مرگ یک‌نفر یک‌نفرویچ   

 

تولستوی قصه‌ای دارد به نام «مرگ ایوان ایلیچ». ماجرای مردی متوسط‌الحال از (به اصطلاح امروز) طبقه متوسط شهری، که زندگی‌اش رو به رشد است و کم کمک و نم نمک مدارج ترقی را می‌پیماید. اما در یک حادثه‌ی ساده و ظاهرن بی‌اهمیت، از نردبان می‌افتد و پهلویش خراش کوچکی برمی‌دارد و همین خراش کوچک از کار و زندگی می‌اندازدش و دست آخر موجب مرگش می‌شود؛ به همین مسخرگی!

برای ثبت و شهادت در تاریخ لازم می‌دانم اینجا بنویسم که همین پریشب، یک چنین بلایی سر من آمد؛ به مراتب مسخره‌تر. پیرهنم را ده دقیقه (و نه بیشتر) بدون زیرپوش پوشیدم و این تکه نایلون که تویش می‌دوزند و رویش می‌نویسند که سایزش این‌جور است و راه شستن‌ش آن‌جور، پهلویم را زد. جایش نه سوخت و نه برید و نه خراشی برداشت؛ اما کأن تیر ترکش تویش رفته باشد، لاینقطع و بی‌تخفیف درد می‌کند! حالا هم دو روز است که از ماجرا می‌گذرد و دردش اگر بیشتر نشده باشد، کمتر نشده.

چیز چندانی برای وصیت کردن ندارم. علت مرگ قریب‌الوقوع محتمل‌م را هم که خودم گفتم؛ بنابراین نگذارید توی پزشکی قانونی نعشم را از بغل جر بدهند. شما هم بدانید و آگاه باشید که مرگ خیلی به آدمیزاد نزدیک است، حتا از آنفلو‌آنزای خوکی هم نزدیک‌تر؛ حتا در حد آن ماس‌ماسک پیرهن. والسلام. فاتحه.

 

لينک نوشته