جنگ هسته‌اي و رسانه‌هاي از پيش باخته ما   

در جنگي که بر سر پرونده  پرونده هسته‌اي ما درخواهد گرفت - چه سياسي يا اقتصادي باشد، چه نظامي - رسانه‌هاي رسمي ما از پيش باخته‌اند؛ چه آن‌ها که هميشه در موضع حداقلي نگه داشته شده‌اند و مجبورشان کرده‌اند وارد بعضي حوزه‌ها نشوند، چه آن‌ها که قرار بوده جور بقيه را هم بکشند و از کانال رسمي مردم را هدايت(!) کنند.
نتيجه‌اش اين که فرداي ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت، هيچ روزنامه‌اي جرأت نمي‌کند اين را - مهم‌ترين موضوع اين دو سال و نيم گذشته را - تيتر کند!
تلويزيون هم که قربانشان بروم! روزي که هشدار مي‌داديم اين‌قدر ماجراي فلسطين را دستمالي کرده که ديگر براي کسي ارزش خبري ندارد، کسي نبود که گوش کند. وقتي هرروز توي دوجين بخش خبري، خبر از بروز فاجعه در سرزمين‌هاي اشغالي بدهي، ديگر کسي برايش فرقي نمي‌کند که امروز يک آدم کشته شده يا يک شهر آدم. نتيجه اين که در تهران راهپيمايي حمايت از انتفاضه برگزار مي‌شد با پنج‌هزار نفر آدم، توي شارجه و ابوظبي با دويست‌هزارتا!

حالا آن‌ موقع مساله فلسطين بود و آبروي نظام، حالا حرف امنيت ملي است و موجوديتش! حالا است که ناکارآمدي رسانه ملي خودش را به رخ حضرات مي‌کشد؛ رسانه‌اي که موضوع انرژي هسته‌اي را طوري با سانسور و کليشه و کلي‌گويي به گند کشيد که حالا سر از جوک‌ها و اس‌ام‌اس‌ها در آورده و هرچي راديو و تلويزيون داد مي‌زنند که اين بار واقعا گرگ آمده و گله را دارد مي‌چاپد، کسي باور نمي‌کند؛ خيلي هم برايش مهم باشد مي‌رود سراغ ماهواره و راديو و اينترنت.

اين يکي را هم داشته باشيد که شاهکار است:
يک‌شنبه گذشته روزنامه همشهري در ستون "بازي" صفحه 24‌اش، ذيل معرفي بازي Snipr Elite مي‌نويسد "شما  در نقش يک تيرانداز آمريکايي بايستي تک‌و‌تنها به قلب دشمن بزنيد و ..." انگار نه انگار که وضعيت سياسي و امنيتي ما چگونه است و دشمن اول ما در پرونده هسته‌اي کيست!
توي پرانتز: نگوييد که توهم توطئه دارم يا همه‌چيز را با هم قاطي کرده‌ام يا حرف‌هاي قديمي مي‌زنم و دنياي امروز آن قدر ليبرال است که دوتا کشور مي‌توانند دشمن سياسي و دوست فرهنگي باشند؛ با عرض احترام، پاسخ مي‌دهم که اين ديدگاه کبکي است که کله‌اش را کرده توي برف و مي‌گويد ضرب‌المثل‌ها قديمي شده‌اند. ما در حال جنگيم و براي بچه‌آهوي توي جنگل، ممکن است يک اشتباه کوچک آخرينش باشد. - پرانتز بسته.
البته کسي توقع ندارد که همه ستون‌ها و مطالب روزنامه را سردبير بخواند؛ مخصوصا صفحات داخلي را. هرکسي که در روزنامه کار کرده باشد مي‌داند که نويسنده‌هاي ستون‌هاي جانبي و صفحات لايي فقط درباره روند و کليات ستونشان با سردبير صحبت مي‌کنند و بقيه کار بيشتر به عهده خودشان است و اين موضوعي طبيعي است. اما اتفاقا مشکل همين‌جا است که اين نويسندگان، الفباي روزنامه‌نگاري را نمي‌دانند و اگر نسبت فک‌وفاميلي هم در کار نباشد، با جملاتي نظير "فلاني خيلي خوش‌فکره" و "اطلاعاتش خوبه" و "قلمش بد نيست" وارد تحريريه شده‌اند. انگار که يکي را چون خوب روپايي مي‌زند يا بلد است با توپ شيرين‌کاري کند آورده باشند توي تيم ملي.

در هر روزنامه چندتا از اين نويسنده‌ها را مي‌توانيد پيدا کنيد که بداند ارزش‌هاي خبري چيست يا  درج منبع خبر چه اهميتي دارد؟ من ادعا مي‌کنم در هر کدام از روزنامه‌هاي فعلي کمتر از انگشتان دو دست پيدا مي‌کنيد. البته معلوم است که چنين چيزي در روزهاي تمرين و بازي با شاهين دارقوزآباد ضربه چنداني به تيم نمي‌زند، اما وقتي تيم با برزيل مسابقه دارد، يک تکل نابجا مي‌شود پنالتي و يک پاس اشتباه مي‌شود گل براي حريف.

حاکميت، هيچ رسانه معتمدي درباره مساله هسته‌اي براي مردم ندارد. اين خطر - به نظر من - بيش از هرخطري نظير تحريم و قطعنامه ما را تهديد مي‌کند.

پ.ن(بي‌ربط؟)
اميدوارم اين سوتي شرقي‌ها:«خريد شب عيد به اندازه پرسش هاى اصيل فلسفى اهميت دارد. چنان نكبتى سرتاسر زندگى ات را مى گيرد كه ترجيح  مى دهى بروى قدس را آزاد كنى، اما از اين دكان به آن دكان راه نيفتى.» کار دستشان ندهد و در روزنامه‌شان را تخته نکند. اين هم در راستاي همان نقد بالا به چينش تحريريه‌ روزنامه‌هاي ما؛ گرچه اين يکي کار ميرفتاح است که خير سرش استخواني توي مطبوعات ايران ترکانده.

پ.ن(بي‌ربط؟)
با خواندن اين چه حالی می‌شويد؟ باز هم فکر می‌کنيد وقتی چنين غضنفرهايی توی تيم وجود دارند، نگران شدن را بايد به حساب توهم توطئه گذاشت؟ 

 

لينک نوشته
       

*من که همیشه اين‌قدر دیر می‌کنم که موضوع بيات می‌شود، بگذارید این‌بار به پیشواز بروم.

 

چندروز دیگر قاعدتا سروکله جشن نحس عاطفه‌ها پیدا می‌شود. من از این شامورتی‌بازی تکراری متنفرم و اگر بخواهم برای حقیر بودن این نظام و مسوولانش فقط یک دلیل بیاورم، فستیوال گدايی‌کردنی را که با اسم‌های جشن رمضان و عاطفه‌ها و ... سالی چندبار به راه می‌افتد ارایه می‌کنم.

شما چیزی به نام «گلریزان» شنیده‌اید؟ هنوز صدسال نمی‌گذرد از زمانی که توانگران و خیرخواهان محله‌ها و شهرهای سرزمين ما، توی زورخانه جمع می‌شدند و بدون این که از کسی نام ببرند و آبرویش را به خطر بیندازند، برای کمک به وضع زندگی‌اش پول جمع می‌کردند. کسی هم نه می‌فهمید و نه کاری داشت به کی دارد پول می‌دهد. قضيه هم به عاطفه و احساسات ربطی نداشت، يک وظيفه، مسووليت و نهايتا فرآيند نهادينه‌شده اجتماعی بود.

حالا تلویزیون با همکاری بهزیستی و کمیته ‌امداد، رسما عین گداهایی که پای ناقص و بچه مریضشان را نشان می‌دهند که ترحم بخرند و پول جمع کنند، یک بدبختی را پیدا می‌کند که شوهر زندانی یا مریض سرطانی و دیالیزی دارد و جلوی دوربین ضجه و ناله‌اش را درمی‌آورد و زوم می‌کند روی چشمان اشکبار بچه چهار، پنج‌ساله‌اش و همه این تصاویر را توی تلویزیون سه در چهار متری برای مردمی که آمده‌اند بازارچه خیریه هم پخش می‌کند تا آدم‌های خیری پیدا شوند که «چون وظیفه هر انسانیه که ...» دست توی جیبشان کنند و نشان بدهند که مردم ايران چقدر چه و چی هستند.

تف به گور همه‌تان! با ديدن اين همه منبع و ثروت ملی، اولين کلمه‌ای که به ذهن هر بيننده خارجی می‌رسد بی‌نيازی است. حالا کی یا چی می‌توانست عزت نفس جامعه‌ ایرانی را این‌طوری منکوب کند؟ کدام قدرت بیگانه، حضرات؟!

 

 

پ.ن

واگذاری اولین سری سهام عدالت در ایلام.(کاش تصاوير تلويزيونی‌اش را می‌ديديد)  چیزی از انقلاب سفید شنیده یا دیده‌اید؟ کسی هست تاریخ – فقط مال همین پنجاه سال اخیر – به دردش بخورد؟

 

لينک نوشته
       

شهر من دیوانه شده است. دیگر نمی‌خواهم درباره صف چندکیلومتری اتومبیل‌هایی که به بهانه شب عید تشکیل شده حرف بزنم. ترافیک شهر من دیگر نه دیوانگی است و نه عصبیت؛ حماقت است و آن قدر نهادینه شده که حرف‌زدن درباره آن بیهوده است.

من از مادرهايی حرف می‌زنم که بچه‌های هفت‌ساله‌شان را جلوی مدرسه کتک می‌زنند. با پشت دست توی دماغ دختربچه‌های شش‌ساله‌شان می‌کوبند. پسربچه‌های پنج‌ساله‌‌شان را که از زور گریه سیاه شده‌اند دنبال خودشان روی آسفالت می‌کشند. توی اتوبوس به بچه‌های چهارساله‌شان بلند بلند فحش می‌دهند و صدای ناله و نفرین کردن بچه‌های سه‌ساله‌شان از دستشویی‌های عمومی می‌آید.
این صحنه‌ها را می‌شود در فرشته ، جردن و نازی‌آباد ديد؛ در تمام ایستگاه‌های اتوبوس و متروی شهر، در ترمینال‌های اتوبوس و در فرودگاه.

تو را به خدا به من بگویید که شهر من از اول این‌طوری نبوده‌است. به من بگویید که می‌شود این شهر را درمان کرد.

لينک نوشته