اگر من جای او بودم؟!   

اگر حوصله کنید تا تصویر زیر بر صفحه‌ی نمایشگرتان ظاهر شود، پیکره‌ی زنی را می‌بینید که به دور خودش می‌چرخد. نکته در اینجاست که گاهی به چپ، گاهی به راست. اما حرکت زن تغییری نمی‌کند؛ این مغز من و شماست که فرمان می‌دهد حرکت‌ش را چگونه ببینیم. به ادعای دوستی که این تصویر را برای من فرستاده پژوهشگرانی در دانشگاه ییل پنج سال زحمت کشیده‌اند تا نشان دهند ما تصاویر را گاهی با نیمکره‌ی چپ مغز، و گاهی با نیمکره‌ی راست پردازش می‌کنیم و هم‌چنین مدعی‌اند آنها که می‌توانند بی چشم برهم زدن جهت چرخیدن این زن را عوض کنند نابغه‌اند! العهده علی الراوی.

به کدام سو می‌چرخد؟

 راست این است که هیچ ترفند و شعبده‌ای در کار نیست. در تصویر این زن حقیقت‌ای وجود دارد که حرکت اوست. من و شما واقعیت‌ای از این حقیقت ادراک می‌کنیم که مشخصا به خود ما و خرد ما بستگی دارد، حتی چندان/لزوما خودآگاه هم نیست. یعنی با عینیت‌ای روبه‌رو هستیم که از فرد به فرد دیگر، و حتی برای خودمان از زمانی تا زمان دیگر یکسان نیست. به عبارتی گاهی واقعیت حرکت زن در نزد ما از چپ به راست است و گاهی برعکس. بنابراین اگر گمان باطل ببریم که برداشت عینی ما ملاک حقیقت و عین حقیقت است، به چشم بر هم زدنی گمان باطلمان نقش بر آب می‌شود: همان زمان دیگری چرخش زن را درست برعکس ما می‌بیند، و لحظه‌ای بعد شاید خودمان هم زن را ببینیم که به سویی دیگر می‌چرخد. (و این تازه جز این است که اصل حقیقت در ذات خود متکثر و متلوّن است، چنان که نمی‌توان گفت حقیقت حرکت زن کدام است.)

پسِ این مقدمه‌ی طولانی، حرفی کوتاه دارم: در عجبم چگونه بسیاری، خودشان، دینشان، عقایدشان، مناسکشان، سلایقشان و برداشت‌هایشان را عین حقیقت می‌دانند؟ بی‌محابا تازیانه دست می‌گیرند، از برحق بودن خود و ناحق بودن دیگران سخن می‌گویند، بر هرچه جز خودشان می‌تازند و حتی به این روش و منش می‌نازند!

گاهی از خودم می‌پرسم اگر پیامبران، تنها باور به پلورالیسم و به رسمیت شناختن دانش هرمنوتیک را تبلیغ می‌کردند، بشر کم‌تر نمی‌کشت و کشته نمی‌شد، و بیش‌تر به حقیقت - همان حقیقت از ازل تا ابد متکثر به اندازه خرد ابناء بشر - دست نمی‌یافت؟!

هان؟ خدایا، هان؟!

لينک نوشته