سوار ترن مترو هستم، توی ایستگاه، منتظر که درها بسته شود و قطار راه بیفتد. آدم‌ها سر می‌خورند از پله‌ها و پله‌برقی‌ها و می‌دوند طرف من، که بر آستانه در نگاه‌شان می‌کنم. دویدنشان یک‌جوری است ولی. اسم اگر بخواهم بگذارم رویش، «برعکسِ هروله» می‌گذارم. هروله اگر راه رفتن است و ادای دویدن را درآوردن، این آدم‌ها می‌دوند و ادای راه رفتن را در می‌آورند. انگار که می‌ترسند از تو و دیگران، و از خودشان حتی، که بدوند و به در بسته بخورند و ضایع شوند. شکست بخورند. ببازند.

من این شیوه را نمی‌فهمم. به قول مشهدی‌ها یاد ندارم. آدم ایده‌آل من یا آدم راه رفتن است، یا آدم دویدن. اولی اگر باشد با طمانینه قدم برمی‌دارد، نگاهی به ساعت می‌اندازد، روی صندلی می‌نشیند و منتظر ترن بعدی می‌ماند؛ هیچ هم فریفته درهای گشوده ترن نمی‌شود. اگر دومی باشد هم که می‌دود؛ بی پروای خوردن به در بسته. بی جست‌وجوی نگاه دیگران. بی این که نرسیدن را شکست خوردن بپندارد.

آدم ایده‌آل من این طوری‌ست. وسط این دو نیست. اهل هروله و برعکسش نیست. «اهل» هیچ‌چی نیست اصلا.

لينک نوشته