شنبه روز بدی «هست»، ولی نه روز بی‌حوصلگی. گرچه ميشه از هوای گرفته که نه آفتابه و نه بارون گفت.

زن سوار اتوبوس ما شد که فقط مرد سوار کرده بود. تا بيايد چهل و پنج، پنجاه ساله نشان بدهد صدای داد و فريادش بی‌اتفاقی صبح شنبه‌مان را جر داد. گنجينه فحش‌هايش را خرج راننده‌ای کرد که نمی‌فهميد ده تا اتوبوس رفته و او را سوار نکرده‌اند.  اتوبوس عقبی که ديگران سوارشدنش را وعده می‌دادند برايش سرابی بود که انگار به مرگ منتهی می‌شد:

- من از اينجا تکون نمی‌خورم، ده تا ماشين اومدن منو سوار نکردن. اونا هم سوار نمی‌کنن...

صدايش به ضجه کشيد و همچنان فرياد.

عقب اتوبوس را خالی کرديم. اتوبوس شد زنانه، مردانه؛ زن‌ها از خدا خواسته، صدايشان را بلند کردند و سوار شدند. چانه همه گرم شده بود. زن يک کلمه هم حرف نزد. آخر خط پول بليطش را گذاشت جلوی داشبورد اتوبوس، بی اينکه جواب متلک خشم‌آلود راننده را بدهد. رفت آن طرف ميدان، حالا ديگر رسيده بود به مقصد.

 

پ.ن

يه هواپيماهايی هستن که ميان، يه هواپيماهايی هستن که نمی‌آن؛ حالا به هردليلی، شايد هوا بد ميشه، شايد خراب ميشن، شايد لغو ميشه پروازشون يا حتی شايد می‌خورن به کوه يا ميفتن تو دره.ولی شما اگه يه مسافر دارين که تو راهه، منتظر همه هواپيماها باشين؛ هم اونايی که ميان، هم اونايی که نميان.

لينک نوشته