چه نفس‌گیر می‌شود گاهی

تاکسی تا بیاید اول پاسداران را تا سه‌راه ضرابخانه بالا بیاید و بپیچد توی گل‌نبی، برود تا دم حسینیه ارشاد که من پیاده می‌شدم، حس کردم زنده نمی‌مانم تا ته خیابان که نه، همین‌قدری که حتی به راننده بگویم نگه دارد و آخرین نفس‌هایم را کف خیابان بزنم؛ از شدت خفگی؛ خفگی‌ئی که بغض هم نبود و خفقان محض بود از تنفساستبداد. حس کردم هوای استبداد است که می‌کشم توی ریه‌هایم؛ و چه خفقانی بود همان چند دقیقه، خدا می‌داند و شاید شما، اگر مثل من ناغافل چند دقیقه‌ای فقط مرور کرده باشید آنچه این سه ماهه (و نه حتی در این سال‌های سال) بر من و شما رفته است.

اووووووووووووووووووف!

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید بهروز

سلام خوندم مطلبتون رو عالی بود شما هم بهم سر بزن داستان سگ یهودی اشعاری از خودم ودوستانم ببین خواهش میکنم منو لینک کن ارزو دارم معروف بشم http://vahidbehrooz.persianblog.ir[ماچ]

میم

حالا چرا تو تاکسی یاد این 3 ماه افتادی؟ فکر کنم تو تاکسی جا کم بوده یا دو تا آدم گنده کنارت نشسته بودند [نیشخند]

حالا ینی برو در افسردگی و بیرونم نیا ها!

بهناز

پایینی من می باشه

سعید

بابا دمت گرم خيلي بي وفايي!حالا ديگه ما بايد اينجا رو شانسي پيدا كنيم؟! آخه با مرام! مگه ما چندتا پسرخاله وبلاگ نويس داريم كه وبلاگتو از ما دريغ كردي؟ نكنه فكر كردي ميام نظر مظر بيكلاس ميكلاس ميدم و جلوي رفيق مفيقات آبرو مابروتو مي‌برم؟! خدايي چقدر حسرت خوردم كه كاش تو پستاي قبلي حاضر بودم و يه كمي (فقط يه كمي) از حرفهاي تلنبار شده دلم رو مي زدم، مخصوصا در جواب به آقاي «احسان الف» به هرحال با اجازه شما، هر وقت كه خواستم به سيم آخر بزنم يه سري به سيم آخر ميزنم !

سعید

راستي يادم رفت بخاطر پوستر دروغ ممنوع بهت تبريك بگم. بازم دمت گرم

امين

دستهام رو می زارم رو دیوار، خم مي شم: استفراغ مي كنم، خفقان استفراغ مي كنم، خدمت به مردم هميشه در صحنه استفراغ مي كنم، وظيفه، مسئوليت، برادري استفراغ مي كنم، ايدئولوژي استفراغ مي كنم. عق زدن هام كه تموم شد: دلم كه حالا خاليه مي خواد تو يه اتاق باشم، تنها، بدون دوربين.

لاله

اتفاقا من هم هی از نفاق بالا اوردم.هی از دروغ های مکرر منافقین که انگار خدا منتظر است انها یک دروغی بهم ببافند و او رسوا کند.ای که چقدر منافقین در این دو سه ماهه بوی تعفنشان حالم را دگرگون می کند.آی تا اسمشان می اید حالت تهوع می گیرم.

روشنفكرنما

و هنوز هم هست و خواهد بود و هي بيشتر گلويمان را خواهند فشرد اما ما همچنان شده تك نفسي گهگاه مي كشيم و مي مانيم