امروز صبح رفتم نمازعيد، مصلای تهران. محض ريا نيست، اگه می‌خونی تا آخرش بخون!

يه ربع به هشت زديم بيرون و نزديکای نماز رسيديم و اولش فکر کردم عمرا جا نيست ولی يکهو اون جلو ملوها ديديم کلی جا هست، موکت شده و خلاصه نماز و بعدش هم خيلی شلوغ پلوغ نبود و اذيت نشديم و خونه ليلا اينا يه صبحانه مفصل زديم و يک چرت دبش. خوشگل‌تر از همه اين که می خواستيم ماشين رو بگذاريم خونه محمدجواد اينها، سر ميرعماد که بسته بودنش. خواستم کلک رشتی بزنم و از يک خيابون ديگه برم که از پادگان ارتش سردرآورديم! پارکينگش کرده بودند و کلی آدم و هماهنگی و سرهنگ و سرباز و انصافا مرتب و منظم و مودبانه. «ارتش» بود ديگر. حالا همه اين‌ها مقدمه بود مثلا. اصل حرف چيز ديگری است.

يک دسته موزيک داشتند که همانجا سر راه موزيک می‌زدند؛ حماسی و حتی شش و هشتی! عيد بود ديگر. ملت اول با تعجب و بعد با شادی نگاهشان می‌کردند. رفتنی وقت زيادی نبود ولی بعد از نماز مردم دورشان را گرفته بودند و حال می‌کردند. (بماند بعضی‌ها يکجوری ديگه نگاه می‌کردند، انگار بدشان نمی‌آمد به اسم نهی از منکر يک چيزی بپرانند که اين کارا يعنی چی مثلا!) حس کردم انگار جای اين چيزها هزار سال است در جامعه ما خالی است. چه کرده‌اند با ما!

اما ... ببخشيد، اصل حرفم اين هم نبود!

می‌خواهم بگويم من امروز خيلی خوشحال بودم. يعنی حالم «خوش» بود. بهانه‌اش را خدا جور کرد و من رد نکردم. می‌توانستم بخوابم. می‌توانستم بنشينم پای کامپيوتر يا ضبط يا تلويزيون. می‌توانستم به خودم بگويم اگر بروم و خطبه‌ها را گوش بدهم و به اينکه پشت سر کی نماز می‌خوانم فکر کنم حالم بد می‌شود. خلاصه صدتا از اين جور حرفها که نگفتم. بعد ديدم که حالم چقدر جا آمد. از نماز، از شلوغی جمعيت، از اون آقاهه که لباسهام رو گشت، از اين که شال‌گردنم خيلی خوشگل بود و به پليور سياهم می‌آمد، ازاينکه بعد از نماز پسره که آمد و آب‌نبات تعارف کرد لبخندش خيلی واقعی بود، انگاری از ته ته دل، از اينکه برگشتنی نون و حلوا و خرما می‌دادند و خيلی مزه داد؛ حتی از اينکه بعد از نماز رفتم جلو و جايگاه را ديدم که رهبر تويش ايستاده بود و حرف می‌زد.(می‌دانستم که هميشه بعد از نماز يک عده می‌روند و آن جلو خلوت می‌شود، لذتش به اين بود)

همين‌ها ديگه. اصل حرف اين بود که خيلی راحت می‌شه خوش-حال بود. خوشحالی هم رنگش سبز نيست، همين رنگيه که می‌بينيد.

 

پ.ن

دلش منو ميخواد، خودش نوشته. خودم می‌دونستم، ولی «خوشتر آن باشد که ...» ديگه چقدر خوشحال؟

لينک نوشته