بهترين راه اينه که به روی خودم نيارم که چند وقته ننوشتم! وقتی آدم فکر می‌کنه که حتما يک حرف پرطمطراق مطنطن(!) برای گفتن و نوشتن بايد داشته باشه، نتيجه‌ش همين ميشه که بيش‌تر از يک ماه چيزی توی وبلاگش ننويسه، در حالی که بالاخره چيزهايی بوده برای گفتن و بازگفتن. و ما چرا اين‌طوری؟!

گل‌آقا رفت. من دوست دارم اسمش رو بگذارم آخرين بازمانده‌ی مکتب رجايی، کسی که هنوز لقب رييس‌جمهور مکتبی ايران رو به درستی يدک می‌کشه. البته اين رفتن که حرفش رو می‌زنم خيلی وقته اتفاق افتاده؛ از همون روزی که گل‌آقا تصميم گرفت کرکره‌ی هفته‌نامه رو پايين بکشه. مشکل مالی و عدم فروش و پيری و ... همه‌ش بهانه‌ست، اگر کسی همچين بهانه‌ای بياره. لااقل برای من که با خود گل‌آقا - بی‌واسطه و باواسطه - در ارتباط بودم کاملا بی‌معناست. الان می‌فهمم که پايان انتشار گل‌آقا، پايان يک انقلابی بود؛ يک انقلابی خسته که همه‌چيزش از دست رفته بود. مرگ، شايد بهترين هديه خداوند به چنين آدمی باشه. خوشا به حالش که بيش از اين شکنجه نديد.

لينک نوشته