کابوس‌های ایرانی - 1   

سال بلوغ ابتذال. بگذارید سالی را که کم‌تر از نیم‌روزی به پایانش مانده چنین بنامم.

عاقله‌مردی که پنجاه را حتما رد کرده، در آستانه ایستگاه بی‌آرتی با حسرت و حرارت، مامور انتظامات ایستگاه را شاهد گرفته که استقلال دیگر باید چه می‌کرد؟ دیدی که؛ تیر دروازه‌اش اینجور و پنالتی‌اش آن جور. به همان تندی که می‌گذرم تندی هم نگاهش می‌کنم: روزنامه‌ای لوله کرده زیر بغل، به کارمندی می‌ماند که در بهترین حالتش چندرغاز بازنشستگی‌اش را تازه گرفته و شرمنده‌ی این و آن است، از خودش و پسر و دختر و نوه‌هایش تا صاحبخانه و بقال و چقال محل. نمی‌پرسم از خودم که مگر تو زندگی‌اش غمی جز پنالتی و تیردروازه‌ی استقلال ندارد؟ نمی‌پرسم و به همان تندی رد می‌شوم.

ساعتی بعد یکی دیگر توی همان سن و سال و همان شکل و شمایل، جلوی دکه روزنامه‌فروشی با آن ستاره‌باران روی جلد مجله‌هایش، بی‌هوا و بااشتیاق می‌گوید «امشب نشونش می‌ده، هه! ساعت هشت نشونش می‌ده،هه! قسمت اولشه.هه! کلاه‌قرمزی دوباره اومده دیگه.هه!» با تردید نگاهش می‌کنم که نگاه گیج و غمگینش به من است و نگاهم که به نگاه تیله‌ای کلاه‌قرمزی است روی جلد مجله. دلش خیلی خوش است؟‌ منتقد سینما تلویزیون است مثلن؟ یکی دو تخته‌اش کم است؟ نه گمانم. با منگی سری تکان می‌دهم و بعله‌ای می‌گویم.

من نمی‌دانم و نمی‌توانم ابتذال را تعریف کنم. «چیز»ی هست در اتمسفر دوروبرمان که تمام شئون زندگی‌مان احاطه کرده. سیاستمان را و دینمان را و روابط اجتماعی و زندگی خانوادگی و ادبیات و سینما و اینترنت و ژورنالیسم و فوتبال و تکیه‌کلام‌ها و جوک‌هایمان را. آن‌قدر مبتذل است و آن‌قدر بی‌هویت و بی‌شکل و شل و ول که نمی‌تواند حتی «چیز» قابل تعریفی باشد؛ اما هست و بودنش و احاطه‌اش - مثل هوا- انکارناپذیر.

نمی‌دانم تا کجا، اما می‌دانم که مرز ابتذال خیلی از این که هستیم هم پیشتر می‌رود. اما تا همین جایش هم ما حق مطلب را ادا کرده‌ایم: ما گلادیاتورهای امپراطوری روزمرگری، ما شوالیه‌های بی‌باک نبرد پیش‌پاافتادگی، جنگی که در آن هر که زندگی‌اش را، شرف و غیرت و شخصیتش را ارزان‌تر بفروشد پیروزمندتر است. ما دایه‌های دلسوزی که کودک ابتذال را آنقدر خوراندیم و بالاندیم که بالغ شود و رودررویمان بایستد و نشانمان بدهد چقدر به ما شبیه است؛ به ما که -اگر فهمیده باشیم- دیر فهمیده‌ایم و شرممان می‌آید از این فرزند نامشروعی که همه‌چیزش به ما می‌ماند.

شاملو می‌گوید هرگز از مرگ نهراسیده، مرگی که دستانش از ابتذال شکننده‌تر است. این را کی سروده؟ نمی‌دانم. اما دلم می‌خواست امروز می‌بود و می‌دید که چطور مرگ می‌تواند هزار بار به ابتذالی که ما را در خود فرو می‌کشد شرف داشته باشد.

می‌خواهم به همان سنت دیرین برای لحظه تحویل سال آرزو کنم که بساط این ابتذال برچیده شود. که هرچه - مرگ حتی - ما را از چنگ این فرزند ناخلف نجات دهد. می‌خواهم اما می‌ترسم که آرزوها و آرزوکردن‌مان هم آیا، بوی ابتذال نگرفته‌اند؟

لينک نوشته