که واجب است بفهمیم...   

 مرد، حدودا پنجاه و پنج ساله، در آستانه بازنشستگی مثلن، چرخ دستی خرید به دست، با آرام‌ترین صدای قابل شنیدن:‏

- می‌گه چند؟

ارزان‌اند و سبک این گلدان‌های گل بهار که دوهفته‌ای بیشتر نمی‌مانند ولی خیلی قشنگند، این‌قدری که من دوتایشان را خریده‌ام.

- پنج‌هزار تومن.

نگاهم پایین است. می‌بینم که پابه‌پا می‌کند. می‌بینم که چرخ‌دستی را پس و پیش می‌کند. می‌بینم که پنج‌هزار تومن برایش یعنی خیلی؛ خیلی.

- عقبی‌ها رو می‌ده چهارهزار تومن...

کمکم کمکی نمی‌کند. چهارهزار تومن هنوز یعنی خیلی.
نگاهم را می‌دزدم که نبیند می‌بینمش‏. گلدان‌ها را برمی‌دارم فقط. فرار می‌کنم و فراموش می‌کنم. فرامو....ش تا همین حالا که سال تحویل شده است. که همه پیام‌های نوروزی‌شان را داده‌اند، سبز و شیخ و معظم و 24میلیونی و باراک. که عیدی‌ها را داده‌ام و تلفن‌های عیدمبارکی را زده‌ام و شام و میوه و آجیلم را خورده‌ام و فیلم و سریالم را دیده‌ام و اینترنتم را گشته‌ام و بیانیه‌های دولت و مجلس را بر ضد هم خوانده‌ام و حالا لم داده‌ام و یک‌باره یادم می‌افتد به پاهایش که پا به پا می‌کرد. و بعدش به چهارنفری که تا گلدان به دست برسم خانه، پرسیدند «چند؟» و پنج‌هزار تومن برایشان خیلی بود، خیـ.......ــلـی.‏

 

لينک نوشته