يه عالمه مزخرف نوشته بودم که اکسپلورر لطف فرمود و همه‌اش رو به باد فنا داد. خيلی جالبه، چون نوشته‌های من هم قرار بود آخرش بگه که بايد ساکت باشی و دهنت رو ببندی، چه وقتی هيچی حاليت نيست، چه وقتی يه چيزی حاليت شده. اينو مولوی خيلی اساسی گفته که ما کلی امشب باهاش حال کرديم(ما يعنی من و بروبچ تو اولين جلسه شعرخونيمون، اينم گفتم که يه حالی به خودمون بدم) فقط قبل از اين که «هيچ مگو» محمد بلخی شروع بشه، داشته باشين که من کی گفتم اين آقانيما آخرشه؛ کافيه ببينينش تا بفهمين چه نازنينه، اساسی.(اين چه وضع حرف زدنه تو رو خدا؟)

 

من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو

پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

ور ازين بی‌خبری رنج مبر، هيچ مگو

دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت

«آمدم؛ نعره مزن؛ جامه مدر؛ هيچ مگو»

گفتم «ای عشق! من از چيز دگر می‌ترسم»

گفت «آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو!

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی؛ جز که به سر، هيچ مگو

قمری، جان‌صفتی در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطيف است سفر! هيچ مگو»

گفتم «ای دل چه مه است اين؟» دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست اين؛ بگذر؛ هيچ مگو

گفتم «اين روی فرشته است -عجب! - يا بشر است؟»

گفت «اين غير فرشته است و بشر؛ هيچ مگو»

گفتم «اين چيست؟ بگو؛ زير و زبر خواهم شد»

گفت «می‌باش چنين زير و زبر؛ هيچ مگو

ای نشسته تو درين خانه پرنقش و خيال!

خيز از اين خانه برو؛ رخت ببر؛ هيچ مگو»

گفتم «ای دل! پدری کن؛ نه که اين وصف خداست؟»

گفت «اين هست؛ ولی جان پدر، هيچ مگو

 

پ.ن

يه وقتايی يکی نميام رو ميام می‌کنه که بهت بگه براش مهمی.براش مهمی؛ پس نه نگو. يه چيزای ديگه‌ای هم هست؛ مثل اينکه بايد چشمات رو باز کنی و ببينی اون هست، کنارته، ديگه چی می‌خوای؟

لينک نوشته