سندروم آلرژیک سانسور   

چند وقتی‌ست نصفه‌شب‌ها از زور بی‌خوابی توفیق زیارت مجموعه Friends حاصلم شده. شما که دیده‌اید می‌دانيد که چه خنده‌بازاری‌ست (چند باری تا صبح اهل خانه را از قهقهه خنده‌ام می‌پرانم، بلا استثنا) و شما که نه، حتمن بروید و ببینید و حالش را ببرید.
حالا،
گاهی وسط Play کردن دی.وی.دی، تصویرش مکثی می‌کند یا می‌پرد. دستگاه است دیگر؛ اتفاق عجیبی نیست. اما مرا در حد جنون عصبی می‌کند. هر بارش تا مرز سکته می‌روم. چرا؟

اسمش را خودم گذاشته‌ام سندروم آلرژیک سانسور. یعنی که تا می‌بینم چیزی می‌پرد، بی‌خود کات می‌خورد، مکث می‌کند، صدا جلو می‌رود و تصویر می‌ماند، یا هر چیزی که روال عادی دیدن را مختل می‌کند، یاد قطع‌ها و کات‌ها و چسباندن‌ها و زوم کردن‌ها و کثافت‌کاری‌های دیگری می‌افتم که سال‌هاست تلویزیون ما با ما کرده و می‌کند و خواهد کرد. ضربان قلبم سی-چهل‌تایی بالاتر می‌رود؛ خون هجوم می‌آورد به مغزم و در کسری از ثانیه همه تحقیرها و تحمیق‌ها و توهین‌هایی که بر ما روا داشته‌اند و می‌دارند و صدایمان در نیامده و نمی‌آید دوباره قلبم را می‌فشارد و حالم را به هم می‌زند؛ چنین که همین‌حالا هم که این کلمات را می‌نویسم.

یادم می‌افتد به این که بچه‌های ما هیچ‌وقت از کانال رسمی رسانه ملی، ندیده‌اند که مادر و پدری (و مادربزرگی و خواهری و برادری و دختر و پدری و مادر و پسری حتی) همدیگر را در آغوش بگیرند؛ یعنی ساده‌ترین شکل محبت را درون خانواده. یک دقیقه به ذهنتان بگویید چرخ بزند در خانه‌های بی‌شماری که آموزش‌ها و تجربه‌های خانوادگی و اجتماعی‌شان را از تنها رسانه تصویری موجود می‌گیرند، که تصویر بدبختی‌ها و بی‌چارگی‌ها و دعوا و مرافعه و بددهنی و تحقیر و تخفیف زن و شوهرهای فیلم‌ها و سریال‌ها را به وفور می‌بینند (چون که دعوا متضمن حفظ فاصله شرعی است و تا دلت بخواهد می‌شود آن را توی فیلم‌ها چپاند!) و از آن طرف، عاشقانه‌ترین و مهرورزانه‌ترین تصویری که از زن و شوهر می‌بینند، لبخندهای یخ و مسخره‌ای‌ست که بازیگران به هم تحویل می‌دهند و طرف هم هم نمی‌روند و حتی اگر مادرشان در حال مرگ باشد چون از جنس دیگر است، دست بهش نمی‌زنند! یک دقیقه‌تان که تمام شد، شاید مثل من اسم خودکشی اجتماعی را روی این کثافت‌کاری رسانه‌ای-ملی بگذارید.

یادم می‌افتد به صبحی که اتفاقی تلویزیون را روشن کردم و برنامه خردسالان را دیدم، و با چشمان خودم دیدم که مسوول رژی پخش، پای دخترک سه‌ساله‌ای را که با بچه‌های دیگر دور یکی از همین خاله‌خانم‌های تلویزیون جست و خیز می‌کرد، مصداق سانسور تشخیص داده بود و هر بار تصویر به دخترک می‌رسید زوم می‌کرد تا زانو به پایینش دیده نشود! (به خدا قسم همین حالا که تایپ می‌کنم هم انگشتانم می‌لزرد) و من با خودم فکر می‌کردم آیا این آدم، این مسوول، این بی‌همه‌چیز، یا رییسش و مسوولش و جانور بالادستی‌اش کسی جز یک بیمار خطرناک جنسی می‌تواند باشد؟! کسی که با دیدن ساق پای دخترکی سه‌ساله قوای جنسی‌اش به کار می‌افتد و دیدن این صحنه را برای مردم مضر تشخیص می‌دهد؟!

من نمی‌دانم می‌شود از کسی غرامت گرفت یا نه؟ می‌شود به جایی شکایت برد و ادعای خسارت کرد یا نه؟ من - و شما، اگر سیم‌هایتان مثل من قاطی کرده - شکنجه شده‌ایم؛ در کودکی و نوجوانی و جوانی روان و اعصاب و روح و ذهنمان را شکنجه داده‌اند. مگر حرمت قانونی و شرعی و انسانی شکنجه برای این نیست که هرچند کوتاه باشد اما تا آخر عمر اثرش را روی آدمی‌زاد باقی می‌گذارد؟ نه این که من و ما تا آخر عمر باید بترسیم، نگران باشیم، از جا بپریم و در پیشگاه روحمان خرد شویم، به خاطر هزار و یک چیز معمولی که از ما دریغ شده؟ نه این که ما بیماریم؟ نه این که روح و روانمان را خراشیده‌اند؟ هوم؟

لينک نوشته
   اعترافات یک دایناسور (يا چگونه ياد گرفتم يک دهه پنجاهی پـ... نباشم)   


پیش‌نوشت/
این نوشته طولانی را در جواب یادداشت نفیسه مرشدزاده در پرونده «ازدواج موقت»شماره ۱۲۲ هفته‌نامه همشهری جوان نوشته بودم. آنجا هم نویسنده، عین سیدرضا شکراللهی عزیز، دهه شصتی‌ها را نواخته بود! آن نوشته چاپ نشد البته؛ (چون ما دهه پنجاهی‌ها این‌جوری هستیم که چیزی را نخواهیم، چاپ نمی‌کنیم!) و حالا فکر می‌کنم شاید فرصت مناسبی برای نشرش باشد. اگر حوصله خواندن همه‌اش را ندارید، فقط دو بند آخر را بخوانید. همچنین قسمت‌های مربوط به ازدواج موقت گرچه لزوما به ماجرای خوابگرد ربطی ندارد، اما حذفش نکرده‌ام که به این بهانه خوانده شود.

جناب شکراللهی! من هم هم‌نسل شما هستم و با اجازه سرکار می‌خواهم داد بزنم بچه‌ها! شصتی‌ها و هفتادی‌ها! ما زندگی نکردیم. ما اصلاً زندگی کردن را بلد نبودیم. لاطائلات سر دادیم و اسمش را روشنفکری و هویت و دغدغه‌مندی و آرمان‌گرایی گذاشتیم؛ بی آن که به هیچ کدامشان برسیم. اصلاً تصوری از این مفاهیم نداشتیم که بخواهیم آن‌ها را به دست بیاوریم، اما صدایش را در نیاوردیم! ما فقط شعار دادیم؛ باد به گلو انداختیم؛ داد زدیم؛ و هر وقت به خنس خوردیم عین ترسوها ناله کردیم و ضجه زدیم و یا پای دشمن را وسط کشیدیم، یا پای  روزگار، یا پای شما را.

می‌خواهم اعتراف کنم آقایان جوان! خانم‌های جوان! ما گند زدیم! و بدترش این که هر وقت کم آوردیم گفتیم این کارها را داریم به خاطر شما می‌کنیم! ما وظیفه داریم نسل بعد را خوشبخت کنیم! اصلاً ما را زاییده‌اند که نگران شما باشیم!

ما دروغ می‌گفتیم و بدبختانه هنوز هم می‌گوییم. ما با خودمان است که مشکل داریم. با خودمان است که درگیریم. ازدواج موقت، هویت و اراده ملی، برخورد با مفاسد اجتماعی، تساهل و تسامح، آزادی‌خواهی مدنی و ... - خوب یا بد - جواب درست یا غلط ماست به مشکل خودمان. مثل معرکه‌ها و مضحکه‌های دیگری که خودمان برای خودمان راه انداخته‌ایم و تویش گیر کرده‌ایم و منتش را سر نسل بعدمان می‌گذاریم که «ما داریم مشکل شما را حل می‌کنیم و برایتان فیل هوا می‌کنیم و چه و چه».

(بچه‌ها، یک دقیقه رویتان را برگردانید!) شما را به خدا چهل و پنجاهی‌های عزیز! قضاوت کنید که ازدواج موقت و امثال آن، مشکلات  جوان‌های هفده هجده‌ساله است، یا زن‌ها و مردهای سی و سی‌وپنج‌ساله‌های ازدواج کرده و صاحب بچه و زندگی؟! پشت فرمان ماشین‌هایی که توی خیابان برای هر دختر و زنی – حتی چادری‌اش – بوق می‌زنند و چشم می‌چرانند، پسرهای بیست‌ساله نشسته‌اند یا مردهای سی‌وپنج و چهل ساله؟! خیانت و وفاداری، مشکل نسل امروز است یا نسل ما؟! عدم اطلاع از مسائل جنسی – حتی پس از سال‌ها زندگی مشترک زناشویی – بدبختی جوان‌های امروز است یا متأهلین دیروز؟! آخر جوان‌های امروز که از ما نخواسته‌اند مشکل روابط و جایگاه اجتماعی‌شان را حل کنیم؛ خواسته‌اند؟ اصلاً کی گفته آن‌ها مشکلی در روابطشان دارند؟ آن‌ها رابطه‌هایشان را خیلی مؤمنانه‌تر، محترمانه‌تر، باضابطه‌تر، شسته و رفته‌تر و با آگاهی‌ بیشتر شروع می‌کنند و ادامه می‌دهند یا تمام می‌کنند؛ بی‌اعتنا به گفتمان رسمی و حکومتی یا کمبود دانش و آموزش جنسی که دست من و شما و هم سن و سال‌های ماست و قربانش بروم دم به دقیقه هم عوضش می‌کنیم و سرش توی سر و کله هم می‌زنیم.

اصلاً بابا جان! چرا نمی‌خواهیم قبول کنیم که این مفاهیم کشف ما نیست؟! نسل امروز خودش مفاهیمی مثل آزادی‌های فردی و حریم خصوصی و حقوق شهروندی را پیدا کرده و بخشی از آن دارد ازش استفاده می‌کند، برای این که هم زندگی کند و هم پا از حریم‌هایش بیرون نگذارد. مگر نه این که مشهورترین چهره امروز ازدواج موقت، رفیق وبلاگ‌دار و 19ساله‌مان است که از 17سالگی دنبال این کار را گرفته و الان 200‌هزار نفر (بیشترش از دهه چهل و پنجاهی‌‌ها!) توی صف دارد؟! باز هم طبق عادت نسلی‌مان باید درباره چیزی که هست، نظر بدهیم که «هست یا نیست؟!» یا خیلی که واقع‌بینی به خرج بدهیم مدعی شویم که ما باید تعیین کنیم «باشد یا نباشد»؟!

بیایید دروغ‌گویی را کنار بگذاریم و شجاعانه اعتراف کنیم چند تا زن و شوهر از هم‌نسلی‌هایمان می‌شناسیم که بعد از گذشت سال‌ها در روابط زناشویی‌شان مشکل دارند. چقدر از زندگی‌های هم‌نسلی‌هایمان به این خاطر به هم خورده یا تلخ و سرد شده. اعتراف کنیم که حتی جرأتش را نداشتیم و نداریم این کمبود را به زبان بیاوریم، یا به خاطرش به مشاور و روان‌پزشک مراجعه کنیم.

سیدرضای عزیز! ماجرای ازدواج موقت فقط یک بهانه و مثال و مصداق است که ما یادمان بیفتد جوانی نکرده‌ایم و حالا از دیدن جوانی کردن نسل امروز لجمان گرفته‌است! به همین سادگی! چرا؟ چون ما وقتی به سن آن‌ها بودیم، دقیقه به دقیقه زندگی‌مان را می‌جنگیدیم: با نگهبان دانشگاه سرآستین کوتاه پیراهنمان! با پلیس توی خیابان سر این که چه نسبتی با بغل دستی‌مان داریم! با هم‌کلاسی‌مان سر این که او فاشیست بود و ما چپ یا بالعکس! با مادر و پدرمان سر جایی که می‌رفتیم و نواری که گوش می‌کردیم! هم‌زمان داشتیم با دنیا و مافیها هم می‌جنگیدیم! منظورم یک طیف و تفکر خاص نیست، نسل ما – چه بسیجی و حزب‌اللهی‌اش، چه لائیک و بی‌دینش، چه روشنفکر و سکولارش – فقط در حال جنگ بود، بی این که بداند برای چه. نتیجه‌اش این که نه وقتی باقی ماند، نه دل و دماغی، و نه راهی برای این که «زندگی» کنیم؛ زندگی! این مفهوم ظاهراً خیلی خیلی خیلی ساده، و برای نسل ما خیلی خیلی خیلی دوردست!

بدبختانه باید اعتراف کنیم ما از پس این همه جنگ، ارزش‌هایمان را هم از دست دادیم و حالا لجمان می‌گیرد که نسل امروز، خیلی بهتر از ما به آن‌ها باور دارد و به آن‌ها پایبند است، بدون این که درباره‌اش سخنرانی کند و شعار بدهد:
- ما «عبادت» را «ابزار» کردیم برای استخدام و پیروزی در انتخابات و تطهیر حزب و دسته‌هایمان، امروزی‌ها نمی‌کنند.
- ما گوش دنیا را با شعار «وفاداری» و «تعهد» و «مسؤولیت» کر کردیم و در زندگی زناشویی و کاری و اجتماعی‌مان «خائن» و «بی‌تعهد» و «دودره‌باز» بودیم، امروزی‌ها نیستند؛ دست کم شعار چیزی را که نیستند نمی‌دهند!
- خیلی از ما به پدر و مادرهایمان «شما» خطاب کردیم و اسمش را احترام گذاشتیم، اما یک عمر نفرت و دل‌آزردگی از آنچه می‌خواستیم باشند و نبودند را با خودمان کشیدیم، بهشان اعتماد نکردیم و در دل بی‌سواد و قدیمی و کهنه‌پرستشان فرض کردیم. نسل امروز ولی اگر خطابش به پدر و مادرش «تو» باشد (که نیست)  لااقل بغض و کینه‌ای از آن‌ها در دل نگه نمی‌دارد.

آسیدرضا که جبهه هم رفته‌ای! گاهی فکر می‌کنم اگر روزی دوباره ایران ما درگیر جنگی بشود، کی می‌رود بجنگد و از کشور دفاع کند؟ ما و نسل ما؟! ما که با سریش چسبیده‌ایم به پول و قدرت و شهوت، و یقه دنیا را سفت چسبیده‌ایم که حقمان را پس بدهد؟! حاشا و کلا! کار کار ما نیست هم‌نسلی عزیز! کار همین نسل امروز است که ما ناجوانمردانه اسمشان را گذاشته‌ایم سیب‌زمینی و بی‌رگ و بی‌بخار؛ که نیستند. همان طور که هفده هجده‌ساله‌های 59 و 60 نبودند و جانشان را سر دستشان گرفتند و جبهه رفتند. اما ما و نسل ما چه کرد؟شروع کردیم به اسم ساختن دنیا توی سر و کله هم زدن؛ بعدش که دیدیم عوض کردن دنیا که پیشکش، زندگی خودمان را هم نمی‌دانیم چه بکنیم، غر زدنمان شروع شد؛ بعد آن‌هاییمان که می‌توانستند جمع کردند و رفتند آن‌ور آب‌ها، آن‌ها که دستشان می‌رسید به جایی چنگ زدند که  حقشان را از دولت و ملت بالا بکشند، مایی که دستمان به چیزی نرسید غر زدنمان را ادامه دادیم و هر روز یکی را قهرمان ملی‌مان کردیم و بعد پایینش کشیدیم.

این مایی که ذره‌ای عقلانیت و اعتماد در کارهایمان نبوده و نیست (در رأی دادن و انتخاب‌هایمان، در تصورات سیاسی‌مان، در انتخاب رشته‌های تحصیلی‌مان، در رفتارهای اجتماعی‌مان، در سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی‌مان) چند تا هنجار عاقلانه تعریف کرده‌ایم که حالا مدعی‌ تشخیص عقلانیت و مسوولیت و قابل اعتماد بودن نسل بعد هستیم؟!


تو که از نسل جبهه رفته‌ای بگو: ما به بسیجی‌های ابتدای جنگ شبیه‌تریم یا امروزی‌ها؟! یا نکند واقعاً فکر می‌کنی ملاک شباهت باید قیافه ظاهری‌مان باشد؟! آن‌هایی که وقتی آمریکا به افغانستان و عراق حمله کرد، هر جا نشستند با حسرت از رؤیای ایران آمریکایی گفتند، از نسل ما بودند یا از نسل امروز؟!

نسل امروزی‌ها عین آب می‌مانند؛ وقتی سنگی، صخره‌ای٬ یا هر چیز احمقانه‌ای مانعشان می‌شود، نه بر می‌گردند و جریان حرکتشان را معکوس می‌کنند، نه می‌ایستند به دعوا و کتک‌کاری و به گلاویز شدن. به جایش راهشان را کج می‌کنند و از یک جای دیگر جاری می‌شوند. آرمانشان این نیست که صخره‌ها را در هم بکوبند و سنگ‌ها را از جا بکنند و دنیا را عوض کنند. خیال برشان نداشته که «رسالت»شان تغییر دادن دنیا است. همین طور که شاد و شادابند و جست و خیز می‌کنند و آواز می‌خوانند، راهشان را هم می‌روند. آخ چه لج‌درآور است که ببینی تمام روزهای پرانرژی نوجوانی و جوانی‌ات بیخودی سر بدیهیات می‌جنگیدی، خودت را می‌کشتی که «همه‌چیز» را به «همه‌کس» اثبات کنی، و آخرش نه چیزی تغییر می‌کرد و نه چیزی برای خودت باقی می‌ماند؛ در حالی که راه‌هایی به این سادگی وجود دارد که برخلاف کارهای تو، نتیجه هم می‌دهد! آخ چه لجت می‌گیرد!

سرنوشت ما - مثل دایناسورها -انقراض است جناب شکراللهی! نه به خاطر این که خیلی و باحال و آرمان‌گرا هستیم؛ فقط به این دلیل ساده که دایناسورها زندگی کردن بلد نیستند، نه روی زمین، نه با همدیگر! (خیال هم برمان ندارد: فسیل دایناسورها را از زیر خاک پیدا می‌کنند، نه عرش اعلی!)
فقط می‌ماند یک چیز، که آیا نسل دایناسوری ما هنوز این‌قدر شرافت دارد که موقع دست و پا زدن، موقع تکه‌پاره کردن هم‌نوعانش و موقع از پا در آمدن و به خاک افتادن، دیگران را زیر دست و پای خودش له نکند؟!

لينک نوشته