بات، سو وات؟!

هر بار آمدم بنویسم، منصرف شدم؛ با همین دو کلمه‌ی ساده‌ی تکراری «که چی؟!». نگویید توجیه است که توجیه بی‌معنی است؛ اسم «وبلاگ شخصی» روی خودش است و قرار نیست کسی توضیح و توجیه کند که چرا می‌نویسد یا چرا نه. اما این «که چی؟! / so what»  معروف روزنامه‌نگارها که امروز ورد ذهن و زبان آشفته و گیج و گنگ همه‌مان - ازصنعتگر و آموزگار و دانشجو تا تاجر و خانه‌دار و نویسنده - شده، هم‌چنان بر زبانم سنگینی می‌کند:

از چند ماه پیش تا حالا، خواستم از پرسپولیس و مرجان ساتراپی بنویسم که به نظرم چندبار دیدنش برای همه‌ی متولان فرهنگی و اجتماعی سی سال گذشته از نان شب واجب‌تر است، اما که چی؟

خواستم از ماجراهای نامه‌های سروش و حضرات آیات عظام مکارم شیرازی (به کامشون نیشکر!) و سبحانی دامت افاضاتهم و برکاتهم و وجناتهم و سکناتهم بنویسم و از این که «بلغهم باللتی هی احسن» رو حقیقتا در کردار و رفتارشان به جمیع مومنین و مومنات یاد می‌دهند کمال تشکر را بکنم، اما که چی؟

خواستم از فتحعلی‌شاه قاجار احوالی بپرسم که اگر در روزگار ما چشمش را باز می‌کرد نظرش درباره‌ی قراردادهای افتخارآمیزی که نظام مقدس و مقتدر ما با بیگانگان بسته و می‌بندد و خواهد بست تا سه اصل حکمت و عزت و مصلحت را با قاطعیت هر چه تمام‌تر برقرار کند چی خواهد بود، اما که چی؟

خواستم از سانسور کتاب و بستن مجله و لغو کنسرت دو ساعت قبل از اجرا و قباحت‌زدایی از دروغ در همه‌ی سطوح - از مرجع تقلید گرفته تا وزیر مملکت - بنویسم و پیشنهاد بدهم دانشگاه زنجان و دانشگاه آکسفورد را خواهرخوانده کنند و قاضی مرتضوی را به قضاوت دیوان لاهه بگمارند و یک احوالی از صفحات پرونده‌ی کنکور بپرسم که دو سال پیش ۴٠٠، ۵٠٠ نفر را درگیر انفرادی‌های اطلاعات و اوین کرده بود و ظاهرا یکی برای پاک کردن شیشه‌های مغازه‌اش آن را دزدیده! و خیلی چیزهای دیگر هم دلم می‌خواست بنویسم که خیلی «که چی»هایش زیاد بود.

آخرش آمدم بنویسم «قلعه‌ی حیوانات» را اگر نخوانده‌اید و از وضعی که تویش هستیم گه‌گیجه گرفته‌اید، حتما یک بار بخوانیدش و یک نفس یک لیوان آب بخورید و بخوابید و فردایش که بیدار شدید تازه می‌فهمید که چی به چی است و چه اتفاقاتی دارد دور و برتان می‌افتد؛ اما آن هم که چی؟

حالا یک چیز فوق‌العاده‌ای خواندم آخرهای شب مادر از کورت ونه‌گات که شاید جای همه‌ی ننوشته‌هایم را برایتان بگیرد.

«... بدتر از [همه] این که کسی فکر کنه خداوند قادر متعال شریک نفرت او هس. شر مگر کجا هس؟ شر بخش عمده وجود هر انسانی است که دچار نفرت بی‌حد و مرزه، شر بخش عمده وجود هر انسانی هس که خداوند را شریک نفرت خودش می‌داند. شر آن بخش وجود انسان است که هر نوع زشتی برایش جذاب و زیبا است. شر بخشی از وجود هر آدم کودنی هس که دست به مجازات می‌زند، دیگران را مورد اهانت قرار می‌دهد و خوب و خوش جنگ به راه می‌اندازد.»

خب، این رو نوشتم. که چی؟!

پ.ن/ چیزهایی که نوشتم لینکیدن لازم نداشتند. اگر نمی‌دانید منظورم به چه خبرهایی است خودتان را به زحمت نیندازید؛ هر سایتی که خبرهای روز را دارد - با هر گرایش سیاسی - باز کنید، روزی دست کم یک خبر احمقانه و ناامیدکننده دارد، من تضمین می‌کنم!

/ 19 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سین-هیم

سلام علیکم! گفتیم یه احوالی بپرسیم!

همشهری جوان

اینجا (البته اینجا نه، اونجا) وبلاگ مرکزی "جشن بزرگ مجله همشهری جوان" صدا، اطلاعیه ها و اخبار ما را مستقیما از تحریریه مجله دریافت می کنید. اگر وبلاگ نویسید اگر داستان نویسید اگر متخصص یا علاقمند ترکاندن خلاقیت هستید... اگر همه اینها را با هم پایه هستید یا اینکه اساسا حس اش نیست ولی به طور کلی، پایه می باشید ! فرصت را از دست ندهید . ها ؟! ماجرا از چه قرار است ؟ مسابقه چیه ؟ جشن کدومه ؟! آها ! برای پاسخ به این سوالات در وبلاگ مرکزی "جشن بزرگ همشهری جوان" منتظرتان هستیم

نعيمه دوستدار

می دانم سوالم احمقانه بود.بات سو وات خب یعنی پاسخ! اما من که می گویم نوشتن بالاخره بهتر از ننوشتن است.

انارام

این سو وات را که نوشته اید... همیشه برای هرکجایی هست... اما این دلیل نمی شود که نوشتن را بگذارید کنار و دیگر ننویسید... بنویسید لطفا... بسی منتظر نوشتنتان هستیم

ماندگار

چرا شما اينقدر نااميدي و همش غر مي زني؟ چرا يك ذره اميدوار نيستيد؟ چرا خوش بين نيستيد؟