مرگی دیگر   

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم  سرشار
.
.
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
.
.
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
.
.
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می‌پوسند
 از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های‌گیج از عطر اقاقی‌ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابان‌های بی‌برگشت.
.
.
آن روزها رفتند...

-فروغ فرخزاد

لينک نوشته
   روزها آبستن‌اند   

آخر وقت یک روز، که کاملا صاحب اختیاری بین زودتر رفتن و بی‌خودی سر کار ماندن، دومی را انتخاب می‌کنی، جایی که نباید بروی می‌روی، چیزی را که نباید بخوانی می‌خوانی، آدمی را که نباید ...

و گند می‌زنی به حال خودت.

پ.ن/ و همان‌وقتی که داری این چیزها را می‌نویسی، کسی زنگ می‌زند. و زندگی ادامه دارد.
گندش بزنند!‌ گندش بزنند؟!

لينک نوشته