ازتان بدم می‌آید! ازتان که به خیالتان تا آخر زندگی‌تان را می‌دانید که چه‌طور می‌گذرد. ازتان که فکر می‌کنید حسابتان پاک است و تکلیفتان معلوم، و می‌خواهید تکلیف زندگی دیگران را هم معلوم کنید. ازتان بدم می‌آید که حرف طلاق دو نفر که می‌شود نچ‌نچ می‌کنید و مزخرف می‌گویید که «معلوم بود فلانی با فلان کارش فلان چیز سرش فلان می‌شود». ازتان بدم می‌آید که فکر می‌کنید زن‌هایتان و شوهرهایتان و طلاهایتان و موبایل‌هایتان و میزهایتان را خدا سنجاق کرده به‌تان؛ مال خودتان است و حق خودتان و درستش هم همین است و پس «فلان کس فلان‌کاره است که رفته است سراغ چیزی که مال خودش نیست» و «این عشق نیست، هوس است» و بعد درمی‌آیید که نقش تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و دوستی و کوفتی و زهرماری‌تان را بازی کنید و جان و احساس و آبروی دختر مردم و پسر مردم را نجات بدهید و برش گردانید به راه راست و برایش یک عشق حقیقی پیدا کنید و یک شوهر و زن آدم حسابی و میز و کار و پول و موبایل و شخصیت.

ازتان بدم می‌آید. دلم خنک می‌شود که بیخ گوشتان شوهرتان دارد عاشق همکار بیست‌ساله‌اش می‌شود و زنتان دارد به‌تان خیانت می‌کند و یکی زیرآب‌ میز و دستکتان را می‌زند و ده سال بعد بدتر از همانی که برایش نچ‌نچ می‌کردید سرتان می‌آید. دلم خنک می‌شود، ولی الآنی را که دارید گند می‌زنید به چیزی که به‌تان مربوط نیست، الآنتان را چه کنم؟ هوم؟

بهر یک جرعه که...

لينک نوشته