رسیدیم به «یا»ی مانعة‌الجمع.

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

روزی روزگاری مردی بود بسيار بزرگ معلم بود و بی آنکه بداند که معلم است بسيار به من آموخت بيشتر در کار و کمتر در زندگی . بعد از آن روز و روزگار هم ماند تا دوباره بيشتر به من بياموزد اين بار بيشتر در زندگی و کمتر در کار . هنوز هم هست البته خودش دور ولی آموخته هايش نزديک . برای شاگردش امروز اما يک چيز خوب مانده يک خاطره خوب و بزرگ از او و البته آرزوی هميشگی سلامت و سعادتش .

پيمان

داداش پياده شو باهم بريم! پای ما لنگ و خرما بر نخيل

احسان سوادکوهی

آن روز، هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. هیچ دریاچه ای خشک نشد. هیچ زلزله ای نیامد. هیچ اتفاقی نیافتاده بود مگر آنکه تو به دنیا آمده بودی. چرخ روزگار چرخید و چرخید تا تو آرام آرام تو دل دور و بریات جا خوش کردی و شدی حسین آقا و دل ما برات حالا یه ذره شده. تولدت مبارک! آقای بیست و هشت ساله ی ما!

اي بابا!

منظورت طلاق که نیست. هست؟ مد شده؟

رضا

در هر صورت الحمد لله . . .

یک نفر

گفت با این همه از سابقه نومید مشو...

ناصر

سلام« يک نفر»...نوشته هايت خواندنی ست

یک نفر

حسین مطمئنی مانعه الجمعه؟