در تهران که برف نمی‌بارد   

صبح سرم را که بلند کردم، برف بود پشت پنجره. می‌دانستم برفِ ما نیست. زود تمام می‌شود و یک دقیقه هم با ما نمی‌نشیند. برفِ الکی. روزگارِ الکی.

سرم را تا زیر گوش‌هایم کردم زیر پتو. اتاق روشن بود. صفحه گوشی از پیغام و پسغام رفقا خالی. جای خالیِ رفقا و مهربانی‌ها را زمزمه کردم؛ بی‌هوا ترانه شد، بعد از ماه‌ها بی‌ترانگی:

کاش می‌شد روزای برفی
مخصوصا اول هفته
کسی حالتو بپرسه
کسی که هنوز نرفته

کسی که ته نکشیده
قصه‌های عاشقونه‌ش
رو به راهه خنده‌هایِ
با بهونه، بی‌بهونه‌ش

کسی که هنوز می‌فهمه
خنده‌هات از سرِ درده
که رفیق‌ترین رفیق هم
می‌ره و بر نمی‌گرده...

پتو را بالاتر کشیدم و قطار سریع‌السیر هر ساعتِ چهره‌های آشنا توی فیس‌بوک و بی‌بی‌سی و جی‌میل و آلبوم‌های دیرسال از جلوی چشمم رژه رفت.

اعتراف: این وبلاگ از مدار - همان مدار نصفه نیمه‌ی بیضوی خودش - خارج شده. فی‌الواقع تلنگش در رفته. مثل خود من.

لينک نوشته