شهر من دیوانه شده است. دیگر نمی‌خواهم درباره صف چندکیلومتری اتومبیل‌هایی که به بهانه شب عید تشکیل شده حرف بزنم. ترافیک شهر من دیگر نه دیوانگی است و نه عصبیت؛ حماقت است و آن قدر نهادینه شده که حرف‌زدن درباره آن بیهوده است.

من از مادرهايی حرف می‌زنم که بچه‌های هفت‌ساله‌شان را جلوی مدرسه کتک می‌زنند. با پشت دست توی دماغ دختربچه‌های شش‌ساله‌شان می‌کوبند. پسربچه‌های پنج‌ساله‌‌شان را که از زور گریه سیاه شده‌اند دنبال خودشان روی آسفالت می‌کشند. توی اتوبوس به بچه‌های چهارساله‌شان بلند بلند فحش می‌دهند و صدای ناله و نفرین کردن بچه‌های سه‌ساله‌شان از دستشویی‌های عمومی می‌آید.
این صحنه‌ها را می‌شود در فرشته ، جردن و نازی‌آباد ديد؛ در تمام ایستگاه‌های اتوبوس و متروی شهر، در ترمینال‌های اتوبوس و در فرودگاه.

تو را به خدا به من بگویید که شهر من از اول این‌طوری نبوده‌است. به من بگویید که می‌شود این شهر را درمان کرد.

لينک نوشته