چه نفس‌گیر می‌شود گاهی   

تاکسی تا بیاید اول پاسداران را تا سه‌راه ضرابخانه بالا بیاید و بپیچد توی گل‌نبی، برود تا دم حسینیه ارشاد که من پیاده می‌شدم، حس کردم زنده نمی‌مانم تا ته خیابان که نه، همین‌قدری که حتی به راننده بگویم نگه دارد و آخرین نفس‌هایم را کف خیابان بزنم؛ از شدت خفگی؛ خفگی‌ئی که بغض هم نبود و خفقان محض بود از تنفساستبداد. حس کردم هوای استبداد است که می‌کشم توی ریه‌هایم؛ و چه خفقانی بود همان چند دقیقه، خدا می‌داند و شاید شما، اگر مثل من ناغافل چند دقیقه‌ای فقط مرور کرده باشید آنچه این سه ماهه (و نه حتی در این سال‌های سال) بر من و شما رفته است.

اووووووووووووووووووف!

لينک نوشته
   پیوندهای حقیقی، پیوندهای مجازی   

 

وقتی حوصله نوشتن حرف جدیدی نداشته باشی، بهترین بهانه برای به روز کردن وبلاگ دلخوشی‌های کوچک دوستانت است. این که می‌بینی پیروزه و وحید، حمیدرضا و فاطمه زندگی مشترکی شروع کرده‌اند؛ و تو چقدر هر«دوتا»هاشان را دوست داری. این که می‌بینی دوتا «اسمش رو نبر»ها! - دست کم آن‌قدر که تو می‌بینی - با هم خوبند و در کنار هم خوشحال. یا این که می‌بینی برادران کیاسالار - رضا و محمد نازنین - آن‌قدر حال و حوصله دارند که سایت جدیدشان را راه بیندازند؛ مخصوصا که طراحی و اجرای این آخری کار پسرخاله خودت سعید هم باشد!

دل‌خوشی‌هایمان کم نیست. امیدهایمان هم. هرچند زمانه، زمانه عسرت باشد. یک پاییز که برود و یک زمستان که بگذرد، بهار در راه است.

لينک نوشته