بچه‌های کوچه پشتی   

پرستو دوکوهکی نوشته «دوستان روزنامه‌نگار، حرفه‌ای‌ها، نيمه‌حرفه‌ای‌ها، غير حرفه‌ای‌ها! از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ می‌دهند، بلند شويد. ما انجمنی داريم برای صنفمان. بياييد برويم آن‌جا. جهنم که امروز تعطيل است... دوست صداوسيمايی، انجمن را انجمن خودت نمی‌دانی؟ همکاران مطبوعاتی‌ات اما تو را همکار می‌دانند و در غم از دست دادن دوستانت شريکند. بلند شو، بيا!»

من حرصم می‌گيرد از اين حرکت‌ها، تجمع‌ها، شعار دادن‌ها و کماکان نديدن‌ها و خود را به نديدن زدن‌ها. گيرم که مثل کبک نباشيم که سرش را می‌کند توی برف تا نبيند؛ چه فرقی می‌کند؟ شترمرغی هم که منتظر است بپرد، بعد از بالا همه‌چيز را ببيند عين همان کبک است. ما راستی راستی باورمان نشده کی هستيم و در چه شرايطی زندگی می‌کنيم، و مادام که باورمان نشود، ممکن است هزاران بار مرتکب ميتينگ و  اعتصاب غذا و اعتراض خاموش بشويم که نتيجه‌اش فقط تحليل قوا و فرسودگی بيشتر نخبه‌ترها و کم شدن حساسيت عمومی جامعه است. همين می‌شود که اين يکی می‌شود رييس‌جمهور کشور و آن يکی‌ها وکلای پارلمان. چرا؟ چون جامعه (يعنی همان‌هايی که ۱۷ميليون رای دستشان است، نه همين‌ها که دور و برمان می‌بينيمشان و فکر می‌کنيم ايران يعنی همين) از بس توی گوشش خوانده‌ايم دمکراسی‌خواهی و آزادی بيان و دانشجوی زندانی و اکبر گنجی و حقوق بشر و غيره و ذلک، ديگر به بذر مبارکشان هم نيست که فلان کس توی زندان هست يا نيست، افتخار می‌دهد چيزی بخورد، يا به خاطر ملت و دمکراسی سرم را از دستش می‌کشد! با عرض معذرت، حق هم با همان ۱۷ ميليون است. آن‌ها کليت حکومت را قبول دارند - با همه حواشی و اعقاب و اطنابش - به يکی هم رای می‌دهند که همه‌چيزش به همه‌چيز ديگر همين حکومت می‌آيد. بنده و شما هی ... می‌زنيم آزادی و دمکراسی و فلان و بهمان، اما خودمان را زده‌ايم به آن يکی راه که يادمان برود اصلا کسی که بخواهد اين حرف‌ها را جدی بگيرد و به يک جای مبارکش بر بخورد وجود خارجی ندارد؛ اصلا کسی دليلی نمی‌بيند که به کسی جواب بدهد.

آقايان! خانم‌ها! دوستان! رفقا! اين سيستم همين است؛ چرا باورمان نمی‌شود؟ اگر حاليمان بشود ديگر به خاطر انتصاب رييس جديد دانشگاه و افتادن هواپيما و تشديد سانسور کتاب و فلاکت سياست خارجی و نشان ندادن ساز از تلويزيون اعتراض نمی‌کنيم؛ چون قاعدتا فهميده‌ايم که همه اين‌ها اتفاقا خيلی هم به هم می‌آيند و نشانه‌های درستی از يک مجموعه يکپارچه‌اند، که يکی از بارزترين ويژگی‌هايش «عدم التزام به پاسخگو بودن در برابر مردم» است. وقتی رييس‌جمهور مملکت که با ۱۷ ميليون رای انتخابش کرده‌ايم رسما به هيچ خبرنگاری جواب نمی‌دهد، چرا بايد فلان وزير و بهمان فرمانده نظامی و انتظامی جواب بدهد؟

اگر می‌خواهيد بگوييد من به يکی ديگر رای دادم (يا احمقانه‌تر، اصلا رای ندادم!)  متاسفانه بايد عرض کنم که اين حقی را برای جنابعالی ايجاد نمی‌کند. مردم مملکت در يک روند دمکراتيک رفته‌اند و يکی ديگر را انتخاب کرده‌اند. اين يعنی من و توی روزنامه‌نگار و دانشجو و روشنفکر و دمکراسی‌خواه و هرچی که اسم خودت را می‌گذاری، نفهميده‌ايم يا نخواسته‌ايم يا نتوانسته‌ايم حالی ديگران کنيم که دمکراسی به چه دردی می‌خورد، که چقدر فرصت از ما گرفته‌شده و چه بر سر ما آمده است، که دنيا اسم ۱۰ دسامبر را گذاشته‌ روز جهانی حقوق‌بشر تا همان حرف‌هايی را بزند که کورش کبير ۲۵۰۰ سال پيش زده اما الان ما فاتح قله‌های نقض حقوق بشر هستيم، که ...، که ...، ...

چرا، از حق نگذريم که گاهی هم سعی کرده‌ايم روشنگری کنيم، اين طوری که نمايندگان اصلاح‌طلب مجلس ششم که از حق همه - از جمله مطبوعات - جهت خير و صلاح مملکت و جنبش اصلاح‌طلبی گذشتند، سر رد صلاحيتشان که شد تحصن کردند تا اذهان عموم مردم را روشن کنند! اين طوری که گردانندگان روزنامه دمکراسی‌خواه شرق که برای مردم عادی تره هم خرد نمی‌کردند، در فاصله ۶ روز بين مرحله اول و دوم انتخابات يکهو مردمی شدند و از خشايار ديهيمی گرفته تا پسر شهيد فلانی را رديف کردند تا اذهان همان مردم عادی را روشن کنند!

ماجرای ما البته يک گير ديگر هم دارد. ما همه همديگر را توی کوچه پشتی ديده‌ايم، اما قاطعانه سعی می‌کنيم به روی خودمان نياوريم که از آنجا رد شده‌ايم! «چی؟! من؟! کی؟! نه‌خير، من هيچ‌وقت ...  من هميشه گفته‌ام که ...» اين تکيه‌کلام‌ها، وجه مشترک همه ما است: سياست‌مدار اصلاح‌طلب‌ی که از ديوار سفارت بالا رفته و جوانی‌کردنش باعث شده ۲۵ سال تمام دنيا ما را تروريست بداند، اما حالا همان کارش را هم با وقاحت گونه‌ای از اصلاح‌طلبی می‌داند! روزنامه‌نگار روشنفکر(!)ی که مفتخر به ابتکار درست کردن اولين بولتن‌های نظامی در اوايل دهه شصت بوده، اما حالا همه عالم و آدم بايد به تکاپو بيفتند که اعتصاب غذايش را بشکند و با مانيفست‌های جمهوری‌خواهی‌اش را (که انگار هيچ‌کس قبل از ايشان مفاهيمش را کشف نکرده!) مارتين لوترکينگ ايران شود. هنرمند آوانگاردی که زمانی مصاحبه‌هايش را با «قل اعوذ ...» شروع می‌کرده و می‌گفته با کسانی مثل بهرام بيضايی «حتی حاضر نيستم در يک لانگ‌شات قرار بگيرم، چه برسد به ...- ويژه‌نامه گفتگوی هفته‌نامه سروش با مخملباف -۱۳۶۵)» اما حالا دلش برای آزادی پر می‌زند و برای مخاطب خاص(!) سکس و فلسفه می‌سازد!

ببخشيد، ولی کسی امروز می‌تواند از اين حرف‌ها بزند که از اولش پياله‌ای در اين ميخانه نخورده‌باشد؛ اصلا فکر نکرده باشد که می‌شود به چيزی در اينجا لب زد و پاک ماند. يا کسی که لااقل از يک جايی و يک وقتی به بعد برگشته باشد، برگشتنش را اعلام و به اشتباهش اعتراف و هزينه‌هايش را هم پرداخت کرده باشد. پرستوی دوکوهکی عزيز و ديگران! ما همه همديگر را توی کوچه‌پشتی که پول يا کار يا مدرک يا عافيت پخش می‌کردند ديده‌ايم. گيرم که اشتباهی گذارمان افتاده، اما ماندنمان ديگر چه‌جورش است؟! اصلا سياست را بی‌خيال شویم و موضوع را کاملا صنفی ببينيم. فهيمه خضرحيدری می‌نويسد «به چندين و چند روزنامه و مجله ديگر فکر می کنم که اتفاقا بعضی هاشان را خيلی هم دوست دارم.اما کدامشان ، واقعا کدامشان حق انسانی شما را به رسميت خواهند شناخت؟» مگر غير از اين است که خيلی از ما جماعت خبرنگار و روزنامه‌نگار تا روزنامه‌مان تعطيل شده تک‌تک يا جمعی کوچ کرده‌ايم و رفته‌ايم زير علم فلان سياست‌باز يا مسوول که به‌خاطر نامزدی مجلس و گرفتن پست بالاتر يا وام کاغذش روزنامه زده، و انگار که به يک سری گدای در راه مانده لطف می‌کند، می‌خواهد بدون قرارداد و با کمترين مبلغ تحريريه بخرد؟! خودمان را هم زده‌ايم به آن راه که «نه، ما کار خودمان را می‌کنيم!» يا «اين يکی آدم حسابی است!» و دو هفته نشده پشيمان شده‌ايم و فحشش داده‌ايم که «اين از بقيه عوضی‌تر است!» ؟! وقتی من و تو برای مفهومی به نام اعتبار شغلی ارزشی قائل نيستيم، چرا فلان فرمانده ارتش بايد زير بار مسووليت مرگ ۹۴ نفر خبرنگار برود؟ بگذريم که روزنامه‌نگاری مثل من اگر در پرواز بود و می‌فهميد خلبان اصلی حاضر به پرواز نشده و يک جای کار ايراد دارد، اصلا پياده می‌شد، يا اعتراض می‌کرد که اگر هواپيما ايراد دارد ما را با يک پرواز مطمئن ببريد، که حداقل اگر افتاد و مرد يک سندی يک جايی وجود داشته باشد که فرمانده ارشد نظامی به همين راحتی از خودش سلب مسووليت نکند؟!

لينک نوشته