بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

این روزها جنسم جور جور است: همه‌چیز دارم؛ غم هم.
می‌پرسید:‌ چیزی چرا نمی‌نویسم؟ می‌گویم چرا باید به غم مهمانتان کنم؟ خودتان مگر خوبش را ندارید؟ بگذارید باشد برای شبی که دلم از این خوش‌تر باشد، که دست کم کنار چای بیروتی‌ که پیش رویتان می‌گذارم، لبخندی هم داشته باشم برای پذیرایی.

گفتم بیروت، یادم آمد که قلبم در بیروت می‌سوزد.

لا ما خلصت الحكايه .. لا لا مش هيدي النهايه
لا ما نسينا بعدك فينا و بعدو الوطن هوي الغايه
لا ما خلصت الحكايه، لا لا مش هيدي النهايه، لا! لا!

يا حلم بخاطر ولد! يا حلم مالو حدود مالو حدود!
بالبال عم نبني بلد، صار الحلم موجود -آه- موجود!

و الإيد غمرت إيد، و القلب عا بيروت
شهيد ورا شهيد، و الحلم ما بيموت...

لينک نوشته