این کارتون‌های تخیلی را دیده‌اید که موجودات تویش دشمنانشان را منجمد می‌کنند؟ من همیشه با خودم فکر کرده‌ام که این، بدترین نوع حمله به یک آدمیزاد است. توی این حمله، هدف این نیست که طرف سریع‌تر بمیرد، یا دردناک‌تر. آتش بگیرد و فریاد بکشد و جزغاله شود، شکنجه ببیند و جان بکند. اصلا قرار نیست طرف بمیرد، بلکه باید توانایی هر حرکتی ازش سلب شود؛ سر جایش بماند، یخ بزند و زنده بماند که استیصال و انجمادش را تا آخر عمر حس کند و عذاب بکشد.

یک‌دقیقه به هیچ‌چیز فکر نکنید، چشم‌هایتان را باز نگه دارید و تصور کنید که شما هم هدف یکی از این اسلحه‌ها قرار گرفته‌اید. عین همان کارتون‌ها، یخ زدن از نوک پایتان آغاز می‌شود. انگشتان پایتان سرد می‌شود و از سرما می‌سوزد. درد می‌کشید. وحشتناک است و تا مغزتان را می‌سوزاند. حس می‌کنید که باید تکان بخورید، آن‌ور بپرید، فریاد بکشید و نگذارید این سرما توی بدنتان پیش بیاید. اما نمی‌کنید؛ حرکت نمی‌کنید و فکر می‌کنید که باید فکر کنید! همین می‌شود که ساق و زانو و ران پایتان هم یخ می‌زند. اولین فاجعه اتفاق افتاده‌است: حرکت را از دست داده‌اید: توانایی جابه‌جا شدن، از جایی دل کردن و هجرت کردن.

می‌توانید جلویش را بگیرید و نگذارید سرما بیشتر از این فلجتان کند، اما همچنان دارید فکر می‌کنید و تا فکر کنید، دست‌هایتان هم منجمد می‌شود. دومین فاجعه: تلاش را از دست داده‌اید: توانایی تغییر دادن، عادت را به هم زدن و چیزی را از نو بنا کردن.

بعد نوبت دهان است. حجم برودت بالا می‌آید، گردنتان را منجمد و دهانتان را هم قفل می‌کند. حالا دیگر صدا را هم از دست داده‌اید: توانایی سخن گفتن، سکوت را شکستن و فریاد کشیدن.

چیز زیادی برایتان باقی نمانده‌است و یخ باید فاصله کمی را از دهان تا چشم شما بپیماید، جایی که اگر یخ بزند، دیگر امید چندانی به نجاتتان نیست. فاجعه بزرگی اتفاق می‌افتد: شما چشم دارید، اما دور و برتان را نمی‌بینید، چیزی نگاهتان را به دنبال نمی‌کشد. شما بصیرت‌تان را هم از دست داده‌اید.

آخرش را خودتان هم ‌می‌توانید حدس بزنید: مغزتان که یخ بزند، شما زنده‌اید، اما مرده‌اید! نمی‌اندیشید، فقط هستید. حالا کاملا منجمد شده‌اید. دیگر خطری برای کسی ندارید. حالا هرجا که بخواهند شما را می‌گذارند، هر کاری که بخواهند ازتان می‌کشند، بی این‌که بترسند چیزی بگویید و اعتراضی کنید، بی‌این که نگران نوع نگاه و برداشت شما باشند، بی‌این که از آنچه در سر دارید بهراسند.

داستان کارتونی من تمام شد و متاسفانه آخرش پایان خوشی ندارد، که مثلا بگویم «... اما گرمای عشقی که در قلبتان است ناگهان یخ‌ها را آب می‌کند و ...» شاید هم بشود؛ ولی فراموش نکنید که شما هیچ حرکتی نکردید که منجمد نشوید. شما فقط فکر کردید و فکر کردید و فکر کردید و گذاشتید تا سرما به عمق وجودتان نفوذ کند. حالا هم امیدی نیست که تکانی بخورید و به قلبتان کمک کنید تا معجزه کند.

اگر کاراکتر یکی از این کارتون‌ها باشید، چه‌کار می‌کنید که این اتفاق‌‌ها برایتان نیفتد؟ به‌تان می‌گویم که فقط یک راه دارد: نگذارید انگشت پایتان یخ بزند و اگر زد، از شدت درد نعره بکشید، بدوید، پایتان را شده در آتش فرو کنید و نگذارید سرما حتی یک میلی‌متر توی بدنتان جلو بیاید.

این‌ها را بشنوید؛ از کسی که انگشت پاهایش یخ زده‌است.

پ.ن
«مواظب باش توی این شهر درندشت گم نشی.»
اینو سه سال پیش، یه صب کله سحر، تو فرودگاه مهرآباد، بعد یکی از به‌یادموندنی‌ترین شبای زندگی‌م که تا صبش بارون باریده بود و بارون و بارون و بارون، به یکی از به‌یاد‌موندنی‌ترین آدمای زندگی‌م گفتم.
حالا، یکی باید منو از تو این شهر درندشت پیدا کنه و بکشه بیرون.

لينک نوشته