به پرستار گفته بود اگه نتونم خودم شلوارمو بپوشم که بميرم بهتره! پرستاره خنديده بود: "باشه، پس خودتون بپوشين و بياين" و رفته بود از اتاق بيرون.

سه‌شنبه پيشش بابام رفته‌بود ملاقاتش. گفته بود "حاجي، از خدا خواستم يا جونم رو بگيره يا نجاتم بده." پروستات داشت، می‌شد با يه عمل ساده حل بشه، ولی چون ناراحتی قلبی داشت نتونسته بودن عملش كنن.نوه‌اش همون موقع از قول دكتر گفت كه يا پنج‌شنبه يا جمعه مرخصش می‌كنن. پنج‌شنبه كه نه، جمعه ظهر پسرش با ماشين اومده بود دم در بيمارستان كه ببرنش خونه.

پرستار خواسته بود كمكش كنه كه شلوارش رو بپوشه. نگذاشته بود.اگه قرار بود شلوارش رو هم نتونه بپوشه چه‌جوری می‌تونست بقيه زندگی رو ادامه بده.

پرستار پنج شش دقيقه‌ای صبر كرده بود و خبری نشد.با خوش فكر كرده بود يه شلوار پوشيدن كه اين همه طول نمی‌كشه. نمی‌شد پسرش و خانواده‌اش رو اونهمه دم در منتظر گذاشت.

وقتی برگشت به اتاق، پيرمرد ديگه تموم كرده بود...

لينک نوشته