تیم ما، تیم آن‌ها؟! / به بهانه‌ی یادداشت جنجالی شادی صدر   

این یادداشت را خیلی پیش از این باید می‌نوشتم؛ اما گمان می‌کردم در فضای عمومی وبلاگستان و آدم‌هایش، چنین حرف‌هایی آن‌قدر بدیهی است که با نوشتن‌اش فقط وقت خوانندگان را می‌گیرم و حوصله‌شان را سر می‌برم. یادداشت پرسروصدای شادی صدر و واکنش‌هایی که در وبلاگستان و گوگل‌خوان برانگیخت، حالی‌ام کرد که خیر، ما هم‌چنان درگیر بدیهیاتیم!

بیماری‌ئی وجود دارد - به زعم من - که بهترین اسمش شاید کتگورایزیشن باشد. دسته‌بندی کردن. یا بهتر بگویم تمایل به حداکثر دسته‌بندی ممکن! این بیماری تو را شرطی می‌کند که اگر بخواهی درباره هرچیزی کنشی نشان بدهی، یا حرفی بزنی، یا حتا اندیشه‌ای در ذهن بپرورانی، باید پیش از هر کاری دسته‌بندیاش کنی. باید بفرستی‌اش توی یکی از دسته‌های ذهنی‌ات که پیش از این برای خودت ساخته‌ای، یا برایت ساخته‌اند. بعضی‌هایش را با هم مرور کنیم:

- تهرانی‌ها، شهرستانی‌ها

- حزب‌اللهی‌ها، غیرحزب‌اللهی‌ها

- مذهبی‌ها، غیرمذهبی‌ها

- بالاشهری‌ها، پایین‌شهری‌ها

و ... یکی از شایع‌ترین‌هایش که چند سالی است بدجوری با ژست روشنفکری هم گره خورده و بعضی‌ها انگار به مثابه یکی وظیفه‌ی خطیر اجتماعی-فرهنگی مدام داغش می‌کنند: ما زن‌ها، شما مردها  یا بالعکس.

خب، چه اشکالی دارد این دسته‌بندی؟! بد هم که نیست:‌ می‌شود با این دسته‌ها جوک ساخت، حرف (و ایضن مخ!) زد، سخنرانی کرد، کتاب نوشت، وبلاگ آپدیت کرد و خلاصه خوش گذراند! اما به قول همشهری ما تا یک جایی‌اش جوک است، برای ما کم کم دار می‌شود خاطره. خاطره‌ی جمعی نسلی که خودش را اهل فکر و بحث و مدارا و نقد کنش‌گر و تحمل مخالف و آزادی بیان می‌داند، اما همزمان در چنبره‌ی تنگ دسته‌بندی کردن این و آن به خوب و بد، خودی و غیرخودی (در هر معنا) و با ما و بر ما، چنان گرفتار است که چون پرده برافتد عیان می‌شود که نه فکر مانده، نه نقد، نه آزادی بیان و طبیعتن مدارا و تحمل نیز خیلی وقت است پی کارشان رفته‌اند. 

بحث اخیر شادی صدر و پیامدهایش، دست کم به من ثابت کرد که ما تا جامعه‌ی آرمانی (به نظر من) که در آن رفتار است که نقد می‌شود، نه فرد، فرسنگ‌ها فاصله داریم. در زمانه‌ای که من و امثال من امیدواریم یک فرد از این جامعه به صرف این که مسلمان/ملحد، شیعه/سنی، حزب‌اللهی/سبز یا هر چیز دیگری از این دست و دسته است، از حقوق شهروندی‌اش محروم نشود، آزادی بیان داشته باشد، مورد احترام قرار گیرد و تحقیر و توهین نشود؛ ناگهان کسی پیدا می‌شود که قاعدتن باید بیش از دیگران دغدغه احقاق چنین حقوقی را داشته باشد، بین مردان و زنان دیوار می‌کشد، مردها را در دسته‌ی آدم‌های بد (با مختصاتی که شادی صدر نوشته و تکرارش ضروری نیست) می‌گذارد و چند تا ضربدر هم جلوی اسمشان می‌گذارد، و زنان - خوب‌ها - را در دسته‌ی دیگر به شوریدن و برجانشاندن دسته‌ی دیگر فرامی‌خواند.

طنز تلخ - و خیلی تلخ‌تر ماجرا - این‌جاست که این دسته‌بندی خانم صدر، حتا انتخابی هم نیست!‌ اگر در مبارزه‌ی اخیر جامعه‌ی مدنی ایران، تمام تلاش ما این است که بگوییم یک فرد ایرانی چه بسیجی باشد چه ضدحکومت - یعنی راه و نحله و طرز تفکری که خودش آگاهانه انتخاب کرده -  باید از حقوق یکسان اجتماعی و فرهنگی و قانونی و انسانی برخوردار شود و این راه نجات جامعه‌ی امروز ماست، دسته‌بندی ما زن‌ها، شما مردهای اخیر، تعارف را کنار گذاشته و خطاب به من مرد ایرانی می‌گوید چون تو مرد هستی و ایرانی هستی - دو ویژگی که خودم هیچ نقشی در احقاق آن‌ها نداشته‌ام - لاجرم در دسته‌ای قرار می‌گیری که الا و لابد برای بالغ شدن باید به زنی متلک انداخته باشی و الخ!

این نوشته پاسخی به حرف‌های خانم صدر نیست؛ که پاسخ در خور به آن زیاد داده شده است و اتفاقن بسیاری‌اش از سوی زنان فعال در وبلاگستان؛ زنانی که مثل من و امثال من، دسته‌بندی مردانه/زنانه را در مورد حقوق و کرامت انسانی برنمی‌تابند و حاضر نیستند به زن بودن خودشان به مثابه‌ی عضویت در یک تیم فوتبال نگاه کنند که به هر قیمتی باید بازی را از تیم مردان ببرد! دغدغه‌ام در این نوشته تلنگری به خودمان است که تکانی به فکرها و حرف‌ها و رفتارها و قضاوت‌هایمان بدهیم؛ که ببینیم چقدرشان متاثر از پیش‌فرض‌ها و دسته‌بندی‌هایمان است.

من جامعه‌شناس نیستم و نهایتن می‌توانم خودم را مصرف‌کننده‌ی دانش جامعه‌شناسی قلمداد کنم؛ اما احساسم این است که فاصله‌ی ما تا جامعه‌ی مدنی (که آزادی بیان و تحمل مخالف جزو شاخصه‌های اصلی آن هستند) دقیقن به اندازه‌ی فاصله‌ی ما با زمانی است که یاد بگیریم فرد روبه‌رویمان را نقد(+یا-) نکنیم، بلکه اندیشه یا رفتارش را مورد نقد(+یا-) قرار دهیم.

نزدیک به هزار و چهارصد سال پیش، فردی به نام علی‌ابن‌ابی‌طالب (ع) حرفی زده که هنوز ضروری‌ترین و مهم‌ترین درسی است که منتقدین جامعه ما بلد نیستند؛ چه حرفه‌ای‌ها که نقد کسب و کارشان است، چه آدم‌های معمولی مثل من که بنا به عادت ایرانی‌ام همیشه در حال نقد زمین و زمان هستم. می‌گوید: انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال! به همین سادگی. که یعنی نگاه نکن چه کسی این حرف را زده، ببین چه می‌گوید. یعنی که دشمن تو اگر حرف درستی زد، نگو چون دشمن است حرفش را نمی‌پذیرم. اگر رفیقت است هم اکتفا نکن که چون دوست‌ توست پس سخنش حتمن درست است. و البته آشکار است که راهی برای این مغالطه نیست که «گوینده اگر جاهل بود چه؟ اگر مغرض بود چه؟» علی می‌گوید در هر صورت توی شنونده باید اصل کلام را بشنوی و تحلیل کنی، نه گوینده را.

حالا دور از ذهن نیست که پای همین نوشته، کسی فریاد برآورد: من که علی را قبول ندارم! خب، چه بگویم؟!

لينک نوشته
   ٣ تا خوابی که زیاد می‌بینی   

این بازی‌های وبلاگستان آدم را بدجور وسوسه می‌کند. کنجکاوی و فضولی در زندگی دیگران از یک‌سو، تمایل به خودنمایی هم از سوی دیگر. یک‌جور بده - بستان است که «من از چیزهای خصوصی‌ام می‌نویسم، تو هم بریز بیرون!» اما پشتش چیزهای دیگری هم هست؛ بیشتر از همه این که ما آدم‌ها دنبال نشانه‌ها و حس‌های مشترکمان گردیم. شاید برای این که کمتر احساس تنهایی کنیم.

هرچه هست، برای من خوشایند است. وسوسه‌ی یک بازی جدید هم مدت‌هاست به جانم افتاده:

٣ تا خوابی که زیاد می‌بینیم.

خودم جواب خودم را می‌دهم و ۶ نفر را دعوت می‌کنم، باشد که آنها هم بنویسند و دیگرانی را دعوت کنند.

١- خواب می‌بینم که برهنه‌ام.  و این را وقتی کشف می‌کنم که در میانه‌ی یک میهمانی‌ام، یا جمعی رسمی، با آدم‌هایی که تک‌تکشان را می‌شناسم و خلاصه افتضاحی است! به تکاپو می‌افتم که جامه‌ای بیابم. اگر زیرپوشی تنم هست به زور می‌کشمش پایین که ستر عورت کند. زور می‌زنم که کسی نفهمد. عرق می‌کنم، ضربانم بالا می‌رود، عصبی می‌شوم و ... از کابوسم بیرون می‌پرم: خوی کرده و پریشان.

٢- خواب می‌بینم که بر بالای یک بلندی‌ام؛ دیواری سیمانی و صاف، یا نردبانی با پلکانی چندین برابر معمول بلند و معلق در هوا، یا بر دیواره‌ای از سنگ سفید لیز. نمی‌افتم؛ اما انگشتان دستم و جای پایم بر زائده‌ای بسیار سست و نامطمئن استوار است. شگفت‌تر این است که انگاری تا اینجا را به راحتی آمده‌ام و ناگهان به مخمصه افتاده‌ام، و دیگر این که کسانی با منند که به راحتی از کنارم می‌گذرند و پایین یا بالا می‌روند. این هر دو دلشوره‌ام را بدتر می‌کند و بدتر این که نه سقوط می‌کنم و نه می‌توانم حرکتی کنم. ساعتی که به همین حال می‌گذرد با تپش قلب و عرق سرد از خواب می‌پرم.

3- خواب می‌بینم که شاگرد کلاس اول دبستان هستم، تازه از مدرسه به خانه رسیده‌ام و از در حیاط قدیمی‌مان تو می‌آیم که می‌بینم کیف مدرسه‌ام همراهم نیست! دلشوره می‌گیرم و راه آمده را به دو بر می‌گردم. درمیانه‌ی کوچه‌ای که خالی است، اثری از کیفم نیست. در هروله‌ی بین خانه و مدرسه و دلشوره‌ی خاص یک بچه‌ی کلاس اولی که اشکش در مشکش است، از خواب می‌پرم که ببینم بیست و چند سالی از زمان مدرسه گذشته است!

خودشان و خواب‌هایشان بر من منت می‌گذارند:‌ حدیث - امیرمهدی - محمود (فرجامی) - کورش (علیانی) - منصوره و یک وحید، اگر  بنویسند.

پ.ن
و زیتون (بلکم رفقای من هم از تو یاد بگیرن!) و پگاه و بهناز (که گفته‌ند خواب همسایه غازه!)

 

 

لينک نوشته