تمام زندگی‌ام را به باد داد زمستان
خراب‌تر شود این فصل، این سه‌ماه همیشه

چیزی نمانده به تمام شدنش. از اول هم معلوم بود خط و ربطش چیست. از اول هم نشان می‌داد که با ما نمی‌ماند. هرچند راه آمد. هرچند خودش را هم‌راه نشان داد. اما نبود. گذشت و ما را جا گذاشت با همه چیز‌هایی که داشتیم و دیگر نداریم.

قصه نیست و شعر نیست آن‌چه نوشتم؛ محض خالی بودن عریضه هم. قسمت کوچکی است از آن‌چه بی‌حسم کرده و قدرت هر چیز، حتی یک دل پر گریستن را هم ازم گرفته است.

می‌خواهم بخوابم و بیدار که می‌شوم، همه‌چیز عوض شده باشد. هیچ‌کجا که می‌رفتم نروم. هیچ کار که می‌کردم نکنم. می‌خواهم نبینمتان. هیچ‌کدامتان را. نه که دوستتان ندارم، نه. می‌دانید که چه می‌گویم. چنین هم کردم و بعضی نزدیک‌ترین‌هایم را گفتم که چه حسی دارم، چنان که بعضی نزدیک‌ترین‌هایم نیز از من چنین خواستند. می‌خواهم بیدار شوم و به یاد نداشته باشم چه از سر گذرانده‌ام.

بد بود. گذشتن لحظه‌های هشتاد و پنج، بد بود. ناشکر نیستم که لذت هم برده‌ام، اما مگر نه این که این ساعت‌ها می‌اندیشیم چه کرده‌ایم و چه خواسته‌ایم و چه بوده‌ایم و چه هستیم؟ چنین که می‌اندیشم، آشکارا می‌بینم که نیستم چنان که باید باشم. فرسنگ‌ها دورم از آنی که خواسته‌ام و حق داشته‌ام باشم.

ساعتی دیگر تمام می‌شود اما در من ناتمام مانده. آن‌چه داشتم در هشتاد و پنج جا گذاشته‌ام؛ در آخرین روزهای اسفندماه، بی هیچ اردی‌بهشتی که در راه باشد. باری، دوستم دارید اگر، آرزو کنید چنان که گفتم بخوابم وبیدار شوم.

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

لينک نوشته
       

(۱) کلمات کم‌فروش ترین کاسب‌های دنیا هستند. هیچ‌وقت ارزش فکر یا حسی را که به خاطرش ادا شده‌اند به همراه ندارند. همیشه می‌آیند و می‌روند و احساس تو را با خود می‌دزدند و می‌برند.

(۲) امروز باز هم مضحکه تلخ جشن نیکوکاری برپا است. تحقیر و گداصفتی متراکم در آن، آن‌قدر زجرآور و مشمئزکننده است که نمی‌فهمم دیگران چه‌جوری تحملش می‌کنند. این‌ها را پارسال هم نوشته‌ام و بی‌خیالش می‌شوم. فقط این را بگویم که بنا به آمار خود کمیته امداد، سال گذشته با وجود تبلیغات شبانه‌روزی رادیو و تلویزیون و مایه گذاشتن از تاریخ و فرهنگ و مذهب و انسانیت و عاطفه و عشق و محبت مردم، کلا «پنج‌میلیارد تومان» کمک‌های نقدی و غیرنقدی جمع شده! دوباره بخوانید و حساب کنید: پ ن ج م ی ل ی ا ر د ت و م ا ن.

نمی‌شود این گدابازی را تعطیل کنید و به جایش نصف جوایز قرعه‌کشی صندوق قوامین، یا ده‌هزار تومان از فروش هر خودروی تولید داخل، یا یک ریال(!) از پول فروش هر لیتر بنزین در سال، یا ... را بدهید و این پنج‌میلیارد تومان را با مرام و غیرت و ایرانیت و عطوفت ملت طاق نزنید؟!

 (۳) جلوی موزه هنرهای معاصر، سازمان زیباسازی شهرداری تهران یک استند زده با عکس رسول ملاقلی‌پور و نوشته «هنر آن است که بمیرانندت پیش از آن که بمیری»! گیرم که تو جمله مرتضی آوینی را (که دقیقا برعکس این است)‌ یادت رفته، لااقل باید بدانی مزخرفی که قرار است جلوی چشم مردم نصب شود معنی دارد یا نه؟!‌ ای بمیری!

لينک نوشته