سه تا دختر توی آخرين واگن مردانه-زنانه مترو ايستاده‌اند. در ازدحام مردهایی که ساعت ۸:۳۰ ، ۹ شب دارند به سمت صادقيه می‌روند، چند دقيقه‌ای طول می‌کشد تا بفهمم اين سه‌تا شده‌اند سوژه حرف‌ها و نگاه‌های مردان اطراف من. با پررويی جواب متلک اين و آن را می‌دهند و هر از چندگاهی خنده‌ای، عصبی، انگار که مجبورند بخندند.

نمی‌خواهم مثل ديگران باشم و انگاری که يک سيرک گوشه خيابان در جريان است، سرک بکشم تا ببينم چه خبر است. تازه، اين طرف‌تر روايت‌های بی‌رحمانه‌ای از آنچه چند متر آن‌طرف‌تر در جريان است، با قاطعيت گفته و شنيده می‌شود:
- بابا ننه‌شون فکر می‌کنن ميرن دانشگاه، نمی‌دونن چه [...]ی می‌خورن که.
- دارن مشتری جم می‌کنن ديگه ...
- نگاش کن؛ معلومه چی‌کاره‌س!
- از اون [...]هاشن!
می‌گويند و نگاهشان يک جور ترسناکی است، يک‌جوری که می‌ترسم چشمم توی چشمشان بيفتد.

قطار که خلوت می‌شود، دخترها کم‌صداتر می‌شوند. يک آن نگاهشان می‌کنم؛ انگار خسته‌اند، خيلی خسته.
- کاسبی خوب نبود امشب، نتونستن مشتری پيدا کنن، هه!

رسيده‌ايم به صادقيه. اتفاقی مسيرم با دخترها يکی است. لباسشان همانی است که همه می‌پوشند، با شايد آرايش کمی بر چهره، در شمايل چند دانشجو. تمام راه تصوير روبرويم نگاه مردهايی است، که خسته از کار روزانه راهی خانه‌اند، و نزديک‌تر را که نگاه کنم نيمرخ سه‌تا دختر خسته از اين همه نگاه انگار. سرشان پايين است و قدم‌هايشان تند.

توی تاريکی و سرمای خيابان که گم می‌شويم، صداها که پايين‌تر می‌آيند، نگاه‌ها که کم می‌شوند، يکی‌شان بغضش می‌ترکد. هق‌هقش را با دوستانش و بغض‌هايشان می‌برد آن‌سوتر، هرجا که دورتر از اين همه مردی باشد...

پ.ن/ نوشتم مرد، خواستم آدم را هنوز نگه دارم برای بقيه اين زندگی که کلماتش اين‌قدر دروغگو شده‌اند...

لينک نوشته