ادعا کرده بودم که «روزنامه‌نگاری در ايران کاملا به بن‌بست رسيده‌استاين که می‌نويسم نه اثبات اين مدعا، که صرفا شاهدی است يا دليلی برای اين که يک روزنامه‌نگار امروزی احساسی چنين داشته‌باشد.

۱/ مطبوعات در ايران مثل خيلی چيزهای ديگر از فرنگ آمدند و دير هم رسيدند؛ گرچه دوره‌های درخشانی از تاثيرگذاری نوشته‌های کاغذی بر معادلات فرهنگی و اجتماعی جامعه ايرانی در تاريخ ثبت شده؛ مثل مشروطه. با اين حال همه‌گيری مطبوعات در بين طبقات مختلف اجتماعی ايران اصلا قابل مقايسه با جوامع اروپايی يا آمريکا نيست. بخش واقعا کوچکی از جامعه (قشر درس‌خوانده، آن هم نيمه‌مدرن - مدرن، نه سنتی) متاثر از مطبوعات بوده و حتی همين حالا هستند. وقتی می‌گويم متاثر، منظورم کسی است به نشريه‌ای آن قدر اعتماد و اطمينان داشته باشد که گزاره‌های آن را به باقی رسانه‌های ديداری و شنيداری و کانال‌های اطلاع‌گيری شفاهی ترجيح دهد. حالا بی‌سوادی و کم‌سوادی مردم و هزار و يک چيز ديگر هم هست که شما احتمالا بيش‌تر از من می‌دانيد و در فراگير نشدن مطبوعات در جامعه ايرانی تاثير داشته و دارد.

۲/ مطبوعات ديررسيده به جامعه ما در مقايسه با همتايان فرنگی‌شان، فرصت کمتری هم برای اعتمادسازی و مخاطب‌يابی داشتند. آن‌ها نوجوان‌تر بودند که به امواج راديو و توفان تلويزيون و زلزله اينترنت برخورد کردند و نازکی تنه‌ها و ساقه‌هايشان هم مزيد بر علت شد.

۳/ پارسی، قندی است که طوطيان هند را شکرشکن می‌کند؛ اما مزه دهان‌های لاتين و روس و خاوردور و حتی عرب نيست ديگر؛ کاری‌ش هم نمی‌شود کرد. پس عجب نيست که ژورناليسم ايرانی - بدون بومی شدن و پيدا کردن ويژگی‌هایی برای بقا و رشد و تبديل شدن به يک سبک ژورناليستی - کوچه بن‌بستی شده که فوقش دوتا بن‌بست افغانستان و تاجيکستان می‌شود تهش درآورد.

۴/ هرچه اين ۳ تا که گفتم بديهی بود، اين چهارمی هم بديهی است، اما از آن بديهياتی که سعی می‌کنيم به رويمان نياوريم: روزنامه‌نگاری ما تنزل پيدا کرده، سبک و خودسانسور شده و قله‌های رفيعش را ناديده گرفته است.

با مسعود بهنود همراه شويد و خاطراتش با م.آزاد را مرور کنيد. چند تا نام می‌بينيد که بزرگی‌شان تن آدم را می‌لرزاند؟! تصورش را کنيد مجله‌ای بوده «خوشه» نام، به سردبيری احمد شاملو که نجف دريابندری و غلامحسين ساعدی توی تحريريه‌اش می‌نشستند و حرف می‌زدند. اشتباه نکنيد، که نه عقايدشان را دربست قبول دارم و نه شيفته نام‌ها هستم. اگر می‌گويم بزرگ، نشان بزرگی اين آدم‌ها امروز نه فقط لای کتاب‌های به يادماندنی کتابخانه‌هايمان، که در زوايای انديشه‌مان مانده و جاودانه شده و اين کافی‌است برای آن که بدانيم آن دوره، دوره آدم‌هايی با انديشه‌هايی ژرف و سترگ بوده است و لاجرم، فرهنگ مکتوب و ژورناليسم تابع آن هم عميق و ريشه‌دار.

۵/ حالا هنوز سی سال نگذشته، اگر بخواهند سردبيران مطبوعات ايران در ۵۰ سال اخير را فهرست کنند، نام من در کنار نام شاملو و معروفی و بهنود قرار می‌گيرد! البته فرقش اين که آنها نمی‌توانند در ايران سردبيری کنند و همچوم منی می‌تواند. باز هم دليلی برای حرفم می‌خواهيد؟!

پ.ن/ نسبت به نوشتن درباره همشهری جوان که جمعی از تحريريه‌اش دوستان خوبم هستند هميشه اينرسی داشته‌ام. اما خيلی غصه می‌خورم از اتفاقاتی که اين هفته‌ها دارد توی مجله می‌افتد. کوتاه می‌گويم و می‌گذرم که جواد عزيز و بروبچ!دغدغه سفارش‌دهنده را درک کردن و از نابلدی و هويج‌بودن مخاطب کمال استفاده کردن جای خود، گيرم که هيچ دادگاه مطبوعات و هيئت نظارتی هم به کارتان گير ندهد( و بلکه ازتان تشکر هم بکند!)؛ اما عهد ما را در روز ازل نه چنين(صندلی خالی شارون...) بود و چنين(تهمينه ميلانی فيلم ...)! مرز انتقاد و عقده‌گشايی، يا اصلا عقده‌گشايی و فحاشی کجاست؟ تازه، مجله‌ای که کورش عليانی‌ دارد که می‌تازد و نقد می‌کند، اما آدابش را می‌داند و سوادش را دارد، چرا بايد فحاشی کند؟

لينک نوشته