خيلی زودتر از اونی که بدونيم و بفهميم رفتيم سر اصل مطلب؛ انگار هزار و چهارصد و بيست و سه ساله منتظر بوديم که همديگه رو پيدا کنيم و با هم حرف بزنيم، از چيزی که همه به نفهميدنش عادت کرده‌ن؛ چه اونهايی که دودستی چسبيده‌ن به خم و راست شدن و زاغ سياه خودشون و ديگران رو چوب زدن و آسه آسه رفتن که خدا(!) شاخشون نزنه، چه اونهايی که بی‌خيال همه‌چی - از همه مهمتر خود خودشون - شده‌ن که تا اونجايی که ممکنه فراموش کنن دلشون هميشه تنگ اون جاييه که ازش اومدن.

داشتيم منفجر می‌شديم از پيدا کردن هم! از ديدن لنگه‌ای که لابه‌لای عادت هميشگی هرجايی اين روزگار گم شده. گفتيم و شنيديم و نگفتيم و بيشتر شنيديم! گم شديم توی غروب يکی از همين روزهای مثل هم و توی تاريکی شبهای مثل هميشه، گريه کرديم بدون اينکه اشکای هم رو ببينيم؛ تنهايی‌ «توی اين روزگار عادت‌زده تن به عادت ندادن»مون رو با هم قسمت کرديم و دوباره جمع کلش رو برداشتيم و با خودمون رو برديم. خنديديم و «خدا»مون رو به رخ هم کشيديم که همدم تنهايی‌مون بوده و هست.

 

پ.ن

چندتاست، و آن چند:

- بعضی وقت‌ها کسی نمی‌دونه ماشينش رو کجا بايد پارک کنه؛ ولی پارکينگ فرودگاه جای خوبيه، مخصوصا اگه تو يه شب بارونی يه مسافر داشته باشی.

- بعضی وقت‌ها آدم بايد به خاطر يه دست تکون دادن برای مسافری که ساعت هشت شب بليط داره بکوبه بری ترمينال. اين واسه خودش خوبه. هميشه نميشه هم عاشق شد و هم بلافاصله با نگاه يه قديس تعميد شد.

- بعضی وقت‌ها چراغ‌ها بايد روشن باشن، بعضی وقت‌ها چراغ‌ها بايد خاموش باشن.

- آهای! من دندونم درد می‌کنه. کسی از اين حرف چيزی می‌فهمه؟

لينک نوشته