بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش   

 

بچه‌ها کلافه‌اند که برای ناهار چه بخوریم. می‌گویم «امروز را بیایید در همدردی با کودکان غزه، ناهار نخوریم.» شوخی می‌کنم البته، ولی حسش نیست کسی بخندد. چند دقیقه بعد تکه‌پرانی بی‌مزه‌ام را مکرر می‌کنم.  یکی می‌گوید «برای من که مهم نیست توی غزه چه خبره، الان همه‌جا می‌بنده، همون فست‌فود هم گیرمون نمی‌آد.»

غزه در آتش و خون می‌سوزد، دست و پا می‌زند، و ما می‌خندیم. برایمان فرقی ندارد آنجا ساعتی چند نفر کشته می‌شوند. چند بچه می‌میرند یا یتیم می‌شوند. چند دختربچه توی خون و کثافت و تاریکی و ترس می‌لولند. از بس که همه‌چیز برایمان عادی شده. از بس که هر روز شنیده‌ایم توی سرزمین‌های اشغالی فلان است و بهمان. از بس که تلویزیون این «فاجعه انسانی» را دستمالی و بی‌معنی کرده. (حوصله‌ای نیست، اگر بی‌کاری همان حرف‌های تکراری دو سال پیشم یا این که خوابگرد نوشته را بخوان)

تلویزیون را نیم‌نگاهی می‌اندازم. خنده‌ام می‌گیرد و گریه‌ام. دلم به حالشان می‌سوزد؛ گه‌گیجه گرفته‌اند که سالگرد انقلاب اسلامی را جشن بگیرند و شادی کنند، یا روضه‌ی غزه و فلسطین را بخوانند و غیرت انقلابی‌مان را به جوش بیاورند. من هم گه‌گیجه می‌گیرم که چطوری لبم خندان باشد و یک چشمم اشک و دیگری خون. خاموشش می‌کنم.

فرو می‌روم در سکوت خالی از هیاهوی تلویزیون، در تاریکی؛ چنان که نتوانم چیزی ببینم، بخوانم، بدانم. دلم به حال همه‌مان می‌سوزد. به حال پدر و مادرم که هنوز امیدوارند. به حال دخترکم که آرام آرام باید بفهمد ریا و دوگانگی و ابتذال یعنی چه. به حال مردمان سرزمینم که هنوز در توهم نابغه بودنشان خوشند، و آن‌هایی که هشیار شده‌اند و گه‌گیجه گرفته‌اند. به حال دخترکانی که به‌جای کلمه «زندگی» باید «تبرج» را از بر کنند. دلم می‌سوزد به حال همه کسانی که به زحمت افتادند و انقلاب کردند. آقایان، خانم‌ها، خسته نباشید! خداقوت!

 

لينک نوشته