من قهرمان می‌خواهم   

ديروز استقلال باخت. می‌ترسم از اين که استقلال قهرمان نشود. چون يک استقلالی دوآتشه حسابی هستم؟ نه. دليلش اين نيست. از اين که ديگر هيچ چيز اسطوره‌ای و قهرمانانه - ولو در حد يک تيم فوتبال - توی دنيای دور و برم نباشد می‌ترسم.

ده - پانزده سال پيش، زندگی اين طوری نبود. درست است که من بچه‌تر بودم و «ويژگی دوره نوجوانی اين است که فرد به دنبال يک الگوی ... الخ» اما به نظرم ماجرا جدی‌تر از اين حرف‌هاست. غلظت اسطوره در زندگی ما بدجوری کم شده، و اين کوچک و بزرگ نمی‌شناسد. آدميزاد در هر سن و سالی و با هر مرام و مسلکی دنبال اسطوره است، لازمش دارد؛ و آدم مدرن امروزی بيش از هر دوره ديگری، چون هوای زندگی روزمره‌اش خيلی خفه است، همه‌چيزش خيلی شسته رفته و خط‌کشی شده و با حساب کتاب است و بدجوری توی قوانين علت و معلولی محصور شده‌. يک چيزی بايد باشد که حتی شده در رويا و خيال، آدم را بکشد بيرون و اميد بدهد که زندگی از اينی که هست بهتر هم می‌شود؛ می‌گويم بهتر، نه بيشتر: نه پول بيشتر و رفاه بيشتر و قدرت بيشتر، اصلا يک جور ديگر، يک چيز ديگر.

جادوی هری پاتر را ببينيد. شوخی بردار نيست که يک دنيا آدم بروند سر کار دنيای جادوگرها که بيخ گوش ما، با چوب‌دستی و دسته‌جارو زندگی می‌کنند و قطارشان از سکوی نه و سه‌چهارم ايستگاه لندن راه می‌افتد به سمت مدرسه‌ای که با انواع و اقسام وردهای جادويی محافظت می‌شود. هرچقدر هم بگوييم تبليغات و پروپاگاند و پول در مطرح شدن هری پاتر دخيل بوده، اين نياز آدم امروزی است که يک قصه برای گروه سنی «دال و هـ هوز» را تبديل می‌کند به دل‌مشغولی يک ميليارد آدم روزگار کامپيوتر و اينترنت؛ آدم‌بزرگ‌های تحصيل‌کرده و عيال‌واری که قاعدتا نبايد وقتی برای فکر کردن به ماجراهای دنيای جادوگری داشته باشند.

حالا من می‌ترسم؛ حسابی. چون پيچيدگی احمقانه اين دنيای مزخرف (که به خدا قسم تا ۱۰، ۱۵ سال پيش اين‌طوری نبود) دارد اسطورگی دل‌خوش‌کنک هری پاتر را هم ازمان می‌گيرد. آن‌هايی که کتاب ششم (... و شاهزاده دورگه) را خوانده‌اند احتمالا مثل من احساس کرده‌اند که بوی يک پايان رئال و محافظه‌کارانه به مشام می‌رسد و خانم رولينگ بعيد نيست به بهانه تقابل هميشگی خير و شر، لردسياه را آخر کتاب هفتم زنده نگه دارد و دهان همه‌مان را تا آخر عمر سرويس کند. با مرگ آلبوس دامبلدور و ورود بيشتر نشانه‌های دنيای واقعی به داستان، اصلا بعيد نيست که رولينگ بزند و دخل اسطوره‌های کوچولويمان را بياورد. دستم برسد پيدايش می‌کنم و به دست و پايش می‌افتم که محض خاطر بشريت هم شده، افسانه‌اش را افسانه تمام کند و بگذارد بچه‌های امروزی دست کم لذت داشتن يک قهرمان را بچشند.

روزگار خالی از اسطوره و قهرمان، روزگار دلهره‌آوری است. سلطان(!) علی پروين به خاطر چندرغازميليون گندش را در می‌آورد و داشتن خاطره خداحافظی يک نام افسانه‌ای از فوتبالمان را می‌گيرد. صدام - که سالها اسم و قيافه‌اش مفهوم قدرت و نفرت را برايمان تداعی می‌کرد - لخت و عور سر از سياه‌چال چندتا بچه‌سرباز آمريکايی در می‌آورد و برای زنده ماندن جلوی دادگاه خفت می‌کشد. ده سالی هست که هيچ کتابی نوبل ادبيات را نبرده و جايزه را به مجموعه آثار يا «يک عمر فعاليت هنري» يک نويسنده داده‌اند. چقدر دنيا از بازی خداحافظی يوهان کرايف و خودکشی هيتلر و صدسال تنهايی مارکز خالی است.

 

پی‌نوشت.۱/ رسيدن به اين معرفت سخت بود که توی وبلاگ، کم بنويسم و هميشه بنويسم! حالا مثلا رسيدم؛ بنابراين قول که هر روز بزنم به اين سيم آخر لعنتی. شما هم سر بزنيد و بنويسيد آنچه دل تنگ يا گشاد يا معمولی‌تان می‌خواهد، خوشحال می‌شوم. (جدا خيلی خوشحال می‌شوم، باور نمی‌کنيد؟!) و البته دوست دارم اگر بحثی به نظرتان جدی رسيد، جدی بگيريدش.

پ.ن.۲/ جشن شبکه ۳، زير سن بزرگ نوشته‌بودند «حماسه غدير مبارک». اين قضيه حماسه را کسی می‌داند که چيست؟!

لينک نوشته
       

يکم/ دوستانی لطف کرده‌اند و همشهری ماه جديد را ورق زده‌اند و با ديدن اسم من به عنوان مديرهنری فکرشان برداشته که «خوب، فلانی هم رفته بالا» و اين بالا منظور کوچه تنديس و ساختمان همشهری است. چون برايم مهم است می‌نويسم که نه، آن بالا نرفته‌ام و قرار هم نيست بروم؛ و همان‌طور که خيلی از دوستان می‌دانند از همشهری محله هم بيرون آمده‌ام. اين يک جور توبه است که خنده جام می و زلف گره‌گير نگار (تازه اگر زلفی داشته باشد، گره‌گير بودنش پيش‌کش!) هم نخواهد شکستش. ماجرای همشهری ماه هم فقط به گرافيک مربوط می‌شود، کرم قديمی و هميشگی‌ام که دارم همه فعاليت حرفه‌ای و مطالعه و تمرينم را روی آن متمرکز می‌کنم.

يک-يکم/  روزنامه‌نگاری در ايران کاملا به بن‌بست رسيده‌است. اين البته ادعای گزافی است اگر بخواهی به صورت آکادميک اثباتش کنی و از جامعه آماری و فراوانی حرف بزنی (که درست‌ترش هم همين است) اما يک مبانی حسی وجود دارد که در هر سه ضلع مثلث رويداد-رسانه-مخاطب می‌شود ردش را گرفت. حالا که از کار مطبوعاتی - به شکل روزنامه‌نگاری‌اش - چند قدمی دورتر شده‌ام، اين موضوع را بيشتر حس می‌کنم و با فرصتی هم که برای مطالعه در منابع آکادميک ارتباطات و روزنامه‌نگاری و سرکشی به وبلاگ بزرگ‌ترها و بروبچه‌های روزنامه‌نگار پيدا کرده‌ام، دارم سعی می‌کنم اين حس را به زبان منطقی‌تر و علمی‌تر ترجمه کنم. در اين مورد دوست دارم بنويسم و نقد و نظر خوانندگان اينجا را هم بدانم. به هرحال اين حس آن قدر قوی است که يکی از دلايل کنار کشيدنم از کار مطبوعاتی باشد.

دو-يکم/ همشهری دارد وارد بدترين دوران حرفه‌ای خود می‌شود. اميدوارم به خيلی‌ها برنخورد، و اتفاقا به خيلی‌ها بربخورد. خوبی‌اش اين است که در دو سال گذشته هم همشهری با مديريت شيخ‌عطار به اندازه کافی افت کرد؛ اما چشم‌انداز آينده - با دلايلی ديگر و به گونه‌ای ديگر - به نظر من از اين هم بدتر است. اين البته فقط يک ادعا است با مصداق‌هايی فعلا کم؛ مبنای اين ادعا بيشتر نتيجه تجربه و سابقه‌ای است که از کار با محمدرضا زائری يا کارهای فرهنگی-مطبوعاتی نظير اين داشته‌ام و تطبيق دادن ذهنی آن با شرايط روزنامه‌ای مثل همشهری. در اين باره هم خواهم نوشت. عجالتا اين هم دليل دومم.

سه-يکم/ خوب يادم هست که قول دادم در پاسخ به فهيمه.خ.حيدری درباره جناب زائری بنويسم؛ و نوشتم، اما دست و دلم نرفت که بگذارمش اينجا. راحت بگويم که ترسيدم. چون آنچه خطاب به زائری نوشته بودم چيزهايی بود درباره قرائت حکومتی سال‌های بعد از انقلاب درباره دين و فرهنگ و جامعه و اصلا موجودی به نام «انسان»، که ممکن بود بعدا دردسر شود. وقتی با لرزيدن هيچ چيز را نمی‌شود عوض کرد، خربزه خوردنش ديگر چيست؟ اما اعتراف می‌کنم که وقتی چنين چيزی(چهارشنبه، 7 دى، 1384/سكوت و تحمل) يا چنين چيزی را می‌بينم و می‌خوانم، به زور جلوی خودم را می‌گيرم که سفره‌ دلم را باز نکنم و مانيفست(!) بلند و بالايم را - که اتفاقا بدجوری بوی قورمه سبزی هم می‌دهد - تويش پهن نکنم! آخرش اين که زائری تيرخلاص خوبی برای توبه است؛ برای اين که عزمم را جزم کنم و دور کار فرهنگی وابسته به حکومت را برای هميشه خط بکشم. (همان طور که افتادنم توی اين ورطه هم به لطف ايشان بود!)

دوم/ اميرمهدی حقيقت جريان ترجمه را خيلی جدی گرفته. جديتش من را سر کيف می‌آورد و البته بهانه‌ای می‌دهد که به مطلبی که برای همنام نوشته‌ام و به لطف او روی سايتش رفته لينک بدهم!

سوم/ درباره قيصر بايد بنويسم، مفصل. خيلی وقت است دلم هوای سادگی و بلندطبعی‌اش را کرده، و تو چه می‌دانی قيصر کيست؟!

و قاف
حرف آخر عشـق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می‌شود ...

چهارم/ غزلی است برای بهترين دوستم. بی‌خود کليک نکنيد روی اين «بهترين دوستم»، چون واقعی‌تر از آن است که در فضای مجازی نشانی از خودش داشته باشد! غزلش بماند برای روزهايی سردتر از اين.

لينک نوشته
       

بزنيد از خانه بيرون (تهرانی‌ها) و تصاوير خيابان‌های شهر را با دقت به ذهن بسپاريد. تهران يک شهر قابل تحمل شده (فقط قابل تحمل، نه خوب يا متوسط، آن هم به خاطر طرح زوج و فرد و باران پريروز) و می‌شود تويش زندگی کرد. اعصاب راننده‌ها، مسافرها و پياده‌ها خرد و خاکشير نيست و آدم‌های ترافيک‌زده مثل سگ به هم نمی‌پرند. چند روزی است که بدون دل‌به‌هم‌خوردگی می‌توانيم توی شهرمان (اصلا شهر«مان») زندگی کنيم.

اما همه اين‌ها موقتی است. خدا می‌داند و من و شما می‌دانيم که هيچ مسوولی جنمش را ندارد اين محدوديت را ادامه دهد و تثبيت کند (و بلکه گسترده‌ترش کند). حداقل دليل اين ادعای نااميدانه هم در چندکيلومتری تهران قرار دارد: کارخانه ايران خودرو، و آن طرف‌تر سایپا. و خودروسازی ملی که نه فقط سود، که خيلی چيزهای سرشاری برای خيلی‌ها دارد.

برويد بيرون و تهران را ببينيد. شهر خيلی خوش‌قلبمان دوست دارد قبل از مرگش ما را خوشحال کند و خاطره‌ای خوش برايمان به جا بگذارد. اين آخرين فرصتی است که می‌شود اين شهر را دوست داشت.

لينک نوشته