حالا حکایت ماست   

 

از بیکاری، نشسته‌ام روی یکی از این سکوهای چهارراه ولیعصر. کنار یک واحد استیشن-الگانسی که ارشاد می‌کند و امنیت اجتماعی به وجود می‌آورد. سه خانم چادری هستند که یکی‌شان آدامس می‌جود. به کافی‌من‌های کافه نادری می‌مانند که منتظر مشتری‌اند و در اوقات بی‌کاری با هم اختلاط می‌کنند. یک ستوان و یک استوار هم با لباس کماندویی کنارشان؛ یوزی بهشان آویزان است و به چشم شکار به رهگذران شمال شرقی چهارراه ولیعصر می‌نگرند. سرباز وظیفه‌ای هم پشت فرمان استیشن چرت می‌زند. خودش را کشیده توی سایه‌ی کاغذی که روی شیشه جلو چسبانده‌اند: اللهم عجل لولیک الفرج.

گروه ارشاد و امنیت به تکاپو می‌افتند، انگار که از بیکاری خسته شده باشند. یک خانم است با مانتو و مقنعه‌ی پوشیده، اما کفشش را بی‌جوراب پا کرده. دختر چادری در کار نصیحتش است و او بی‌اعتنا اس.ام.اس می‌زند. پسر همراهش قربان‌صدقه‌ی ستوان می‌رود و دست به سینه، چشم چشم می‌گوید.

نصیحت جواب نمی‌دهد انگار.خانم چادری با غیظ برمی‌گردد پیش بقیه‌ی کافی‌من‌ها. کمی از موی رستنگاه پیشانی‌اش بیرون است و کارد بزنی خونش در نمی‌آید. پسر را می‌بینم که بدو بدو عرض چهارراه را طی می‌کند، با جورابی در دست. نفهمیدم کی رفت اصلا. حالا ستوان جفتشان را نصیحت می‌کند. خانم بی‌جوراب سر تکان می‌دهد و پسر، دست به سینه بله بله می‌گوید. غائله تمام است و سرباز شانس آورده که کسی چرتش را نمی‌پراند.

دختر و پسر دور می‌شوند و من سرک می‌کشم که پایش را ببینم. جورابی در کار نیست. نه خانی آمده و نه خانی رفته انگار.

تا شب حالم بد است. صبح که بهناز زنگ می‌زند، فحشش می‌دهم که چرا به اندازه‌ی کافی از آمدن ویزای هلندش خوشحال نیست.

لينک نوشته