توالت‌شورها را دیده‌اید؟‌دقیق‌تر بگویم:‌این‌هایی که دم در مستراح‌های عمومی پارک‌ها و قهوه‌خانه‌های بین راهی می‌نشینند و از مردمی که تنگشان گرفته و می‌روند خودشان را راحت کنند پول می‌گیرند. دیده‌ایدشان؟

توالت‌شورها خوشبخت‌اند. پول می‌گیرند که توالت‌ها را هر شب تمیز کنند. کار سختی نیست، نیم‌ساعتی هم بیشتر طول نمی‌کشد. بقیه‌اش را باید بنشینند دم در مستراح‌ها؛ هر کسی را که می‌آید یک‌جوری نگاه یا صدا کنند که سکه‌ای و اسکناسی توی بساطشان بیندازد؛ کم یا زیاد، هرچه هست اضافه است و سود خالص. می‌ماند چی؟ بوی بد؟

بوی بد مال روز اول و دوم است؛ نهایتش یک هفته. اولش دماغت را می‌گیری و تند تند باصدا نفست را می‌دهی بیرون. بعد هر از چند گاهی می‌روی یک‌گوشه‌ای و نفس عمیق می‌کشی. بعدش دیگر عین خیالت نیست. همان صندلی زهوار دررفته در معرض نسیم گه و فاضلاب، می‌شود راحت‌ترین جای دنیا. حالش را نداری تکان بخوری. می‌نشینی و مگس می‌پرانی و خمار، نگاه مردم می‌کنی که دماغشان را می‌گیرند و  قدمشان را تند می‌کنند تا از جلوی مستراح‌ها رد بشوند.

توالت‌شورها خوشبخت‌اند چون دماغ آدم، چشم آدم، گوش و هوش و حواس آدم و حتی دل آدم آماده‌است که گندترین شرایط را قابل تحمل، عادی، خوب و حتی عالی جلوه دهد. اولش مقاومت می‌کند، بعد بی‌خیال می‌شود و تو می‌مانی و زندگی‌ات که بوی گه می‌دهد ولی دیگر تو را اذیت نمی‌کند. تو خوشبخت می‌شوی و فقط این مشکل می‌ماند که بوی گل و عطر و بهارنارنج برایت فرقی نمی‌کند با بوی فاضلاب؛ شاید حتی اذیتت هم بکند. توالت‌شور بودن یا توالت‌شور نبودن؟ مساله این است.

لينک نوشته
       

ازتان بدم می‌آید! ازتان که به خیالتان تا آخر زندگی‌تان را می‌دانید که چه‌طور می‌گذرد. ازتان که فکر می‌کنید حسابتان پاک است و تکلیفتان معلوم، و می‌خواهید تکلیف زندگی دیگران را هم معلوم کنید. ازتان بدم می‌آید که حرف طلاق دو نفر که می‌شود نچ‌نچ می‌کنید و مزخرف می‌گویید که «معلوم بود فلانی با فلان کارش فلان چیز سرش فلان می‌شود». ازتان بدم می‌آید که فکر می‌کنید زن‌هایتان و شوهرهایتان و طلاهایتان و موبایل‌هایتان و میزهایتان را خدا سنجاق کرده به‌تان؛ مال خودتان است و حق خودتان و درستش هم همین است و پس «فلان کس فلان‌کاره است که رفته است سراغ چیزی که مال خودش نیست» و «این عشق نیست، هوس است» و بعد درمی‌آیید که نقش تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و دوستی و کوفتی و زهرماری‌تان را بازی کنید و جان و احساس و آبروی دختر مردم و پسر مردم را نجات بدهید و برش گردانید به راه راست و برایش یک عشق حقیقی پیدا کنید و یک شوهر و زن آدم حسابی و میز و کار و پول و موبایل و شخصیت.

ازتان بدم می‌آید. دلم خنک می‌شود که بیخ گوشتان شوهرتان دارد عاشق همکار بیست‌ساله‌اش می‌شود و زنتان دارد به‌تان خیانت می‌کند و یکی زیرآب‌ میز و دستکتان را می‌زند و ده سال بعد بدتر از همانی که برایش نچ‌نچ می‌کردید سرتان می‌آید. دلم خنک می‌شود، ولی الآنی را که دارید گند می‌زنید به چیزی که به‌تان مربوط نیست، الآنتان را چه کنم؟ هوم؟

بهر یک جرعه که...

لينک نوشته
       

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

این روزها جنسم جور جور است: همه‌چیز دارم؛ غم هم.
می‌پرسید:‌ چیزی چرا نمی‌نویسم؟ می‌گویم چرا باید به غم مهمانتان کنم؟ خودتان مگر خوبش را ندارید؟ بگذارید باشد برای شبی که دلم از این خوش‌تر باشد، که دست کم کنار چای بیروتی‌ که پیش رویتان می‌گذارم، لبخندی هم داشته باشم برای پذیرایی.

گفتم بیروت، یادم آمد که قلبم در بیروت می‌سوزد.

لا ما خلصت الحكايه .. لا لا مش هيدي النهايه
لا ما نسينا بعدك فينا و بعدو الوطن هوي الغايه
لا ما خلصت الحكايه، لا لا مش هيدي النهايه، لا! لا!

يا حلم بخاطر ولد! يا حلم مالو حدود مالو حدود!
بالبال عم نبني بلد، صار الحلم موجود -آه- موجود!

و الإيد غمرت إيد، و القلب عا بيروت
شهيد ورا شهيد، و الحلم ما بيموت...

لينک نوشته