قرار نبود اينجا از اين چيزها بنويسم که ... آدم هميشه نمی‌شود که سر قرارش باشد.

کاش می‌شد رضا اميرخانی را بشناسيد، اما نه اينطوری که کی‌برد برمی‌دارد و هرچه دلش می‌خواهد می‌نويسد - و عجيب که با ادبيات آن روزنامه عصری‌ها - و به لجن می‌کشد آدمی را که می‌خواهد بگويد آهای! من اين هستم، نه هيچ چيز ديگر. نه آن آخوندزاده‌ای که اسم و رسم پدرم معرف من باشد؛ نه آن ملبس به لباس روحانيتی که ادعا بکند لباس من تکه‌ای از لباس بهشتيان است؛ نه آن آدم که بگويد من اگر رفتم پاريس و رم دنيازدگی و هرزگی ديدم و همه‌چيز چقدر غيرمعنوی بود. محمدعلی ابطحی - هرکه هست و به هر مرام و مقام و مسلک و ايضا دفتر و دستکی - لااقل اينقدر جنم داشته که وبلاگ بزند بيايد و خودش را بنويسد (هرچند کمی تا قسمتی) که بگويد لباسِ روحانيت اجازه‌ی تحركِ لازم را به آدم نمي‌دهد يا رابطه‌مان را با پدر تنظيم كرده‌ايم و عاشقِ كافه‌هاي بيروت است و خيابانِ شانزه‌ليزه... و از جلسه‌ای در هيات دولت بگويد که فکرش پيش شمردن «بالاخره»های فلان وزير بوده نه در حال انجام عبادت خدمت به خلق! و از شبی بگويد که پياده رفته برای استقبال از شيرين عبادی(که حکما رضا اميرخانی منفور و معدومش می‌داند ديگر) و بزرگ علوی را دوست می‌دارد و چه و چه.

عجبا! عجب و ياللعجب از اينکه تا حالا فکر می‌کردم حکومتيان ما را به چنين روزی انداخته‌اند که اينقدر رياکار شديم و هزار نقاب؛ و حالا معلوم می‌شود که نه‌خير! مردمان - و نه، که جماعت نخبگان فارغ‌التحصيل مدرسه استعدادهای درخشان - اين‌طور فاش از سياستمداران اين مملکت طلب رياکاری می‌کنند! و صدافسوس و هزار دريغ که آن پسرک نخبه، نويسنده من او باشد که حالا حالش اين‌طور شده: رضا اميرخانی اش را داده حميد عجمی به خط معلی بنويسد و امضا بزند بر تارک سرلوحه اش؛ که هنوز پاراگراف اول را تمام نکرده افاده و اضافه کند بگذريم كه اين قلم در ايالاتِ متحده ابطحي و تحركِ لازمش را ديده بود... که يعنی من هم در بلاد ايالات متحده بوده ام که فلان را ديده‌ام لابد؛ که عکس مبارکش را بکوبد بالای سر الواح امثال جعفريان و سرهنگی که ما با اين‌ها هستيم و بالاتر البته؛ که ...

بگذريم. حالم را به هم زدی آقای رضا اميرخانی! می‌شد البته می توانستم من هم اين يک جمله را مثل حضرتعالی با کلی قر و قميش و غمزه بنويسم که من به رضا اميرخانی رای می‌دهم، زيرا ... ولی نه جانم! حالم از اين همه رياکاری به هم می‌خورد. آهــــــــــــــــــای! نويسنده من اوی دوست‌داشتنی! تو هم؟! بوی گند اين همه ابتذال خفه‌ات نکرده؟!

پ.ن

آقاي وزير!‌ دركتان مي‌كنم اگر بنا به مصلحت يا به اقتضاي حفظ آبرو، حقيقتي را پنهان كنيد، ناديده بگيريد يا حتي دروغ بگوييد، اما دركتان نمي‌كنم اگر اين دروغ‌ها را خود باور كنيد و از دروغ‌گويي لذت ببريد.>>>بخوانيد نوشته سينا مطلبی را درباره ... البته چيزی که باعث شده من اين لينک را بگذارم اينه که مضمون حرف سينا را بارها و بارها درمورد چيزهای مختلف(معمولا سياسی) به اين و اون گفته‌م؛ با يادآوری يه حکايت از ملانصرالدين. حالا از ديدن بيان سينا لذت بردم، ديدم چقدر قشنگ گفته.

لينک نوشته