چيزکی توی ذهنم چرخ می‌خورد، دو هفته‌ای است، که در حاشيه ماجراهای زائری و آسانسورش! بنويسم. شايد پاسخی به حرف‌های آشنای ناديده‌ام فهيمه خضرحيدری وذهنيتی که راجع به محمدرضا زائری و سوابقش دارد؛ و بيشتر بهانه‌ای برای گفتن حرف‌هايی که جرقه‌هايش ۶،۷ سالی‌ است يکی پس از ديگری به خرمن باورم افتاده و امروز ديگر نتيجه‌ای روشن، صريح و آشکار به صراحت تصوير يک مزرعه سوخته دارد. البته اين تصوير چنان واضح و واقعی است که ديگر احساس نمی‌کنم بدان مزرعه تعلقی دارم يا چيزی در آن جا گذاشته‌ام که می‌توانم برگردم و آن را پيدا کنم. اين، خوش‌حالم می‌کند که هر چه هست زندگی پيش رو است و البته گريزی نيست از اعتراف به اين که عمری از من گذشته‌است.

می‌دانم که مبهم و گنگ نوشته‌ام. اين مختصر را «ليد» فرض کنيد برای نوشتن از نقطه صفر؛ راس هرم وارونه‌ای که الان بر قله آن ايستاده‌ام!

پ.ن / منوچهر آتشي، مرتضی مميز، ... اين مرگ‌ها تکان‌دهنده‌اند، نه به اين خاطر که مردن يک هنرمند چيز عجيبی است؛ بلکه هر کدام يادمان می‌اندازند که سال‌هاست در عرصه هنرهايمان هيچ زايشی نيست، نه توفان‌زاد، که دست‌کم در قد و قواره رفتگان اين سال‌ها.

لينک نوشته