روزها آبستن‌اند   

آخر وقت یک روز، که کاملا صاحب اختیاری بین زودتر رفتن و بی‌خودی سر کار ماندن، دومی را انتخاب می‌کنی، جایی که نباید بروی می‌روی، چیزی را که نباید بخوانی می‌خوانی، آدمی را که نباید ...

و گند می‌زنی به حال خودت.

پ.ن/ و همان‌وقتی که داری این چیزها را می‌نویسی، کسی زنگ می‌زند. و زندگی ادامه دارد.
گندش بزنند!‌ گندش بزنند؟!

لينک نوشته