن، حقمونه شاد زندگی کنيم، نيست؟!
حقمون نيست آثار بزرگ ادبيات دنيا - نه، کشور خودمون رو - تکه‌پاره نشده بتونيم بخونيم؟!
حقمون نيست دولتی داشته باشيم که آبروی ما توی دنيا براش مهم باشه و کاری نکنه که توی سفارتخونه کشورها، نگن «ايرانی‌ها توی اين صف، بقيه توی اون صف!»؟!
حقمون نيست بتونيم پولمون رو بديم بالای اتومبيلی که بيشتر عمر و امنيت داره، کمتر آلودگی ايجاد می‌کنه و قيمتش نصف اتومبيل‌های مونتاژ وطنه؟!
حقمون نيست دختر و پسرای شهرمون بتونند توی پارک و خيابون و محلشون -نه،  توی دانشگاهشون اصلا- بتونن بگن و بخندن، نه به قصد مسخره‌کردن همه‌چی، از زور عقده‌های اجتماعی؛ و نه از ترس اين که بگيرنشون و هزار و يک جور انگ بهشون بزنن؟!
حقمون نيست دانشگاه و موسسه‌ای داشته باشيم که هرکسی بياد و هر سوال و بحثی خواست توش راه بندازه و جان و مال و آبروش در خطر نباشه؟!
اصلا بی‌خيال همه اين حرف‌ها، حقمون نيست صدای ساز ايرانی رو بشنويم و در حالی که داره نواخته می‌شه شکلش رو توی تلويزيون ملی‌مون ببينيم؟!

می‌بينی من، همزاد جمهوری اسلامی، فرزند نسل انقلاب و مبارز دوآتشه سابق به چه‌روزی افتاده‌م؟! چيزهايی که اسمشون رو می‌ذارم «حق»، سرگردون و نااميد دنبالشون می‌گردم و حاضرم به‌خاطرشون مبارزه کنم خيلی کوچکند،نه؟! اصلا نسبتی با آرمان‌های گنده گنده ندارند، نه؟! شاهکار نيست که نظام جمهوری اسلامی - که يه‌روزی سنگش رو صادقانه به سينه می‌زدم- من و مبارزه و آرمان‌ و آرزوم رو تا چه حد خرد و حقير کرده؛ با بند کردن به پيرهن آستين‌کوتاه دانشجوها، وقتی که دروغ و ريا و فساد داشت توی شهرم پا می‌گرفت؛ با گيردادن به صحنه دست دادن يه زن و مرد توی فيلمی از کافرستان، وقتی مفهوم اخلاق توی خانواده‌های کشورم داشت بی‌رنگ می‌شد؛ با وااسلاما سردادن به خاطر يه «مارمولک»، وقتی ريشه‌های بی‌اعتقادی به پيغمبر و قرآن و خدا رسيده‌بود. خب، حالا اين منم، فرزند همون انقلاب و بزرگ‌شده توی همين نظام. به نظر تو بايد چيز ديگه‌ای ياد می‌گرفتم؟
می‌دونی، راستش رو بخوای، اين نظام بدجوری - بدجوری - من و آدم‌هايی مثل من رو «آچمز» کرده. نه راه پس داريم و نه راه پيش. نه اون‌قدر بچه‌ایم که فکر کنيم يه انقلاب ديگه مشکل رو حل می‌کنه، نه اون‌قدر خرفت که با «اگه شاه بود چی می‌شد» دلمون رو خوش کنيم، نه اون‌قدر بی‌غيرت که بگيم کاش آمريکايی‌ها بيان و نجاتمون بدن.
راستی ببينم، تو قرص مرصی سراغ نداری يه چند وقتی آدم رو ببره هپروت؟!

*پ.ن/ حتی توی اين وضعيت هم بستگی داره که بهت بگه تولدت مبارک. يکی هست که حالت رو با همين جمله تکراری غم‌انگيز خوب می‌کنه. فرق می‌کنه ديگه خب.

لينک نوشته