٣ تا خوابی که زیاد می‌بینی   

این بازی‌های وبلاگستان آدم را بدجور وسوسه می‌کند. کنجکاوی و فضولی در زندگی دیگران از یک‌سو، تمایل به خودنمایی هم از سوی دیگر. یک‌جور بده - بستان است که «من از چیزهای خصوصی‌ام می‌نویسم، تو هم بریز بیرون!» اما پشتش چیزهای دیگری هم هست؛ بیشتر از همه این که ما آدم‌ها دنبال نشانه‌ها و حس‌های مشترکمان گردیم. شاید برای این که کمتر احساس تنهایی کنیم.

هرچه هست، برای من خوشایند است. وسوسه‌ی یک بازی جدید هم مدت‌هاست به جانم افتاده:

٣ تا خوابی که زیاد می‌بینیم.

خودم جواب خودم را می‌دهم و ۶ نفر را دعوت می‌کنم، باشد که آنها هم بنویسند و دیگرانی را دعوت کنند.

١- خواب می‌بینم که برهنه‌ام.  و این را وقتی کشف می‌کنم که در میانه‌ی یک میهمانی‌ام، یا جمعی رسمی، با آدم‌هایی که تک‌تکشان را می‌شناسم و خلاصه افتضاحی است! به تکاپو می‌افتم که جامه‌ای بیابم. اگر زیرپوشی تنم هست به زور می‌کشمش پایین که ستر عورت کند. زور می‌زنم که کسی نفهمد. عرق می‌کنم، ضربانم بالا می‌رود، عصبی می‌شوم و ... از کابوسم بیرون می‌پرم: خوی کرده و پریشان.

٢- خواب می‌بینم که بر بالای یک بلندی‌ام؛ دیواری سیمانی و صاف، یا نردبانی با پلکانی چندین برابر معمول بلند و معلق در هوا، یا بر دیواره‌ای از سنگ سفید لیز. نمی‌افتم؛ اما انگشتان دستم و جای پایم بر زائده‌ای بسیار سست و نامطمئن استوار است. شگفت‌تر این است که انگاری تا اینجا را به راحتی آمده‌ام و ناگهان به مخمصه افتاده‌ام، و دیگر این که کسانی با منند که به راحتی از کنارم می‌گذرند و پایین یا بالا می‌روند. این هر دو دلشوره‌ام را بدتر می‌کند و بدتر این که نه سقوط می‌کنم و نه می‌توانم حرکتی کنم. ساعتی که به همین حال می‌گذرد با تپش قلب و عرق سرد از خواب می‌پرم.

3- خواب می‌بینم که شاگرد کلاس اول دبستان هستم، تازه از مدرسه به خانه رسیده‌ام و از در حیاط قدیمی‌مان تو می‌آیم که می‌بینم کیف مدرسه‌ام همراهم نیست! دلشوره می‌گیرم و راه آمده را به دو بر می‌گردم. درمیانه‌ی کوچه‌ای که خالی است، اثری از کیفم نیست. در هروله‌ی بین خانه و مدرسه و دلشوره‌ی خاص یک بچه‌ی کلاس اولی که اشکش در مشکش است، از خواب می‌پرم که ببینم بیست و چند سالی از زمان مدرسه گذشته است!

خودشان و خواب‌هایشان بر من منت می‌گذارند:‌ حدیث - امیرمهدی - محمود (فرجامی) - کورش (علیانی) - منصوره و یک وحید، اگر  بنویسند.

پ.ن
و زیتون (بلکم رفقای من هم از تو یاد بگیرن!) و پگاه و بهناز (که گفته‌ند خواب همسایه غازه!)

 

 

لينک نوشته
   هر کجا هستم؟   

حدیث کم وبلاگ می‌نویسد و کم به اینترنت سر می‌زند. آن‌قدری که من خبر دارم دارد کارهای پول دربیار می‌کند و فیلمنامه می‌نویسد و خوش‌خوشانش است و دیگر وقتی برای این مهملات ندارد لابد.
اما من با این که معمولا می‌دانم خبری از شعر تازه و حرف تازه‌ای در وبلاگش نیست، با بهانه و بی‌بهانه زیاد به وبلاگش سر می‌زنم و همیشه هم اسمم را که لطف کرده و بین دوستان وبلاگی‌اش سومین اسم گذاشته چک می‌کنم که سر جایش باشد؛ که پایین نرفته باشد! توی وبلاگ‌های دیگری هم که آدم‌هایشان - حقیقتا یا مجازا - برایم مهم هستند همین‌طور، زیاد سرک می‌کشم. انگار نیاز دارم به این که ببینم توی فکر دیگران، حس دیگران و زندگی دیگران، سر جایم هستم.
خودم البته می‌دانم که چقدر این نگرانی َپیش از سرک کشیدن به وبلاگ این و آن، و اطمینان خاطر بعدش احمقانه‌ست. تازه بماند که این دنیای مجازی و روابط مجازی‌اش است و نسبت دادنش با واقعیت به خودی خود بی‌معنی‌ست. اما انگار این دلشوره‌ی فراموش شدن، یا مهم نبودن یا دیده نشدن همیشه با من است.

شما هم همچین دلشوره‌ای دارید آیا؟

لينک نوشته
   در ستایش هرج و مرج   

التقاطی از همان وقت‌ها که من بچه بودم یک فحش بود و انگاری هنوز هم هست. تو یا باید این‌وری باشی یا آن‌وری. یا سفید یا سیاه. یا اهل جنت یا اهل سعیر. یا تسلیم یا سرکش. یا با ما یا بر ما. التقاطی یعنی هرزه در باور و ایمان. یعنی فاحشه‌ی اعتقادی. یعنی این که تو هر باوری را که بخواهی - از هر مسلک و مرامی که باشد - در بستر ذهن و دلت راه می‌دهی و پروای خط قرمزهای متعصبانه‌ای را که مرز توی مسلمان (یا هر چیِ دیگری) را از آدم‌های دیگر جدا می‌کند نداری.

اما این کلمه از همان وقت‌ها هم حس خوبی بهم می‌داد. ا ل ت ق ا ط  برایم طنین خوبی داشت. پر بی‌راه نبود که یک‌جورهایی حس می‌کردم این کلمه‌ی من است؛ مال من است.

حالا با قاطعیت می‌گویم که من التقاطی‌ام و التقاط را نه فحش و ناسزا، که نوع انتخاب‌شده‌ی آن را حتی امتیاز می‌دانم. التقاط را عرب به معنای دانه برچیدن به کار می‌برد؛ چه چیزی عاقلانه‌تر و عادلانه‌تر از این که از هرچیز بهترین را برچینی و در چنته کنی؟ من دوست دارم نماز بخوانم اما از تماشای رقص هم لذت می‌برم. قرآن را کلامی فاخر و آسمانی می‌دانم اما زندگی بی‌موسیقی برایم از مردن بدتر است. عاشق عاشورا و حماسه‌ی اسطوره‌ای به یگانگی و جاودانگی حسین‌بن‌علی ام، اما دینم را در شماره‌های تحریر‌الوسیله‌ها و توضیح‌المسائل‌ها نمی‌جویم. البته و همچنین این ادعا را ندارم که این‌جور زندگی کردن درست‌تر است از فلان‌جور یا بهمان‌جور. یعنی که نسخه‌ی خودم را برای کسی نمی‌پیچم و خیال برم نداشته که، بهتر از دیگران می‌دانم چه باید بکنند و چه نکنند.

اما در هر دو گروه - دین‌داران متعصب و بی‌دینان سرسخت - این التقاط خوش‌آهنگ کماکان ناسزاست. خوش دارند که تو را با مهر التقاط، بی‌تعصب، هوس‌ران، منحرف یا متزلزل بدانند. خوش دارند که انگی بهت بچسبانند و خلاص.

بهتر.

لينک نوشته
   چراغ‌های آن طبقه خاموش‌اند   

 

کاش بهار پنج سال پیش بود و من عاشق دختر صندل‌پوش می‌شدم که لاک آبی زده بود و مدام از بطری‌اش آب می‌خورد.

کاش.

لينک نوشته