یک/
گل شکفته خداحافظ
اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من
به نام دیدن و چیدن بود

باز هم یک/
توی کتاب دینی‌مان نوشته بودند بیشتر فریاد اهل دوزخ از تسویف است.
توی کتاب زندگی‌مان خوانده‌ایم بیشتر فریاد اهل دنیا هم از تسویف است.

باز هم یک/
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست، مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن...
پ.ن/ این آخر را هر چه می‌توانی حس کن، درد بکش، فریاد بزن...

لينک نوشته

       

مگر این باد خوش از سمت عشق‌آباد می‌آید
که بوی عشق‌های کهنه از این باد می‌آید...

شده در یک لحظه، تا حد مرگ - انگار که داری قالب تهی می‌کنی - دلشوره بگیری، نگران کسی شوی که بوده و نیست؟
 نیست؟

گزارش پنج‌شنبه/
عصرهایم، بهترین لحظه‌هایم، دیگر نیست. انگاری که قلبم سوراخ می‌شود، پنج‌شنبه عصرها.

لينک نوشته

       

سوار ترن مترو هستم، توی ایستگاه، منتظر که درها بسته شود و قطار راه بیفتد. آدم‌ها سر می‌خورند از پله‌ها و پله‌برقی‌ها و می‌دوند طرف من، که بر آستانه در نگاه‌شان می‌کنم. دویدنشان یک‌جوری است ولی. اسم اگر بخواهم بگذارم رویش، «برعکسِ هروله» می‌گذارم. هروله اگر راه رفتن است و ادای دویدن را درآوردن، این آدم‌ها می‌دوند و ادای راه رفتن را در می‌آورند. انگار که می‌ترسند از تو و دیگران، و از خودشان حتی، که بدوند و به در بسته بخورند و ضایع شوند. شکست بخورند. ببازند.

من این شیوه را نمی‌فهمم. به قول مشهدی‌ها یاد ندارم. آدم ایده‌آل من یا آدم راه رفتن است، یا آدم دویدن. اولی اگر باشد با طمانینه قدم برمی‌دارد، نگاهی به ساعت می‌اندازد، روی صندلی می‌نشیند و منتظر ترن بعدی می‌ماند؛ هیچ هم فریفته درهای گشوده ترن نمی‌شود. اگر دومی باشد هم که می‌دود؛ بی پروای خوردن به در بسته. بی جست‌وجوی نگاه دیگران. بی این که نرسیدن را شکست خوردن بپندارد.

آدم ایده‌آل من این طوری‌ست. وسط این دو نیست. اهل هروله و برعکسش نیست. «اهل» هیچ‌چی نیست اصلا.

لينک نوشته
       

دخترکم، خمیردندان کرست میوه‌ای‌ش را - در نبسته - گذاشته جلوی آینه دست‌شویی؛ سگ آبی رویش دارد با مسواکی در دست و دو دندان نیش برآمده که یعنی مسواک می‌زنم و دندانم از تمیزی برق می‌زند. از مدرسه به‌شان داده‌اند، به بهانه هفته سلامت، با کتابچه و پازل و نایلون و چه و چه.

دو دندان نیش پیش‌آمده و نیم‌پوسیده‌ام را مسواک می‌کشم و همین‌طوری الکی یاد خودمان می‌افتم که از مدرسه تانک و نارنجک قلکی به‌مان می‌دادند که پول بریزیم توش.

به خدا همین‌طوری الکی.

لينک نوشته
       

توی اتوبوس دیدم برچسبی چسبانده‌اند به یکی از شیشه‌ها که «برای سلامتی (یا تعجیل در ظهور) پادشاه عادل جهان صلوات!» و نظایر آن که در پاساژ مهستان و بازار مکاره دور و بر شاه‌عبدالعظیم و قم و مشهد، بسیار می‌بینی که بر پوسترها و برچسب‌ها و کارت پستال‌ها نقش بسته است.

انگار کردم که تمایل به آریستوکراسی (و حتی دیکتاتوری) در ناخودآگاه (گاهی هم خودآگاه) جامعه ما چنان است که راه نجاتش را از بدبختی و بی‌عدالتی - که تویش دست‌وپا می‌زند مثلا - در حاکمیت طبقه اشراف می‌جوید؛ دست‌کم تصویر ذهنی‌اش از حکومت ایده‌آل، تصویر دربار و دیوان یک حکومت آریستوکراتیک است.

مصداقش هم همین یک جمله نیست. در اشعار مذهبی مولودی‌ها و تعزیه‌ها، در انتخاب مضامین واژگان دعاها (اخیرا بیش‌تر)، در تمایل به هرچه اشرافی‌تر زیستن، در وقت و بی‌وقت آه کشیدن و یاد کردن گذشته (خاصه در تاکسی!) و حتی دفاع از دیکتاتوری (مثلا از نوع رضاخانی) همه و همه ردش قابل مشاهده است.

این جامعه ما  هم که می‌نویسم ادعا نمی‌کنم که این ما ایرانیانیم فقط. انگاری که در جوامع دیگر که حتی طعم دموکراسی را چشیده‌اند، هنوز آریستوکراسی جواهر است و خریدار دارد؛ وگرنه مردمان انگلستان و هلند چرا باید کماکان مفتخر به نظام پادشاهی‌شان باشند، یا کاتولیک‌ها هیبت و هیمنه شاهانه پاپ و تشکیلات واتیکان را برازنده بشمارند؟

 

لينک نوشته
       

کسی sms زده که فلانی، چرا نمی‌نویسی یا دست به عصا می‌نویسی. این یک غلط. وبلاگ رسانه‌ای است و sms رسانه‌ای دیگر و نامه الکترونیکی و کاغذی و تلفن و حرف و نگاه، دیگر. تو آشنای منی در دنیای واقعی که دست بر قضا وبلاگی منتسب به من را هم می‌خوانی در فضای مجازی. کی گفته آن منم؟ یعنی من واقعی ۲۸ساله که تو در دنیای واقعی می‌شناسی با من مجازی که عمرش خیلی بشود پنج-شش‌سال است، چه دخلی به هم دارند؟ کم شده که در چت و وبلاگ و نامه و حتی تلفن آدمی را در ذهن پرورانده‌ای و بعد که از نزدیک دیده‌ایش به چشمت غریبه آمده؟ پس مرا و همه‌کس را در دنیای مجازی از شناسنامه و شناسه‌های مجازی بشناس و خودت را هم با همان اصول و قواعد بشناسان. هوم؟
دیگرش این که مگر کم دنیایمان آب رفته و کوچه‌هایمان تنگ شده و مرزهایمان درهم ریخته که باز هم مرز می‌شکنی و همه‌چی را درهم می‌کنی؟ این بی‌مرزی مرا می‌ترساند، چون امنیتم را به خطر می‌اندازد. این خطر که با خیال راحت با تو یا هرکس واقعی دیگرم توی دنیای واقعی سلام و علیک واقعی کنم و تو یا هرکس دیگر فحش یا «ای‌والله!» بگوید به حرف مجازی یک آدم مجازی در یک دنیای مجازی! امنیت این که sms تو را باز کنم به خیال یادی یا سلامی یا کاری یا ناسزایی؛ بعد بخوانم که چرا وبلاگ و ای‌میل و فلان و بهمانت فلان است و بهمان!

حالا حرفی هم زده‌ای که جواب ندارد. من می‌خواهم بنویسم اما یا قیرش هست و قیفش نیست یا برعکسش. حرف هست و دل و دماغ گفتنش نیست. دل و دماغش هست و خر دجالش نیست که تو را ببرد بلاگ‌آباد. آن هم که رکاب می‌دهد حرف دیگر شده و حال تو دیگر. یا می‌روی و می‌بینی که همان شیر در شیری است که شرحش رفت و کسانی واقعی آمده‌اند و حرفی واقعی (حالا راست یا دروغش) که در دنیای واقعی توی رویت نزده‌اند، در دنیای مجاز پشت سرت گفته‌اند، آن هم بدون نام. مجاز اندر مجاز!

مثلا آمده‌ام که بنویسم «کله سحر رفتم حمام». چه می‌شود؟ با خودم فکر می‌کنم لابد یکی می‌نویسد «چرا ادا در می‌آری، یعنی می‌خوای بگی تو حموم هم می‌ری؟!» و دیگری ادامه می‌دهد «با این حرفت چی رو می‌خوای ثابت کنی؟ من که می‌دونم، همه هم می‌دونن(!) تو سال به سال نمی‌ری حموم!» و تا بعدی با خودش خیالات می‌کند که لابد حمام ما یک در دیگر هم به حرمسرا(!) دارد دیگری می‌نویسد «معلومه واسه چی می‌ری حموم، لااقل هیات ظاهرالصلاح نداشته باش!» می‌بینی؟ این طوری می‌شود دیگر.
خب، این وسط یکی اگر فکر کند کامنت‌های نوشته‌ی قبلی جایی‌م را سوزانده که این‌ها را می‌نویسم، حتما عقلش می‌رسد که می‌توانستم پاکشان هم کنم؛ نه خانی آمده و نه خانی رفته. اما دوست دارد بنویسد «این چیزها را هم نوشتی که خانم ... تا خانم ... را هم در آغوش پلیدت از هست و نیست ساقط کنی!» حالا من بنویسم که به امام هشتم نه! فقط محض انبساط خاطر نوشتم که لبخندی، یا قهقهه‌ای حتی ، بزنیم، دوباره هیات ظاهر الصلاح (بابت قسم امام هشتم) پیش می‌آید و خنده و قهقهه شیطانی لابد! می بینی؟ گفتم که این طوری می‌شود.

حالا که همین‌طوری دور هم شادیم و می‌خندیم بگویم که من راست راستی کله سحر رفتم حمام! در را که باز کردم دیدم زودتر از من یک لگن پر از کاسه و بشقاب منتظر شست‌وشو و نظافت است؛ از ظرف‌شویی جسته و نشسته زیر دوش، منتظر. (گفتم چقدر آشپزخانه مرتب به نظرم آمد و تمیز!)
حالا نقد خانه و هم‌خانه نیست. (من که دست به سیاه و سفید نمی‌زنم، ظرف در حمام شسته شود یا آشپزخانه، من دهانم را ببندم اولی‌تر!) نقدتر این که با خودم گفتم چه حکایتی داریم ما: زشتی‌هایمان را می‌بریم درپسله و پستو پنهان می‌کنیم که «زود می‌آیم و می‌شویمش، جلو چشم غریبه نباشد حالا» و می‌رویم و نمی‌آییم تا ... بعدش را خودمان بهتر می‌دانیم چه می‌شود.
این یادم آمد که چقدر زور داشت شنیدن «آب می‌خوری شیشه رو پر کن بذار تو یخچال.» از مادر یا پدر و فکر کردم به این‌که به‌دردبخورترین و حیاتی‌ترین دستور دنیا همین جمله زجرآور آزاردهنده است.

شعری از عطار بود که خیلی دوستش داشتم و همیشه همین یک مصرعش یادم می‌ماند که «شوخ شیخ آورد تا بازوی او». شاید شنیده‌اید حکایتش را که شیخی (بوسعید مهنه مثلا یا دیگر کسی) حمام رفته و دلاک به رسم دلاک‌های رند و زبل آن زمان، پشتش را که کیسه می‌کشیده، شوخی شوخی شوخ(چرک) تن شیخ را با کیسه می‌آورده بالای بازوی او که چشمش به زیادی چرک تنش باشد و انعام دلاک را چرب‌تر بدهد. آن قصه‌اش این بود که شیخ نمی‌دانم چرا گریه می‌کند و بعدش چه می‌گوید اما من همیشه قصه را این‌جوری تمام می‌کردم که شیخ باید خوشش هم بیاید و حالی هم به دلاک بدهد و تشکری کند که ای‌والله! خوب کردی چرک‌هایی را که قایم کرده بودم دوباره جلوی چشمم آوردی. حالا خزینه و دلاکی نیست ولی اگر بود و رند بود و زبل بود، چه خوب می‌شد.

خواستم سررشته حرف در نرود وگرنه یک غلط دیگر - از خودم - جا ماند. من به کسی حرفی زده‌ام (یا نزده‌ام، فرقی در غلط من نمی‌کند) که نباید می‌زده‌ام. نبایدش از محافظه‌کاری و عافیت‌طلبی و سیاست‌بازی نیست که قر و قمپز بیایم «من اهلش نیستم » و فلان و بهمان. نبایدش از این‌جاست که من چیزی گفته‌ام (یا نگفته‌ام) که شنونده‌ام هم بخندد و هم نکته‌ای را در لفافه فهم کند و ایهامی را دریابد، ولی ندانسته‌ام یا نفهمیده‌ام (یا بدتر، نخواسته‌ام بدانم و بفهمم) که شاید شنونده‌ام گلواژه ایهام‌دار لفافه‌پیچ مرا «جمله حکیمانه زندگی‌اش» بپندارد و صورت ظاهر را معنای باطن فرض کند و عمری با خودش این‌بر و آن‌بر ببرد و لابد مترصد فرصت عمل کردن به آن هم باشد.
این را ننوشتم که بگویم غلط کردم، اما پشیمانم. نوشتم برای دو سه دوستم که یکی‌دو هفته‌ای است از سر همین ندانستن و نفهمیدن (یا نخواستن) حرفی زده‌اند یا چیزی نوشته‌اند یا کسی را دیده‌اند یا سخنی شنیده‌اند یا جایی رفته‌اند که نباید؛ و حالا چوبش را می‌خورند و جز بر خودشان حرجی نیست.

«عدم امنیت». انگار بعد از یک سال و خرده‌ای، کم‌کم دارد سر درد دلم باز می‌شود.

لينک نوشته
       

تلفن همراهم زنگ می‌خورد. من حالی‌م نمی‌شود اصلا. نمی‌شنوم. بعد از یک سال و اندی، زنگش را عوض کرده‌ام، اما به گوشم غریبه می‌آید. به گوش دیگران هم. زنگ می‌خورد و آهنگ می‌زند و من چیزی نمی‌شنوم. یا می‌شنوم، ولی حسش نمی‌کنم. برای من نیست انگار.

قبلا که زنگ می‌خورد از جا می‌پراندم. چیزی بود که همیشه منتظرش بودم و همیشه هم غافلگیرم می‌کرد. اتفاقی. کسی. دیگر نیست. هست یعنی، اما پشت زنگ تلفن من نیست.

تلفنم هم بازی‌ش گرفته. گاهی بی‌صدا زنگ می‌خورد، گاهی صدادار. خود به خود ملودی‌ش عوض می‌شود. گاهی وسط زنگ خوردن یا حرف زدن از حال می‌رود. کم و زیاد صدایش خود به خودی بالا و پایین می‌شود. همه این‌ها سر خودش؛ من کاری‌ش نمی‌کنم. کاری‌ش ندارم اصلا.

 پشت زنگ تلفن همراهم دیگر عشقی نیست.

لينک نوشته