يکم/ دوستانی لطف کرده‌اند و همشهری ماه جديد را ورق زده‌اند و با ديدن اسم من به عنوان مديرهنری فکرشان برداشته که «خوب، فلانی هم رفته بالا» و اين بالا منظور کوچه تنديس و ساختمان همشهری است. چون برايم مهم است می‌نويسم که نه، آن بالا نرفته‌ام و قرار هم نيست بروم؛ و همان‌طور که خيلی از دوستان می‌دانند از همشهری محله هم بيرون آمده‌ام. اين يک جور توبه است که خنده جام می و زلف گره‌گير نگار (تازه اگر زلفی داشته باشد، گره‌گير بودنش پيش‌کش!) هم نخواهد شکستش. ماجرای همشهری ماه هم فقط به گرافيک مربوط می‌شود، کرم قديمی و هميشگی‌ام که دارم همه فعاليت حرفه‌ای و مطالعه و تمرينم را روی آن متمرکز می‌کنم.

يک-يکم/  روزنامه‌نگاری در ايران کاملا به بن‌بست رسيده‌است. اين البته ادعای گزافی است اگر بخواهی به صورت آکادميک اثباتش کنی و از جامعه آماری و فراوانی حرف بزنی (که درست‌ترش هم همين است) اما يک مبانی حسی وجود دارد که در هر سه ضلع مثلث رويداد-رسانه-مخاطب می‌شود ردش را گرفت. حالا که از کار مطبوعاتی - به شکل روزنامه‌نگاری‌اش - چند قدمی دورتر شده‌ام، اين موضوع را بيشتر حس می‌کنم و با فرصتی هم که برای مطالعه در منابع آکادميک ارتباطات و روزنامه‌نگاری و سرکشی به وبلاگ بزرگ‌ترها و بروبچه‌های روزنامه‌نگار پيدا کرده‌ام، دارم سعی می‌کنم اين حس را به زبان منطقی‌تر و علمی‌تر ترجمه کنم. در اين مورد دوست دارم بنويسم و نقد و نظر خوانندگان اينجا را هم بدانم. به هرحال اين حس آن قدر قوی است که يکی از دلايل کنار کشيدنم از کار مطبوعاتی باشد.

دو-يکم/ همشهری دارد وارد بدترين دوران حرفه‌ای خود می‌شود. اميدوارم به خيلی‌ها برنخورد، و اتفاقا به خيلی‌ها بربخورد. خوبی‌اش اين است که در دو سال گذشته هم همشهری با مديريت شيخ‌عطار به اندازه کافی افت کرد؛ اما چشم‌انداز آينده - با دلايلی ديگر و به گونه‌ای ديگر - به نظر من از اين هم بدتر است. اين البته فقط يک ادعا است با مصداق‌هايی فعلا کم؛ مبنای اين ادعا بيشتر نتيجه تجربه و سابقه‌ای است که از کار با محمدرضا زائری يا کارهای فرهنگی-مطبوعاتی نظير اين داشته‌ام و تطبيق دادن ذهنی آن با شرايط روزنامه‌ای مثل همشهری. در اين باره هم خواهم نوشت. عجالتا اين هم دليل دومم.

سه-يکم/ خوب يادم هست که قول دادم در پاسخ به فهيمه.خ.حيدری درباره جناب زائری بنويسم؛ و نوشتم، اما دست و دلم نرفت که بگذارمش اينجا. راحت بگويم که ترسيدم. چون آنچه خطاب به زائری نوشته بودم چيزهايی بود درباره قرائت حکومتی سال‌های بعد از انقلاب درباره دين و فرهنگ و جامعه و اصلا موجودی به نام «انسان»، که ممکن بود بعدا دردسر شود. وقتی با لرزيدن هيچ چيز را نمی‌شود عوض کرد، خربزه خوردنش ديگر چيست؟ اما اعتراف می‌کنم که وقتی چنين چيزی(چهارشنبه، 7 دى، 1384/سكوت و تحمل) يا چنين چيزی را می‌بينم و می‌خوانم، به زور جلوی خودم را می‌گيرم که سفره‌ دلم را باز نکنم و مانيفست(!) بلند و بالايم را - که اتفاقا بدجوری بوی قورمه سبزی هم می‌دهد - تويش پهن نکنم! آخرش اين که زائری تيرخلاص خوبی برای توبه است؛ برای اين که عزمم را جزم کنم و دور کار فرهنگی وابسته به حکومت را برای هميشه خط بکشم. (همان طور که افتادنم توی اين ورطه هم به لطف ايشان بود!)

دوم/ اميرمهدی حقيقت جريان ترجمه را خيلی جدی گرفته. جديتش من را سر کيف می‌آورد و البته بهانه‌ای می‌دهد که به مطلبی که برای همنام نوشته‌ام و به لطف او روی سايتش رفته لينک بدهم!

سوم/ درباره قيصر بايد بنويسم، مفصل. خيلی وقت است دلم هوای سادگی و بلندطبعی‌اش را کرده، و تو چه می‌دانی قيصر کيست؟!

و قاف
حرف آخر عشـق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می‌شود ...

چهارم/ غزلی است برای بهترين دوستم. بی‌خود کليک نکنيد روی اين «بهترين دوستم»، چون واقعی‌تر از آن است که در فضای مجازی نشانی از خودش داشته باشد! غزلش بماند برای روزهايی سردتر از اين.

لينک نوشته