تاریخ را چه‌جوری می‌نویسند؟   

یکی هست که وبلاگ می‌نویسد؛ و گاهی که نقبی به خاطرات گذشته می‌زند، عمدا تو را نادیده می‌گیرد. شب‌های سرگشتگی و موسیقی‌های دلنشین ولی نامفهوم و شکلات تلخ و عطر چایش را به یاد می‌آورد، اما تو را نه؛ انگار که نیستی، نبوده‌ای و اصلن وجود نداشته‌ای. انگار که هوا بوده‌ای در بین آن دیوارها یا توی آن پیاده‌روها یا پشت آن چراغ‌قرمزها یا آن جاده‌ها. انگار که همیشه کسی دیگر ماشین را می‌رانده یا در گوشش عاشقانه زمزمه می‌کرده یا پای تلفن فریاد می‌کشیده یا جانش در می‌رفته تا او نمره‌ی نقشه‌ی کلاس جغرافی‌اش را بگیرد یا پایان‌نامه‌اش را دفاع کند یا چمدانش را ببندد و از پروازش جا نماند؛ یکی دیگر که تو نبودی، یا حتی هیچ‌کس، انگار که تو همان هوا هم نبوده‌ای و این‌ها که وقتی کلمات وبلاگش را می‌خوانی به ذهنت هجوم می‌آورند همه‌اش خیالات توست؛ نه آنچه که بر او گذشته.

خوش‌مزه‌تر آن‌که یادت می‌آید هیچ‌وقت دوست نداشته هیچ وبلاگی بنویسد. این هم از آن خیالات است، نیست؟!

 

لينک نوشته