... ما انسان آفريده شده‌ايم؛ به صورت زن و مرد. ما نبايد بکوشيم آن چيزی را که نيستيم زندگی کنيم. در آن صورت آيا خدا را به سخره نگرفته‌ايم؟ ما انسانيم. ما بايد نخست زندگی کنيم، پس آنگاه، آری، آنگاه می‌توانيم فلسفه‌بافی کنيم.

... جهان چه اندازه وسيع است و ما چه اندازه درباره‌ی آن کم می‌دانيم. و زندگی بس کوتاه است... چه بسا خداوند قصد معامله با روح ما را نداشته باشد. چه، شايد او خدای مهربان و رحيمی باشد، پروردگاری که ما را آفريده تا در اين جهان زندگی کنيم... زندگی بس کوتاه است، و ما بس اندک از آن می‌دانيم...

به گمانم همين جملات برای ستايش معرفت فلوريا بس باشد؛ معشوقه‌ی سنت‌آگوستين مشهور که کتاب اعترافات او هنوز هم به عنوان منشور خداشناسی انسان در برابر خداوند تبليغ می‌شود. آگوستين البته به لطف کليسايی قديس شناخته شده که برای تحميق و در نهايت در مشت گرفتن مردم سخت نيازمند برگزيدگان(!)ی بود که به گناهکار بودن انسان از زمان بسته شدن نطفه تا دم مرگ اعتراف کنند و از انسان بودن خود شرمنده و توبه‌کار باشند. و آگوستين خوب برگزيده‌ايست! او در اعترافات تکان‌دهنده(واقعا تکان‌دهنده، به عبارتي) کار را به جايی می‌رساند که می‌گويد: چه کسی می‌تواند گناهانی را که در کودکی مرتکب شدم به يادم آورد؟ زيرا در نظر تو حتی کودکی که تنها يک روز بر روی زمين زيسته مبرای از گناه نيست! البته چه عجب، که سراسر عهد عتيق هم (که اميدوارم تحريف‌شده‌اش باشد) از چنين تعبيراتی پر است.(مثلا در مزامير، باب ۲ آيه‌ی ۹۱ می‌خوانيم که من از لحظه‌ی تولد گناهکار بودم و از آن هنگام که نطفه‌ی من در رحم مادر بسته شد معصيت با من بود.)

با خودم فکر کردم چه چيزی آدم را بدين جا می‌رساند که خود را در هر لحظه و هر آن، در هر رفتار  و گفتاری گناهکار بداند و به خاطر «انسان بودن»ش به توبه‌کاری بيندازد؟ من اسمش را می‌گذارم غرور. بله، واقع اين است که انسان بايد خيلی به خودش مغرور باشد که از همه‌ی وجنات و سکناتش پوزش بخواهد؛ انگاری که مصدر تمامی اين افعال و اعمال خود آدم است. آدميزاد، مگر اين که يادش رفته باشد از کجا آمده و «... و نفخت فيه من روحي» بوده که او را به اينجا رسانده و يادش رفته باشد که «لا مؤثر فی الوجود الا الله» و فراموش کرده باشد که همه‌ی اعضا و جوارحش و خرد و احساساتش آفريده‌ی خداست، وگرنه چطور می‌تواند از دوست داشتن و لذت بردن و عشق ورزيدن و شاد بودن و حتی حب نفس و شهرت و قدرت و ثروت دوستی خودش اظهار شرمساری کند؟ و راستش هيجان‌زده شدم وقتی ديدم فلوريا چه‌جوری پوست آگوستين قديس را کنده و واقعيت وجودش را برای خودش و همه‌ی آنهايی که قديسش می‌پندارند عريان کرده. خوشحالم از خواندن زندگی کوتاه است که مثل يک کتاب عرفانی حال آدم را جا می‌آورد و از آنيما ممنونم به خاطر اينکه با صرافتش در خواندن اعترافات باعث شد که من هم نامه‌های فلوريا را بخوانم.

پ.ن.۱/ و البته از آنيما(اين يكي آنيماتر از آنيمای قبلی است كه به لطف نكته‌سنجی انديشه می‌توانيد مستقيما با گيوه‌گشادی‌ش آشنا شويد!) بايد ممنون باشم به خاطر از طرف او كه ذكرش پيش از اين رفت و اطمينان خاطر بدهم كه همانطوري كه حدس مي‌زدم دهان مباركم را سرويس كرد؛ گرچه اين بار چون خواندنش را طول دادم دردش كمتر بود. و باز هم ممنون كه كتاب‌هايش اين‌قدر درب و داغون و حاشيه‌نويسي‌شده است كه آدم با خيال راحت به خودش اجازه مي‌دهد گوشه‌ی صفحه‌ای را تا بزند يا زير جملاتي را خط بكشد؛ زير جملاتي مثل اين: اشتباه درست در همان عشق بزرگي بود كه به تو داشتم، عشقي كه وادارم مي‌كرد محترمانه در جلوي تو زانو بزنم. آنچه آن شب رخ داد مي‌بايستي بلافاصله رخ مي‌داد، به محض اين كه فهميديم عاشق هم هستيم. نمي‌بايستي مهلت پيدا كنيم تا در تخيل خود افسانه‌اي به وجود بياوريم.[ بعدا مي‌فهمي كه اين حرف‌های روح مرحوم فرانچسكو است و منظورش از اتفاق آن شب مردنش به دست همسرش آلساندراست! ]
دوست دارم نكته‌ي جالبي كه بافت داستاني از طرف او برايم داشت را هم اينجا بنويسم. رمان در صفحه‌ي 641 (از كتاب 648 صفحه‌اي) به اوج داستاني خودش - با تعريف مرسومي كه از نقطه‌ي فراز داستان داريم - مي‌رسد: آلساندرا، راوي و قهرمان داستان در حالي كه حداكثرانتظار داريم خودش را كشته باشد، از شدت عشق آتشينش تيري را در پشت شوهرش فرانچسكو خالي مي‌كند. اتفاقي كه احتمالا در هر داستان ديگري اوج غافلگيري و ماجراجويي به حساب مي‌آيد؛ اما در از طرف او -گرچه همچنان غافلگيركننده است، اما- به هيچ‌وجه اوج داستان نيست. انگار واقعيتي است كه در طول خواندن كتاب خودت هم پذيرفته‌اي اما فكرش را نمي‌كردي. من نمي‌خواهم اسم اين كتاب را مثل بهمن فرزانه* -مترجم كتاب- و شايد خيلي‌هاي ديگر شاهكار بگذارم، اما بدون شك آلبا دسس پدس عمري را با آلساندرا -قهرمان رمانش- زندگي كرده كه توانسته چنين چيزي خلق كند.

پ.ن.۲/ يك گوله‌برفی هست كه گاهی به نظرم می‌رسد سرسختانه می‌كوشد چيزی غير از آنی باشد كه واقعا هست. در حالی كه چيزی كه هست به‌شدت دوست‌داشتنی است. شايد در حرفی كه اول زدم اشتباه می‌كنم ولی در دومی مطمئنم كه نه.

پ.ن.۳/ و يك غزل‌كريمی هست بدون برو برگرد و حرف اضافه و ربط كه دو سال پيش همين روزها روی ماسه‌های ساحل نوشهر بهش گفتم تو از آنهايی هستی كه آدم فكر می‌كند هميشه تنها می‌مانند؛ نه به خاطر اينكه نمی‌شود دوستش داشت، برعكس چون خيلی هم دوست‌داشتنی است. ولی چنين است رسم سرای درشت... حالا اين كه نوشتم به شرط ادب هم لازم بود چون در دنيای مجازی‌اش مرا شرمنده كرده، ولی من از روی پس دادن تعارف اين كار را نكردم.

پ.ن.۴/ و كسان ديگري هستند كه جايی توی اين دنيای مجازی ندارند كه من و تو بتوانيم در حالی كه روبه‌روی كامپيوتر نشسته‌ايم و چای و بيسكوييت و سيب پوست‌كنده و خيارنمك‌زده می‌خوريم با يك كليك سرسری از سر سيري وارد دنيايشان بشويم. دنيايی كه آدم‌ها را می‌آورد زير لينك‌های خط‌كشيده شده و فقط كسانی را به رسميت می‌شناسد كه شناسه و ايميل و وبلاگ و سايت داشته باشند. همين است كه هنوز هم كه هنوز است حال من را از اين دنيای مجازی فريبكار به هم می‌زند.

پ.ن.../ و كسی هست كه بودنش و ديدنش و حس كردنش و نفس كشيدنش نه كليك می‌خواهد و نه سيم و ترانزيستور و آی.سی و آنتن و نه حتی كاغذ و قلم و نوشته‌اي. فقط بايد دندان سيب‌خوری داشته باشی و نگذاری مزاجت به خوردن سيب زرد عادت كند، آن‌وقت می‌بينی كه بعد از هزارسال و سه ساعت دلتنگي پيدايش می‌شود و تمام پنجشنبه‌ات را قرمز قرمز می‌كند، مثل سيب...

*حالا كه اسم بهمن فرزانه آمد حيف است كه از زحماتي كه به اسم مترجم كشيده و گند زده به نثر كتاب، طوري كه حتي دو پاراگراف توي كتاب پيدا نمي‌شود كه از يك رسم‌الخط و ادبيات و خرده‌زبان استفاده كرده باشد تشكر كنم و از عموم مترجمان ايراني به ويژه عزيزاني كه اسمي دركرده‌اند عاجزانه خواهش كنم كمي فارسي ياد بگيرند؛ حداقل اين‌قدري كه بدانند وقتي فارسي‌زبانان در مورد مرگ كسي حرف مي‌زنند مي‌گويند از دنيا رفت، نه اينكه از جهان رفت! بعد با خودشان فكر كنند گل «پيچ امين‌الدوله» وسط خيابان‌هاي رم پنجاه سال پيش چه کار مي‌كند! يعنی واقعا نمی‌شد لطف کنند و در اين يک مورد معادل‌سازی را بگذارند کنار؟! و البته درمورد جناب بهمن فرزانه اوضاع فرق مي‌كند؛ چون تازه بايد ياد بگيرد كه «مي» علامت ماضي استمراري است كه ايشان حداقل در صد جاي كتاب به‌جاي ماضي ساده به كار برده‌است! ضمنا من يادم می‌آيد يك زماني جايی خوانده‌بودم که آدم‌هايي به‌نام ويراستار هم اختراع شده‌اند!

لينک نوشته