چه نفس‌گیر می‌شود گاهی   

تاکسی تا بیاید اول پاسداران را تا سه‌راه ضرابخانه بالا بیاید و بپیچد توی گل‌نبی، برود تا دم حسینیه ارشاد که من پیاده می‌شدم، حس کردم زنده نمی‌مانم تا ته خیابان که نه، همین‌قدری که حتی به راننده بگویم نگه دارد و آخرین نفس‌هایم را کف خیابان بزنم؛ از شدت خفگی؛ خفگی‌ئی که بغض هم نبود و خفقان محض بود از تنفساستبداد. حس کردم هوای استبداد است که می‌کشم توی ریه‌هایم؛ و چه خفقانی بود همان چند دقیقه، خدا می‌داند و شاید شما، اگر مثل من ناغافل چند دقیقه‌ای فقط مرور کرده باشید آنچه این سه ماهه (و نه حتی در این سال‌های سال) بر من و شما رفته است.

اووووووووووووووووووف!

لينک نوشته