تعلق می‌گیرد به ...   

ساعت یک نیمه‌شب.

قبلن‌ها خواب‌هایم ادامه‌ی روزم بود: بقیه‌ی دعواها، نگرانی‌ها، استرس‌ها، کارهای نیمه‌تمام و گاهی شادی‌هایی را که در طول روز اتفاق افتاده بود - یا نیفتاده بود و من هزار و یک بار توی ذهنم بازسازی‌شان کرده بودم - با خودم می‌بردم توی رختخواب، همه‌شان را. اینجوری بود که وقتی بیدار می‌شدم انگار ٢۴ ساعت بی‌وقفه بیدار بوده‌ام؛ انگار نه انگار که خوابی و استراحتی و فراغتی در کار بوده. چیزی تو مایه‌های نوشته‌های کافکا که هیچ ماجرایی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، انگار که کیارستمی یا جعفر پناهی خواب‌هایم را کارگردانی کرده باشند.

قبلن‌ترها اینجوری نبود. اتفاقات خوب می‌افتاد توی خوابم. رنگی از رئالیته و واقعیت داشت، اما بهترش. انگار داده باشی خوابت را جمال شورجه بسازد: بی‌اینکه خون از دماغ کسی بیاید سپاه اسلام پیروز می‌شد و عراقی‌ها عین چلمن‌ها فقط تیر می‌خوردند، عر می‌زدند و می‌مردند! خلاصه خواب‌هایم ورسیون بهشتی روز گذشته‌ام بود.

 حالا اما هرشب توی رختخواب فستیوال فیلم دارم! چشم‌هایم که گرم خواب می‌شوند، علی حاتمی و مهرجویی و بیضایی و حاتمی‌کیا و تیم برتون و کیشلوفسکی و چهره‌های جدید و جویای نام(!) هجوم می‌آورند به خواب‌هایم! هرکدامشان یکی از اتفاقات روز گذشته یا پیش رو را برمی‌دارند و یک خواب تحویلم می‌دهند: با مدیرمسوول سلامت عین حاج‌کاظم دست به یقه می‌شوم، وسط پارکت‌های زیرزمین دفتر کارم یک باغچه شمعدانی سبز شده که من دارم آبشان می‌دهم، پرتیراژترین روزنامه‌ی جهان را دارم در می‌آورم که پته‌ی همه‌ی مسوولان را ریخته روی آب، با دوست‌دختر ایرلندی‌ام توی لندن می‌رویم کافه که یکهو ارتش آزادی‌بخش می‌ریزد توی کافه، یک دوجین جایزه‌ی نوبل و اسکار دارم که چون رییس‌جمهور شده‌ام نمی‌دانم بگذارمشان توی خانه یا بدهم به موزه، توی مجلس سردسته‌ی آبستراکسیون شده‌ام و در همین اثنا گربه‌ی منصوره از راه می‌رسد و قورتم می‌دهد!

ساعت شد یک و بیست دقیقه. می‌ترسم بخوابم و کارگردانان عزیز هنوز آماده نباشند.

لينک نوشته
   اگر من جای او بودم؟!   

اگر حوصله کنید تا تصویر زیر بر صفحه‌ی نمایشگرتان ظاهر شود، پیکره‌ی زنی را می‌بینید که به دور خودش می‌چرخد. نکته در اینجاست که گاهی به چپ، گاهی به راست. اما حرکت زن تغییری نمی‌کند؛ این مغز من و شماست که فرمان می‌دهد حرکت‌ش را چگونه ببینیم. به ادعای دوستی که این تصویر را برای من فرستاده پژوهشگرانی در دانشگاه ییل پنج سال زحمت کشیده‌اند تا نشان دهند ما تصاویر را گاهی با نیمکره‌ی چپ مغز، و گاهی با نیمکره‌ی راست پردازش می‌کنیم و هم‌چنین مدعی‌اند آنها که می‌توانند بی چشم برهم زدن جهت چرخیدن این زن را عوض کنند نابغه‌اند! العهده علی الراوی.

به کدام سو می‌چرخد؟

 راست این است که هیچ ترفند و شعبده‌ای در کار نیست. در تصویر این زن حقیقت‌ای وجود دارد که حرکت اوست. من و شما واقعیت‌ای از این حقیقت ادراک می‌کنیم که مشخصا به خود ما و خرد ما بستگی دارد، حتی چندان/لزوما خودآگاه هم نیست. یعنی با عینیت‌ای روبه‌رو هستیم که از فرد به فرد دیگر، و حتی برای خودمان از زمانی تا زمان دیگر یکسان نیست. به عبارتی گاهی واقعیت حرکت زن در نزد ما از چپ به راست است و گاهی برعکس. بنابراین اگر گمان باطل ببریم که برداشت عینی ما ملاک حقیقت و عین حقیقت است، به چشم بر هم زدنی گمان باطلمان نقش بر آب می‌شود: همان زمان دیگری چرخش زن را درست برعکس ما می‌بیند، و لحظه‌ای بعد شاید خودمان هم زن را ببینیم که به سویی دیگر می‌چرخد. (و این تازه جز این است که اصل حقیقت در ذات خود متکثر و متلوّن است، چنان که نمی‌توان گفت حقیقت حرکت زن کدام است.)

پسِ این مقدمه‌ی طولانی، حرفی کوتاه دارم: در عجبم چگونه بسیاری، خودشان، دینشان، عقایدشان، مناسکشان، سلایقشان و برداشت‌هایشان را عین حقیقت می‌دانند؟ بی‌محابا تازیانه دست می‌گیرند، از برحق بودن خود و ناحق بودن دیگران سخن می‌گویند، بر هرچه جز خودشان می‌تازند و حتی به این روش و منش می‌نازند!

گاهی از خودم می‌پرسم اگر پیامبران، تنها باور به پلورالیسم و به رسمیت شناختن دانش هرمنوتیک را تبلیغ می‌کردند، بشر کم‌تر نمی‌کشت و کشته نمی‌شد، و بیش‌تر به حقیقت - همان حقیقت از ازل تا ابد متکثر به اندازه خرد ابناء بشر - دست نمی‌یافت؟!

هان؟ خدایا، هان؟!

لينک نوشته
   چون دوست دشمن است...   

می‌گوید: پس از اجرای طرح امنیت اجتماعی بویژه در بخش پوشش و حجاب، بیش از 70 درصد شکایات از مزاحمت‌های خیابانی کاهش یافت.

عصبانی نشوید. با تعجب نگاهش نکنید. ازش نپرسید مگر دیگر کسی شکایت می‌برد نزد پلیسی که برای یک موی بیرون زده از روسری و مانتوی کوتاه دختر را کتک می‌زند و مادر و پدرش را جلوی چشمش تحقیر می‌کند. برایش نخوانید «چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟»

باور کنید نمی‌فهمد. باور کنید نمی‌فهمند. و این از هر دردی دردناک‌تر است.

آرتور کستلر در گفت وگو با مرگ، می‌گوید هیچ چیز بدتر از این نیست که گیر یک بازجوی احمق بیفتی. شما بخوانید زندانبان. بخوانید پلیس. بخوانید حکومت.

بخوانید هرچی.

 

لينک نوشته