تمام زندگی‌ام را به باد داد زمستان
خراب‌تر شود این فصل، این سه‌ماه همیشه

چیزی نمانده به تمام شدنش. از اول هم معلوم بود خط و ربطش چیست. از اول هم نشان می‌داد که با ما نمی‌ماند. هرچند راه آمد. هرچند خودش را هم‌راه نشان داد. اما نبود. گذشت و ما را جا گذاشت با همه چیز‌هایی که داشتیم و دیگر نداریم.

قصه نیست و شعر نیست آن‌چه نوشتم؛ محض خالی بودن عریضه هم. قسمت کوچکی است از آن‌چه بی‌حسم کرده و قدرت هر چیز، حتی یک دل پر گریستن را هم ازم گرفته است.

می‌خواهم بخوابم و بیدار که می‌شوم، همه‌چیز عوض شده باشد. هیچ‌کجا که می‌رفتم نروم. هیچ کار که می‌کردم نکنم. می‌خواهم نبینمتان. هیچ‌کدامتان را. نه که دوستتان ندارم، نه. می‌دانید که چه می‌گویم. چنین هم کردم و بعضی نزدیک‌ترین‌هایم را گفتم که چه حسی دارم، چنان که بعضی نزدیک‌ترین‌هایم نیز از من چنین خواستند. می‌خواهم بیدار شوم و به یاد نداشته باشم چه از سر گذرانده‌ام.

بد بود. گذشتن لحظه‌های هشتاد و پنج، بد بود. ناشکر نیستم که لذت هم برده‌ام، اما مگر نه این که این ساعت‌ها می‌اندیشیم چه کرده‌ایم و چه خواسته‌ایم و چه بوده‌ایم و چه هستیم؟ چنین که می‌اندیشم، آشکارا می‌بینم که نیستم چنان که باید باشم. فرسنگ‌ها دورم از آنی که خواسته‌ام و حق داشته‌ام باشم.

ساعتی دیگر تمام می‌شود اما در من ناتمام مانده. آن‌چه داشتم در هشتاد و پنج جا گذاشته‌ام؛ در آخرین روزهای اسفندماه، بی هیچ اردی‌بهشتی که در راه باشد. باری، دوستم دارید اگر، آرزو کنید چنان که گفتم بخوابم وبیدار شوم.

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

لينک نوشته