اومدم که بنويسم چون بايد بنويسم. برای اينکه همه‌ی اونايی که لينک داده‌ن و وقتی تو آپديت می‌کنی اسمت می‌ره بالای ليستشون و يه ستاره يا قلب تپنده می‌خوره کنارش، احساس پشيمونی نکنند از اين که تو رو آدم حساب کرده‌ن. اينه که در هزار و يکصدمين باری که اين پنجره‌ی مديريت يادداشت‌ها و پيام‌ها رو باز کردم و بعدش شبکه رو قطع، به جای اين که چای بخورم، شقيقه‌هام رو بخارونم و فکر کنم به فلسفه‌ی اين که از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بوده و وبلاگ می‌نويسم که چی بشه و ... می‌نويسم که آشنايان دکارتی‌‌م خيالشون راحت بشه که پس هستم.

۱-وحشتناک‌ترين چيز دنيا غذاخوردنه. همون لحظه‌ای که وقت يه چيزی - ناهاری، شامی -شده و آخرين چيزی که يادت مياد، اينه که وعده‌ی قبلی رو فرستادی توی خندق بلا و از اون موقع تا الان هيچ اتفاق مهم ديگه‌ای نيفتاده.

۲-حالم از هرچی آدم شکم‌سير که برای ارضای شهوت نوع‌دوستی‌شون حرکت‌های دسته‌جمعی اجتماعی راه می‌ندازن به هم می‌خوره. خوب، من اصلا به همچين آدم‌هايی فکر هم نمی‌کنم؛ يعنی از عرصه‌ی وجود حذفشون کردم. وگرنه اين هم می‌شد يه غصه و مايه‌ی دق که بشينم و براش حرص بخورم، مثل پرنيان که حالش گرفته شده و حداقل نصف روز جمعه‌ش  که می‌تونسته صرف کارهای خير(!) بشه به فاک فنا رفته. البته خدا رو صدهزار مرتبه شکر که در ادامه‌ی روز و با دم مسيحايی اميرخان ساعت‌ها توی خيابون‌های تهران دنبال ثواب آخرت گشته‌ن!

۳-اين قضيه كه بتوني چيزهايي رو كه آزارت مي‌ده از چرخه‌ي زندگي‌ت حذف بكني خيلي جديه. هفت هشت ده روز پيش توي ميدان ونك با وحيد - دوستي از دوره‌ي دبيرستان و همكار همين سال‌هاي اخير - داشتيم گپ مي‌زديم. گپ كه نه، كنار ترمينال تاكسي‌ها داشتيم فرياد مي‌زديم(يه پيرمرده هم اومد جلو و داشت فكر مي‌كرد چه‌طوره كه دوتا جوون باشخصيت رو آشتي بده و ثوابي از اون مجلس براي خودش ببره!) سر انتخابات و اصلاحات و مشاركت و دمكراسي و اين مزخرفات. اون موقع هنوز فيلم تحصن مجلس هم شروع نشده بود. در كشاكش بحث و درحالي كه خودم هم نمي‌فهميدم از چي داشتم دفاع مي‌كردم و به چي حمله، فكر كردم به اينكه چقدر مسخره‌س: رشته‌هاي باريك - و حتي شايد خيالي - من رو به گذشته‌اي پيوند مي‌ده كه سرشار از مبارزه سياسي و شور و شوق انقلابي و احقاق آرمان توده‌ها و چي و چي بوده. حالا از اون همه هيچي نمونده باقي، اما يه کسی توی من هستش كه هي مي‌خواد بگه اين‌ها نه رشته‌هايي باريك، كه ريسمان‌هاي كت و كلفتي هستن، چون بايد باشند؛ يعني اگر نباشند پس اون همه آرمان‌هاي كت و كلفت چي مي‌شن؟ و من فكر مي‌كردم به اين كه كدوم آرمان‌ها و باورها؟ باور به حكومت اسلامي و عدل علوي و دست خدا بر سر ماست؟ باور به اين كه بايد رفت دنبال دمكراسي از نوع اسلامي يا اسلام از نوع دمكراتيك؛ يا اين كه اصلا كسي هست هنوز كه شيفته‌ي خدمت باشد نه تشنه‌ي قدرت؟ وحيد همچنان داشت تئوري انتخاباتي‌ش رو براي من توجيه مي‌كرد و دستاوردهاي شش سال اصلاحات رو تفسير و چشم‌انداز سي‌ساله‌ي آينده‌ش رو تشريح؛ و من فكر مي‌كردم به اين كه مبارزه براي چي خوبه؟ براي آيندگان؟ چقدر اين تصوير برام دوره، مثل تصوير انتزاعي ماركسيست‌ها و سوسياليست‌هايي كه توي دهه‌ي سي و چهل و پنجاه و شصت شب و روزشون توي جلسات حزبي مي‌گذشته: زندگي براي حزب، مرگ براي حزب، آرمان براي حزب، ايمان براي حزب، عشق براي حزب،  سكس براي حزب. پس «خود» تو چي؟ اين نظام دمكراتيك باشه يا سوسياليستي يا ليبرال يا ايدئولوژيك يا لائيك يا هر ئيك و ئيست ديگه‌اي، چه ربطي به من داره، وقتي يا نمي‌تونم عوضش كنم يا اگر بخوام عوضش كنم ديگه زندگي‌م مال خودم نيست؟
وحيد داشت مباني تئوريك بحثش رو با واقعيت‌هاي تاريخي و پيش‌بيني‌هاي سياسي و تحليل‌هاي اجتماعي‌ش هم مي‌زد و آشش كم كم داشت جا مي‌افتاد، و من يادم افتاد به هم‌دانشكده‌ايم كه يه بار يه بحث حسابي باهاش شروع كرده بودم سر لزوم جدي گرفتن حكومت و نقش ما در ساختار اون و نقش اون در هيكل ما و بعد از كلي سخن‌فرسايي آرمانگرايانه‌ي من كه حسابي شكمم رو به قار و قور انداخته‌بود، در حالي كه دوتا ساندويچ سوسيس كوچولو كه خواهرش براش توي فويل پيچيده بود از كيفش در مي‌آورد و يكي‌ش رو به من مي‌داد، گفت « ببين، براي من دولت در همين حد مهمه كه بذاره من هر كتابي رو كه مي‌خوام بخونم و به هرچي دلم مي خواد گوش كنم» و من كه توي دلم اون رو يك ساده‌لوح بي‌درد بي‌آرمان بي‌هويت فرض مي‌كردم، گاز مي‌زدم به ساندويچي كه نمي‌فهميدم چرا، ولي در همون لحظه حياتي‌ترين نياز و لذت‌بخش‌ترين كاري بود كه مي‌تونستم به دست بيارم، و با خودم كلنجار مي‌رفتم كه چه‌قدر ضايع‌ست كه با اين درجه از آرمان‌خواهي، يه وقت عاشق خواهر دوستم بشم كه همچين ساندويچ‌هاي سوسيسي رو درست مي‌كنه و مي‌ذاره تو كيف برادرش.
وقتي داشتم با وحيد كه حرف‌هاش رو پيروزمندانه جمع‌بندي كرده بود خداحافظي مي‌كردم، به خودم مي‌گفتم يعني بايد اين همه سال مي‌گذشت تا باور كنم وجود ساندويچ سوسيس پيچيده شده‌اي توي فويل  براي خوردن و كتابي براي خوندن و موسيقي براي گوش دادن، بالاترين آرزوييه كه يه حكومت مي‌تونه براي من برآورده كنه؟
كاش لااقل اسمش يادم مي‌اومد.

پ.ن.1
جاي آقا (يا خانم) مانا خالي كه ببينه پاسبان‌ها نه تنها شاعر، كه دارند عاشق هم مي‌شن! چه كرده اين سردار قاليباف با پرسنل شريف نيروي انتظامي!
پ.ن.2
شيشه‌ام خالي و دل پرخون است/ چه كنم؟ كار فلك وارون است/ هرچه اين عشق مرا مي‌كاهد/ قدر آن حسن تو روزافزون است... اينم حال كردم بنويسم كه مال پريشب بود و دلي كه تنگ شده بود، تنگ شدني.
پ.ن.3
يه لوبيا هستش كه مي‌خواد جوونه بزنه و من رو سحرآميز بودنش شرط بستم. دعاش كنيد كه خاكش رو و آبش رو پيدا كنه و بياد بيرون.
پ.ن.4
و اين فال كه «به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم/ بهار توبه‌شكن مي‌رسد، چه چاره كنم» و شاهدش «حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم/ من لاف عقل مي‌زنم، اين كار كي كنم و از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت/ يكچند نيز خدمت معشوق و مي كنم» براي رفيق شفيق درست‌پيمان خانه و گرمابه و گلستانم. و اين جمله‌ی محشر از پرمودا بترا که نمی‌دونم کيه ولی يه چيز فوق‌العاده گفته که دوست کسی است که در کنار آن می‌توانيد خودتان باشيد.

 

لينک نوشته