تهران شهر عجيبی است. عصر يک روز جمعه بهاری، آدم‌های هر محله را ممکن است توی کوچه خيابان محل سکونتشان ببينید؛ توی اميرآباد و يوسف‌آباد با لباس رسمی و ظاهری اتوکشيده، توی منيريه و اميريه مرتب و پيراهن پوشيده اما با زيرشلواری، توی جواديه يا کوچه‌پسکوچه‌های خيابان مرتضوی و هاشمی با زيرپيراهنی، توی نظام‌آباد و سيزده آبان هم شايد لخت، با شلوارک مامان‌دوزی به پا!

همسايه‌های اميرآبادی که سن‌وسالی هم ازشان گذشته، عصاقورت‌داده از سياست حرف می‌زنند و با جديت سرشان را به نشانه تاييد تکان می‌دهند. اميريه‌ای‌ها ماست و سبزی و تخم‌مرغ به دست، از گران شدن بنزين و کرايه تاکسی می‌گويند و اين آخری‌ها در حالی که پنچری لاستيک ماشين‌شان را می‌گيرند ماجرای ناموسی ديروز را بی‌پروای کلماتی که به دهانشان می‌آيد برای هم تعريف می‌کنند.

فردا صبح، شنبه و روز اول کار، همه اين آدم‌ها که فرهنگ و سنت و اجتماعشان هيچ سنخيتی با هم ندارد، سوار يک اتوبوس و تاکسی و مترو می‌شوند، توی يک شهر با پليس راهنمايی و رانندگی سر و کار پيدا می‌کنند، همگی شماره ۱۱۸ را برای پرسيدن يک شماره تلفن و ۱۱۰ را برای فوريت‌های پليسی می‌گيرند و به يک سازمان شهرداری و آب و فاضلاب و مخابرات مراجعه می‌کنند.

فکر می‌کنم اداره چنين شهری کار حضرت فيل است! فقط همين يک قلمش که چه رسانه‌ای می‌تواند با مردمی اين‌همه گونه‌گون و متفاوت ارتباط برقرار کند و پيام‌های ضروری اداره درست شهرشان را به شکلی موثر به‌شان برساند، سوالی است که عملا بی‌جواب مانده است.

لينک نوشته