شهر من دیوانه شده است. دیگر نمی‌خواهم درباره صف چندکیلومتری اتومبیل‌هایی که به بهانه شب عید تشکیل شده حرف بزنم. ترافیک شهر من دیگر نه دیوانگی است و نه عصبیت؛ حماقت است و آن قدر نهادینه شده که حرف‌زدن درباره آن بیهوده است.

من از مادرهايی حرف می‌زنم که بچه‌های هفت‌ساله‌شان را جلوی مدرسه کتک می‌زنند. با پشت دست توی دماغ دختربچه‌های شش‌ساله‌شان می‌کوبند. پسربچه‌های پنج‌ساله‌‌شان را که از زور گریه سیاه شده‌اند دنبال خودشان روی آسفالت می‌کشند. توی اتوبوس به بچه‌های چهارساله‌شان بلند بلند فحش می‌دهند و صدای ناله و نفرین کردن بچه‌های سه‌ساله‌شان از دستشویی‌های عمومی می‌آید.
این صحنه‌ها را می‌شود در فرشته ، جردن و نازی‌آباد ديد؛ در تمام ایستگاه‌های اتوبوس و متروی شهر، در ترمینال‌های اتوبوس و در فرودگاه.

تو را به خدا به من بگویید که شهر من از اول این‌طوری نبوده‌است. به من بگویید که می‌شود این شهر را درمان کرد.

/ 16 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک نفر شاید مثل تو ( راستین و اولین و اصلی )

عجب ... ! این کیه از روی اسم من کپی برداشته !؟ نکنه خودت باشی ! اینجوری شو دیگه ندیده بودیم !

صاعقه

به ليست تون مردی را که هر از گاهی هوای بدمستی به سرش می زند و دختر ۱۲ ساله عقب مانده ذهنی اش را در حمام زندانی می کند و داد و بيدادش شيشه های خانه اش را می لرزاند اضافه کنيد! شهر ما ديوانه تر از آنی است که فکر می کنيد...

marjan

خيلی چيزها عوض شده.الان داشتم وبگردی می کردم ديدم خيلی از دوستام تو همين ماههای اخير ايران رو ترک کردن. دلم گرفته...

حدیث

مسافر اميدمون/رفته از اينجا دور شده...

حدیث

به ما که خسته ايم بگه/خونه ی باهار کدوم وره؟

حدیث

کاش تو فضای چشممون/پيدا بشه يه شاپره...

الناز سرخانلو

انگار از تموم قصه سهم من تيغ بلا بود توی شهر نون نخورده َ گنبدا جنس طلا بود ...

امضا محفوظ

خسته نياشي. اميد كه آزمون ارشد را با موفقيت پشت سر گذاشت هباشي.

lida

سر نمی زنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

marjan

اين مادر پدرها يا خودشون بچن يا بچه هاشون زياد و يا اصلا بچه دوست ندارن. همين مي شه كه بچه ها به هزار و يك عقده رواني مبتلا مي شن و ...