می‌گه ان مع العسر يسرا، ولی اين يکی رو نمی‌گه که ان مع اليسر هم عسرا!

يه وقت‌هايی هست که خيلی غمگينی. يه جور غم اصيل و شریف. از اون غم‌ها که به صدهزار درمان نمی‌شه دادشون. غم از دست دادن نيست، غم به دست آوردنه. غم فراموش کردن نيست، غم به ياد آوردنه. غم نداشتن نيست، غم داشتنه. اينه که می‌گم غم حقيری نيست، اصالت داره، شرافت داره و عظمت.

خدايا، ممنون از اين‌که به من غم بزرگ دادی.

پ.ن

با همه‌ی اين حرفا می‌خوام بگم که دوست داشتم اينو زير لب زمزمه کنم:دلم گرفت از آسمون/ هم از زمين، هم از زمون/ تو زندگي چقدر غمه/ دلم گرفته از همه/ اي روزگار لعنتي/تلخه بهت هرچي بگم/... امشب از اون شباست كه من/ دلم مي‌خواد داد بزنم/ تو شهر اين غريبه‌ها/ دردمو فرياد بزنم...عشقمو فرياد بزنم ...

پ.ن.۱

لحظه‌ی رفتن يک مسافر رو هيچ‌وقت نبايد از دست داد. اين تنها لحظه‌ايه که خودت رو دقيقا همون‌طور که هستی می‌شناسی.

پ.ن.۲

بعضی شب‌ها که هوا خيلی سرده و وقت آدم کم، هيچی از اين بهتر نيست که يه رستوران که فقط غذاهای فرنگی سرو می‌کنه، بهت بگه «ما نمی‌تونیم در کمتر از بيست دقيقه غذای شما رو آماده کنيم».

پ.ن.۳

دلم براش... چی؟ کدوم دل؟ مگه کار نمی‌کنه؟

 

لينک نوشته