خودم می بينم که کم نوشته‌ام تا به حال - اگر قرار به نوشتن يادداشت‌های روزانه بوده - و اعتراف می‌کنم که کم است. اما بايد خوشحال باشم يا ناراحت يا متاسف يا حتی شرمنده؟ اين يکی را نمی‌دانم. و نمی‌دانم که اصلا اين نوشتن برای خودم است يا ديگرانی که شما باشيد؟ و نمی‌دانم که اصلا بايد نوشت يا نبايد نوشت خيلی از اين چيزها را؟ و چه دانم های بسيار است ليکن من نمی‌دانم، حتی نمی‌دانم که خوردم از دهان‌بندی در آن دريا کفی افيون يا نه؟ و اصلا کدام دريا؟ و من کی هستم؟ شما کی هستيد؟ غضنفر کيه؟ و هکذا از باب فعلل و تفعلل...

۱- خيلی روز است که دارم مزمزه می‌کنم بنويسم درباره‌ی اين انتخابات يا نه. کلمات می‌آيند توی ذهنم و سرهم می‌شوند و می‌شوند جمله و جمله‌ها رديف می‌شوند و می‌شوند چامه و چکامه و من فکر می‌کنم به شعر قيصر که «دردهای من/جامه نيستند، تا ز تن درآورم/چامه و چکامه نيستند، تا به رشته‌ی سخن درآورم/.../دردهای من نهفتنی است/دردهای من نگفتنی است...» و چه بگويم و بنويسم؟ از اين که خودم بايد به دست خودم خراب کنم چيزهايی را که زمانی تنديس و تجسم آرمان‌ها و باورهايم می‌دانستم؟ رهبر، نظام، جمهوری اسلامی، حکومت عدل علی(ع)، ارزش‌های انقلابی، ... بايد تبر بردارم و خراب کنم مظاهر شرک‌آلود اين بت‌پرستی کورکورانه‌ی احمقانه‌ی اين همه سال را که دوستانم و خويشانم و فرصت‌هايم و سادگی و جوانی و انرژی‌های من و امثال من را گرفته و به پای عمر ناميمون و نامبارک خودش ريخته. بايد می‌نوشتم که رأی نمی‌دهم - حتی سفيد - تا يادم نرود كه چقدر عزيز و ارزشمند بود اين كه احساس كنم در ام‌القرای جهان اسلام و در سايه حكومت الهی و با روش عدالت‌پيشه‌ي علوی و چه و چه زندگی می‌كنم! و چقدر سخت است اين كه برای حفظ چيزهايی كه دوست می‌داشتي، خودت را مجاب كنی كه باورها و آرمان‌های دوست‌داشتنی‌، انتزاعی‌تر و افسانه‌ای‌تر از آنند كه در واقعيت درآيند و در روزگار تو وجود داشته‌باشند. خلاصه اين شد كه مدتی اين مثنوی تاخير شد/حرف‌هايم بغض عالمگير شد... و حالاي بامداد شنبه‌ی دوم اسفند، حماسه‌ی هميشگی خلق شده و تمام. و من حتی از اين كه تعداد آرا كم باشد هم خوشحال نمی‌شوم؛ پايان يك انقلابي.

۲- دنيا را نمی‌شود عوض كرد. من خيلی خوش‌اقبالم كه در آستانه‌ی بيست‌وپنج‌سالگی به اين حكمت بزرگ دست پيدا كرده‌ام؛ حكمتی كه نسل پدران ما شانس دركش را نداشته‌است. به خوبی دريافته‌ام كه انقلاب كردن در بطن خود كاری عبث است. مگر عمر من و تو به عوض كردن واقعيتی به بزرگی يك جامعه و يك نسل قد می‌دهد؟ و تازه چه معلوم آنچه را كه از نو بنا كرديم، دوباره آنچنان آفت نزند كه همين جنازه‌ی رو به احتضار - كه به زعم پدران ما قرار بود اسطوره‌ی آخرالزمانی امتزاج دين و دنيا باشد- از آب درنيايد؟ و حالا نيك می‌دانم كه هركس خيال تغيير دادن چيزی بزرگ‌تر از خودش را در سر می‌پروراند ابلهی بيش نيست و آنكه برای تحقق اين خواب و خيال دست به كاری می‌زند خطرناك‌ترين موجود روی زمين می‌شود. و اصلا مگر نه اين كه اين دنيا را كس ديگری ساخته و پرداخته؛ پس چطور من و تويی كه جزيی از اين دنيا هستیم می‌توانيم عوضش كنيم؟! و اصلا مايي كه فی‌الواقع توانايی تغيير دادن خودمان را هم نداريم، چطور ادعايمان می‌شود كه ...

۳- وقتی دامن حرف به سياست آلوده می‌شود دوست ندارم از هيچ چيز ديگری كه برايم ساده و پاك و معصوم است حرف بزنم. باقی بماند برای بعد. فقط اين را بخوانيد. هيچ‌كس مثل ابراهيم نبوی طنزپرداز نمی‌تواند همچين حرفی را اين‌قدر تراژيك بزند.

پ.ن: نه گله‌اي/ نه حوصله‌ی آنكه بگويم ...

لينک نوشته